832
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Cargando datos
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
octubre '26oct '26
octubre '260
en 0 canales
septiembre '260
en 0 canales
Get PRO
agosto '260
en 0 canales
Get PRO
julio '260
en 0 canales
Get PRO
junio '260
en 0 canales
Get PRO
mayo '260
en 0 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '260
en 0 canales
Get PRO
enero '260
en 0 canales
Get PRO
diciembre '250
en 0 canales
Get PRO
noviembre '250
en 0 canales
Get PRO
octubre '250
en 0 canales
Get PRO
septiembre '250
en 0 canales
Get PRO
agosto '250
en 0 canales
Get PRO
julio '250
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+1
en 0 canales
Get PRO
mayo '250
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+2
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+2
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+2
en 0 canales
Get PRO
enero '250
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+4
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+3
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+1 005
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+1
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+10
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+3
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+1
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+4
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+1
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+3
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+2
en 0 canales
Get PRO
diciembre '230
en 0 canales
Get PRO
noviembre '23
+5 122
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+1 054
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+2
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+1
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+1
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+4
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+4
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+1
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '230
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+8 288
en 0 canales
Get PRO
diciembre '220
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+4
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+1
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+1
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+1 860
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+2
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+2
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+2
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+1 981
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '220
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+1 028
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+4
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+1 124
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+8
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+1
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+1
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+1 185
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+2
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+1
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+1 132
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+1 046
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+3
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+1 920
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 15 octubre | 0 | |||
| 14 octubre | 0 |
Publicaciones del Canal
در شبستانِ این خاک،
آدمی، تکه ای صخره ؛
مصلوبِ تفرّدِ خویش،
با سینه ای تیره از نسیانِ عهد.
روزی،
دوستی، تجلی بی دریغ جان بود؛
مقام حیرتی که در آن،
دست ها، اخگر شفقت می افروختند
و آینه ها، غبار ریا نمی شناختند.
نگاه بود و بس؛
بی ترازوی سود و سودا.
کنون بنگر به عصر هبوط
انجماد ارواح در پوستین طمع،
و دهان هایی که از هُرم سلام،
خنجر انکار می سازند.
ما
رهسپاران بی فرجام برهوتیم؛
جزیره هایی گسسته و خودبسنده،
که در مسلخ بدگمانی،
حرمت یگانگی را سر بریده ایم.
خاموشی گزین، ای جانِ شوریده!
که در این بازارگاه ناسازوار،
مروارید رفاقت را
پای بت های سنگیندل می شکنند؛
و آدمی
در زمهریر خویشتن
تنها
به احتضار انسان نشسته؛
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40
| 2 | در شبستانِ این خاک،
آدمی، تکه ای صخره ؛
مصلوبِ تفرّدِ خویش،
با سینه ای تیره از نسیانِ عهد.
روزی،
دوستی، تجلی بی دریغ جان بود؛
مقام حیرتی که در آن،
دست ها، اخگر شفقت می افروختند
و آینه ها، غبار ریا نمی شناختند.
نگاه بود و بس؛
بی ترازوی سود و سودا.
کنون بنگر به عصر هبوط
انجماد ارواح در پوستین طمع،
و دهان هایی که از هُرم سلام،
خنجر انکار می سازند.
ما
رهسپاران بی فرجام برهوتیم؛
جزیره هایی گسسته و خودبسنده،
که در مسلخ بدگمانی،
حرمت یگانگی را سر بریده ایم.
خاموشی گزین، ای جانِ شوریده!
که در این بازارگاه ناسازوار،
مروارید رفاقت را
پای بت های سنگیندل می شکنند؛
و آدمی
در زمهریر خویشتن
تنها
به احتضار انسان نشسته؛
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 1 |
| 3 | https://t.me/mohammadnaseri40 | 22 |
| 4 | https://t.me/mohammadnaseri40 | 40 |
| 5 | https://t.me/mohammadnaseri40 | 53 |
| 6 | در هجومِ این همه واژه،
که بر دوش باد سوارند
و
پنجره هایِ حقیقت را
به رویِ تماشا می بندند،
من
در پیِ سکوتی ام
که نه در غیابِ صدا،
که در آستانه ی ادراکِ جهان است.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 73 |
| 7 | در سکوتی که به پهنایِ جهان گسترده ست،
و در این نایِ به تنگ آمده از غلغله یِ پوچِ کلام،
گوش کن، نجوای بادی است که از قله یِ اندوه می آید:
لب مگشا...
مزن آن تیشه که پیوند نهد سنگ به سنگ،
مگر آنگاه که در جوهرِ آن، عطرِ محبت جاری ست.
هان! ببین این همه تندیسِ سخن را که به لب،
زهرِ تلخِ عصبیت دارند؛
واژگانی همه از جنسِ کویر،
خشک و بی برگ و سترون، که در آنها نه نمِ عاطفه ایست،
نه ترنم، نه صفایِ سحری...
من در این وادیِ آکنده از آوارِ صدا،
سخنِ نابِ تو را،
همچو برگی زِ درختی کهن و سوخته جان، برچیدم:
سخنی را که در آن گرمیِ مِهر،
نبود جاری و جوشنده، به لب میاور؛
که در این عصرِ تهی از پیوند،
دولتِ صامتِ جاویدِ سکوت،
ارزشمند تر از هر چه بیان است و کلام.
آی...
ای رهگذرِ خسته یِ این ظلمت ده!
بشکن این جامِ سفالینِ سخن را که در آن،
قطره ای باده یِ پیوند و محبّت نَبُوَد؛
خوش تر آن است که در سایه ی خاموشی خویش،
چون یکی صخره ی سنگین، به ابد خیره شوی،
تا که آلوده نگردد نفست،
به طنینِ سخنِ بی مایه.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 55 |
| 8 | در این ویرانه جای سرد و بی روزن،
در این تاریک نای کور،
که می خوانندش این ابناء وهم و خاک، دنیا؛
تو را من جستجو کردم،
تو را، ای روح خویشاوند من، ای جفت دیرینه!
به یاد آور...
در آن اقلیم بی مرز الست و نور،
پیش از هبوط تلخ این تن ها به زندان زمان و نقش،
که جان هامان به یکدیگر گره میخورد،
و ما در اوج آن حیرت،
بدون واژه ای، در متن یک لبخند،
به رمز آفرینش چشم میدوختیم.
کنون من اینجایم؛
در آوار قرون سنگی و خاموش،
به دنبال طنین آشنای گام هایت در غبار راه.
تو آن نیمِ منی، گمگشته در توفان ادوار مهیب درد؛
همان نوری که می تابد ز چشمانت به خلوتگاه تاریکم.
بیا، ای هم نفس در سایه سار وهم،
بیا تا باز، در یک کالبد، در یک نگاه ژرف،
به دور از قیل و قال این جهان پوچ،
بنشینیم و...
سکوت کهکشان را ترجمان باشیم.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 90 |
| 9 | من در این سینه به جز جلوه یِ دلدار ندارم
جز به سودایِ سرِ کویِ تو، در کار ندارم
هر که از وسوسه یِ عقل، مرا منعِ وفا کرد
گو برو، من به جز این عاشقی اقرار ندارم
ای که بر ظلمتِ جان، نورِ صفا بخشِ روانی
بی رخِ پاکِ تو، با آینه سر و کار ندارم
دست در دامنِ مهری زده ام گرم و مصفا
که دگر واهمه از سرزنشِ خار ندارم
ما به پیمانِ تو از هر دو جهان پای کشیدیم
شکر ایزد که سرِ رنجشِ اغیار ندارم
جرعه ای ریخت به جانم قدحِ باده یِ الفت
حاجتی بر مِی و بر منتِ خَمّار ندارم
در مقامی که سکوت است زبانِ دلِ مشتاق
محوِ دیدارِ توام، پروا زِ گفتار ندارم
بداهه
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 68 |
| 10 | اینستاگرام،
کشتارگاهی بینالمللی برای ذبحِ زمان است.
یاسمین خوشحال دهدار
#قصارنویسی
@Yasamin_Khoshhaldehdar | 92 |
| 11 | تعلق گر براندازی ز بنیاد
شود جانِ تو از اوهام، آزاد
چو بشکستی طلسمِ خود پرستی
شود ویرانه ات از فیض، آباد
بیا ساقی، بده جامی ز تجرید
که بر باد افکند این نقشِ صیاد
مرو در بندِ سودایِ دویی ها
که جز یک نور در عالم نیفتاد
حجابِ رویِ دل، نقشِ هیولاست
چو پرده برکشی، نور است و امداد
ز قیدِ نام و ننگ اکنون گذر کن
که آتش در سرایِ عقل افتاد
دلی کز قیدِ هستی گشت فانی
رسد از نیستی بر بزمِ ایجاد!
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 105 |
| 12 | https://t.me/mohammadnaseri40 | 85 |
| 13 | شب است و
دهانِ تیره ی دالان، پر از سکوتِ سرب.
در این رَباطِ فرومرده در غبار و دریغ،
منم که با تپشِ سردِ خویش میگویم:
شکیب ورز و مکن ناله، ای دلِ خسته!
چه سود...
که این صبوری کهنه،
این اژدهای خفته به گنجینه ی درون،
دیگر نه همدم است و نه درمانی؛
که خود، گسیخته پیوند و خصمِ جان شده است.
نهیب میزندش عقل سالخورده به مهر،
که: بندرنگ و شکیبا باش!
اما من،
در آینه های تاریک این شب شرور ،
میبینم آن سایه خاموش و سهمگین را
که دارِ خویش بر میافرازد
بر پهنه این دشت بی سحر.
آه،
این صبوری دیرین،
این استخوان پوستِ از یاد رفته در کوره راه انتظار،
کمند کین خود را تاب میدهد؛
تا عاقبت،
در نیمه شبی که هیچ خروسی نمیخواند،
حلقه بر حلقِ این حنجره خسته افکند...
میدانم و میبینم:
به دار می کشد مرا عاقبت، صبرِ من!
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 94 |
| 14 | بازی عشق
چیست این شور؟ کدامین شَرَرِ باستانی ست؟
کز پسِ پرده ی تقدیر نماید رخِ خویش؟
گاه مجنون کُنَد و بادیه در بادیه، سرگشته و حیران رانَد!
سنگ در سینه ی اندیشه و عقل افکند و
سلسله بر پایِ خرَد بندَد و عریان خوانَد!
شورِ سودی ست که بر تارکِ سر می کوبد،
سر به صحرای جنون می ساید...
گاه اما،
آتشی جان گَز و جانسوز و جگر خوار شود؛
سوز در استخوان افکند و در سینه گداز!
آه از این شعله که بر پود و پرِ دل بارد،
استخوان پاره بسوزد به ستم،
خاکِ پرورده به حسرت ز تبِ سرخِ عطش وا مانَد...
وای از آن چرخِ دگر، بازیِ دیگر گونش!
گاه آهسته و آرام، چو رقصِ پرِ قو،
یا چو لغزیدنِ یک قطره ی شبنم به حریر،
دل بَرَد نرم به تاراج و ندانی ز کجاست!
نه فغان و نه شبیخون و نه پیغامی ز امواجِ خروش؛
رازِ مسمومِ سکوتی ست که بی پای به جان می ریزد،
هستی ات بُرده و خاموش به چشمانِ تو
می خندد باز!
و سرانجام، یکی اژدرِ بیدارِ حریص؛
زندگی سوز و سراپای تباهی و هلاک!
ریشه برکَنده و بنیاد بروبَد به دمی،
کاخ امید به خاک افکنَد و خرمنِ فردا برباد...
نه گلی مانَد از آن باغ و نه خاری بر جای!
هان، رفیق...
عشق، این بازیِ سنگین و شگرفِ ازلی ست:
نرم نرمک بستاند دل و ناگاه بسوزاند جان؛
میکِشد سوی جنون،
میکُشد ریشه ی زیست!
رقصِ شمشیرِ شگفتی ست میانِ عدم و هستیِ ما؛
کس ندانست که این آتشِ افسونگرِ
پر پیچ و خم از بهرِ چه خاست،
یا در این معرکه ی تلخ، تماشاگر کیست!
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 71 |
| 15 | نشسته ام به برهوت اتاقی سرد،
و می تراود از در و دیوار، یاد.
یاد رفیقان...
آه،
این کاروان غارتگر،
که هر یکی به بهایی، متاعی از من برد.
سلامشان، نفسِ گرمِ اژدها بود،
که می فریفت به گرمی، ولیک می سوزاند.
و دست هاشان،
انگار،
ریشه داشت در طلب.
هر آنچه را که به من بود، به خویش میخواندند.
یکی رسید و چراغ نگاهِ من برداشت،
که چشم های خودش سخت بی فروغ افتاده.
یکی صدای مرا خواست،
تا سکوتِ خویش را،
به زخمه ای بفروشد، به قیمتی ساده.
من آن درخت تناور،
که سایه ام را بخشیدم،
و میوه های دلم را،
به رایگان دادم.
و
آن تبر که به جانم نشست،
چه آشنا دستی داشت!
گمان مبر که غریبه ست، آنکه داد، بیدادم.
به نام دوستی آمد،
و سفره ی دلِ من را،
چنان به ولوله بلعید،
که هیچ نماند از آن نان و خوانِ بی ریا.
و چون تمام شدم، رفت.
بی خداحافظ، حتا...
کنون منم و زمستان،
و شاخه هایی عریان، که در تهاجمِ باد است.
و قصه ای که مکرر،
به گوشِ خویش میخوانم:
رفاقت ، آری...
نامِ دیگرِ این تاراجِ باد آورده است.
چه تلخ،
این میراث آشنا... چه تلخ...
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 68 |
| 16 | چه شومیِ غریبی خفته در تدبیرِ این مسلخ!
نگاه کن،
چگونه این حریصانِ تناور پیکرِ فرتوت،
گدایانند در پوستینِ سرورانِ عصر؛
گرسنه چشمی شان را،
نه این خورشید و نه این خوانِ گردون سیر خواهد کرد،
که هر چه اژدهای آزمندی بیش تر بلعد،
شکم گاهش تهی تر،
کاسه ی حرصش پر از تشویش خواهد ماند.
به هر سو می دوند،
آسیمه سر، بر گرده ی توفانِ نیرنگ و فرومایگی ؛
پیِ یک گامِ پاک از روحِ سرگردان،
پیِ آیینه ی رخشانِ وجدان در لجنزاران.
نه در اندیشه ی گندم، نه در اندیشه ی آتش،
که در کارِ تنیدن های تاری سخت و تاریکند؛
به زنجیری کشیدن جوهرِ والای انسان را،
به نرخِ سکه سایی در ترازوی شب و سُرباب!
دریغا،
گوهرِ ادراک را در بند می خواهند!
شرف را باربرداری به پای تختِ بیدادِ فرو دین شان،
و آن جانی که باید می درخشید از سرِ معنا،
کنون در چرخ دنده های بی فرجامِ این دوزخ،
عصاره اش می چکد در کاسه های سیم و زرهاشان.
غروبی تلخ می بارد بر این آفاقِ غارت زده...
سواران رفته اند و
غارتِ جان مانده برجا،
و این دیوانِ آزآور،
همچنان با های و هویِ فقرِ روحِ خویش،
در کمین آفتاب و گوهرِ پروازِ انسانند...
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 95 |
| 17 | من از تبارِ همان لحظه ام
که خاک، نامِ مرا در عبورِ باد شنید
و در تراکمِ تاریکِ یک جنینِ سکوت
جرقه ای به تماشای نیستی بارید.
نگاه کن، رفیق دیرینم !
جهان تقاطعِ نوری ست در نهایتِ زخم
و ما مسافرانِ شتابانِ قطره ای هستیم
که از تجلیِ دریا چکیده بر تنِ برگ.
چرا هراس از این امتدادِ خالیِ فصل؟
کدام دست، میانِ من و حقیقتِ من
دیوارِ فاصله را چید؟
مگر بلوغِ درون را نمیتوان فهمید
در آن پرنده که بر ارتفاعِ مرگ پرید؟
من از نهایتِ شک آمده ام،
از انهدامِ تن و جست و جوی ذاتِ بقا.
تو ای مسافرِ بیدار! ای یار دیرینم !
گوش کن به صدای سلاله باران
که در رگِ گیاه، اناالحق میگوید.
آیا فنا،
چیزی بجز گشودنِ یک پنجره
به روی بی کرانگیِ جاودانِ هوشیاری ست؟
بیا رها کن از این ذهن، بندِ دیروز را
زمانِ خطیِ فرسوده تقویم را،
که در مکاشفه یک نگاهِ ساده و پاک
تمامِ وسعتِ هستی،
حلول میکند در نبضِ لحظه ای کوتاه.
تو از تداومِ نوری،
تو انعکاسِ زلالی در این کویرِ خموش؛
دستت را به من بده،
که عشق،
ساده ترین شکلِ پیوندِ جان و معناست...
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 112 |
| 18 | من به صلحِ ریشه ها باور دارم،
آنگاه که زمین
از چکاچکِ خشم و هیاهوی تازیانه ها به ستوه آمده است.
و تو آمدی؛
از تبارِ خورشید و باران،
از تبارِ آن دریانوردی که بادبان هایش را
تنها برای نجاتِ غریق ها برافراشه...
یار دیرینم :
در جغرافیایی که مدام
میانِ ما و روشنایی، دیوار و مرز میکشند،
نگاهِ تو برایم
نقشه ی بی مرزِ یک وطنِ آرمانی ست؛
سرزمینی که در آن،
هیچ کلمه ای به اسارت گرفته نمیشود
و هر انسان، آیینه ای ست صیقلی،
تا شکوهِ فراموش شده اش را در دیگری بازبتاباند.
عشقِ ما، پناهگاهی ست در برابرِ تباهی؛
شبیهِ آن درختِ سبزی که میانِ آب های تلخ،
سکوت میکند،
ریشه میدواند،
و شوریِ جهان را به حلاوتِ زیستن بدل میسازد.
دست هایت را به من بسپار، رفیقِ دیرین!
بگذار در این عصرِ آهن و غبار،
ما دو تن،
پیمانِ نانوشته ی مهر و دوستی باشیم.
بگذار صدای ما
شبیهِ طنینِ آرامِ موج ها بر ماسه های خسته،
مرهمی باشد بر زخمهای این کرانه ی مجروح؛
تا هر که در تاریکیِ مفرط فرو رفت،
با تماشای نوری که در چشمانِ ما جاری ست،
راهِ بازگشت به خانه را به خاطر آوَرَد...
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 84 |
| 19 | ما ساکنانِ
طولانی ترین
بلاتکلیفیِ تاریخیم؛
نه آنچنان مرده
که خاک،
نام مان را از دفترِ باد پاک کند؛
نه آنچنان زنده
که فردا
بر شانه ما دست بگذارد
و بگوید: بر خیزید.
ما میانه دو در ایستاده ایم:
دری که پشتِ آن
هزار سالِ رفته
با دندان های سردِ خویش
به استخوانِ خاطره میخندد؛
و دری که هنوز
کلیدش را
هیچ پیامبری
در جیبِ آفتاب نیافته است.
شب،
این کاتبِ پیرِ سیاه پوش،
هر شام
بر لوحِ پنجره ها مینویسد:
صبر ؛
و صبح،
با دست های لرزانِ خویش
آن واژه را
از چشمِ ما میشوید.
ما مانده ایم؛
چون درختانی در کویر
که ریشه شان به افسانه ای تلخ رسیده است؛
چون سربازانی
در سپاهی شکست خورده،
که فرمانِ بازگشت
هرگز به آنان نرسید.
اما شاید
آری، شاید
در ژرفنای همین مکثِ عظیم،
در این برزخِ کش دار
که تاریخ نامش نهاده است انتظار،
بذری پنهان
به آهستگی
مشغولِ آموختنِ معنای بهار باشد.
پس بگذار
بادهای سیاه بیایند؛
بگذار ساعت ها
بر برج های خاموش
خونِ دقیقه ها را بشمارند.
ما،
با چراغی اندک
و ایمانی کهنه
در مشت های بسته،
هنوز
در جانبِ نامعلومِ فردا
ایستاده ایم.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 92 |
| 20 | در این غبارگاهِ مه آلودِ روزگار،
آنجا که جغدِ وهم، سرودِ خِرد سرود،
بر تختگاهِ باد،
مردی نشسته خیره سر و ژاژخای و مست؛
پنداشته ست، توسنِ خورشید رامِ اوست!
ردای فضل بر تنِ پوسیده اش کشید،
اما دریغ و درد!
تار و پودِ ردایش، پلاسِ جهل.
در دستِ او پیاله ی چوبینِ ادعاست،
پندارد آبِ چشمه ی خضر است در پیاله و، سیرابِ حکمت است...
غافل که زهرِ تلخِ جهالت سر میکشد مدام.
سخن میراند از ژرفایِ بحر و رازِ افلاک و سرّ حق،
لفظش پر از طنطنه، مغزش تهی ز مغز!
پایش به گِل نشسته در آن برکه ی حقیر،
اما به لاف، دعویِ دریایِ ژرف دارد و طوفانِ نوح را.
ای غرقه ی سراب!
ای کوسِ پرخروشِ تهی از صلابتِ معنا!
در مکتبِ درخت،
آن شاخه ای که بارور و پُر ثمر بوَد،
پیشانی اش به سجده ی خاک است و خاکسار.
تو،
ای قامتِ تکبرِ بی ریشه، ای خزانِ خِرد!
سر بر فلک کشیده ای از بادِ کبر و عُجب،
اما به چشمِ پیرِ خردپیشه، نیستی؛
جز شاخه ای تکیده و بی بار و بی بها،
منتظرِ تبرِ تلخِ روزگار.
محمد ناصری
#محمد_ناصری_اهواز
https://t.me/mohammadnaseri40 | 142 |
