دیدارجان
Ir al canal en Telegram
بشنو از نی چون حکایت می کند / وز جدایی ها شکایت می کند با ارسال نظرات خود به اکانت @didarejan_nazarat ما را یاری فرمائید . . . .
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 476
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
1 476
حکایت دیدن درویش ، جماعت مشایخ را در خواب :
یکی از صاحبدلان می گوید در عالم رویا گروهی از مشایخ را دیدم و از ایشان رزقِ حلال خواستم . آنان مرا به سوی جنگلی در نواحی کوهستانی هدایت کردند و من در آن ناحیه از میوه های شیرین ارتزاق می کردم . بر اثرِ خوردن آن میوه ها چشمه های حکمت و معرفت در قلبم جوشیدن گرفت و هر گاه آن معارف بر زبانم جاری می شد افهام و عقول از شنیدن آن معارفِ بدیع و بِکر واله و حیران می شدند . در این حالت بود که دیدم این کرامتِ الهی در میان خلق الله فاش شد و ...
متن کامل حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b4/
@didarejan_com
1 476
حکایت آغاز خلافت عثمان و خطبه وی :
چون دورانِ زمامداری عثمان بن عفّان ( خلیفه سوم ) فرا رسید ، بر منبر فراز آمد و بر جای پیامبر (ص) نشست . آن منبر سه پلّه داشت . پلّۀ نخست ( بالاترین پلّه ) جایی بود که پیامبر (ص) به هنگامِ ایرادِ خطابه بر آن می نشست . پس از رحلت آن حضرت ، ابوبکر ( خلیفۀ اوّل ) بر پلّۀ دوم نشست و چون نوبت به عُمر ( خلیفۀ دوم ) رسید بر پلّۀ سوم نشست . امّا وقتی نوبت خلافت عثمان فرا آمد ، بر جایگاهِ پیامبر (ص) نشست . در این هنگام یکی از حضّارِ فضول در مجلس با لحنی اعتراض آمیز به او گفت ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%d8%aa/
@didarejan_com
1 476
حکایت صوفی که زن خود را با بیگانه ای بگرفت :
روزی صوفی ای که به زنِ خود ظنین شده بود سرزده و ناگهانی از مغازه به خانه آمد و متوجه شد که همسرش با مردی کفشدوز در اتاقی دربسته خلوت کرده است . همینکه زن متوجه آمدنِ شویش شد فوراََ چادری سر آن فاسقِ از خدا بی خبر افکند و او را به شکل زنان درآورد . و دوان دوان رفت و درِ خانه را باز کرد . صوفی با آنکه متوجه قضیه شده بود خود را به نادانی زد و چون آن مردکِ بَدکار را در هیأتِ زنانه دید به روی خود نیاورد بلکه با ظاهری تعجب آمیز رو به زن کرد و ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آنرا در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C/
@didarejan_com
1 476
حکایت عاشقی که از عسس گریخت :
در انتهای دفتر سوم ، حکایتی اغاز شد که نقلِ آن ناتمام ماند و دنبالۀ آن به دفتر چهارم کشیده شد . حکایت از این قرار بود : جوانی عاشقِ زنی شد و شور عشق ، خواب و خور از او در ربود . امّا هر گاه که این عاشق ، نامه ای به معشوق خود می نوشت و ضمن آن اظهار عشق و علاقه می کرد . نامه رسان و یا خدمتکار آن زن از روی حسادت در مفادِ نامه دست می برد و کلماتِ آن را تغییر می داد و خلاصه نمی گذاشت که عریضه عاشق بطور کامل به معشوق رسد . هفت هشت سال بدین منوال گذشت تا اینکه شبی داروغۀ شهر در کوچه ای خلوت و ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82/
@didarejan_com
1 476
حکایت داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان :
پشه ای از باغ و علفزاری برخاست و رهسپارِ بارگاهِ عدل سلیمان نبی شد و از دستِ باد شکایت کرد و گفت که باد حتّی لحظه ای نمی گذارد ما در باغ و بوستان آرام گیریم . آن نبی کریم به باد دستور داد که هر چه سریع تر به حضور او رسد . همینکه پشه دانست که باد ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86/
@didarejan_com
1 476
حکایت نظر کردن پیامبر به اسیران :
پیامبر (ص) دسته ای از اسیران را که دست بسته می بُردند تبسّم کنان تماشا می کرد . اسیران آهسته با خود می گفتند : این دیگر چه پیامبری است که از اسارت ما شادمان می شود ؟ و چرا ما را می کشد ؟ و از این قبیل جملات می گفتند و به فعلِ مسلمانان اعتراض می کردند . حضرت رسول اکرم (ص) ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1/
@didarejan_com
1 476
حکایت مسجد مهمان کُش :
در اطرافِ شهر ری مسجدی بود که ساکنان خود را می کشت . هر کس شب بدان مسجد درمی آمد همان شب از ترس در جا می مُرد و نقش بر زمین می شد . هیچکس از اهالی آن شهر جرأت نداشت مخصوصاََ در شب قدم بدان مسجدِ اسرارآمیز بگذارد . اندک اندک این مسجد آوازه ای در شهرهای مجاور به هم رسانید و مردم حومه و اطراف نیز از این مسجد بیمناک شده بودند . تا اینکه شبی از شب ها غریبی از راه می رسد و ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF/
@didarejan_com
1 476
حکایت وکیل صدر جهان که از بخارا گریخت :
در شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86/
@didarejan_com
1 476
حکایت وفات یافتن بلال حبشی به شادی :
بلالِ حبشی هنگامی که بر اثرِ ضعفِ مزاج مانند هلالِ ماه ، لاغر و نزار شده بود . در آستانۀ مرگ قرار گرفت . همسرش از دیدن این منظرۀ غم انگیز گریست و گفت : واویلا که مرگت فرا رسیده . بلال گفت : غم مدار که اینک وقتِ شادمانی است نه اندوه . چرا که من در این ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخش های آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%84/
@didarejan_com
1 476
حکایت درخواست آن مرد از موسی زبان بهایم را :
جوانی نزدِ حضرت موسی (ع) می رود و می گوید : ای پیامبر خدا ، زبان جانوران را به من تعلیم دِه . باشد که از بانگ و آوای آنان ، در تقویتِ دین و ایمانِ خود بهره گیرم . حضرت موسی (ع) به او می گوید : دست از این هوی و هوس بدار و حدِ خود شناس . جوانِ ساده لوح دست از این خواستۀ خطیر خود برنمی دارد و همچنان بر آن اصرار می ورزد . حضرت موسی (ع) به درگاهِ الهی روی می کند و عرضه می دارد : خداوندا تو خود قضاوت فرما ، اگر بدو زبانِ جانوران آموزم چون ظرفیت و قابلیت آن را ندارد تباه شود و ...
متن کامل شرح و تفسیر حکایت و بخشهای آن را در لینک زیر بخوانید .
https://didarejan.com/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF/
@didarejan_com
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
