es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

گەشە(توسعه): سید هاشم هدایتی

گەشە(توسعه): سید هاشم هدایتی

Ir al canal en Telegram

در این کانال یادداشت های شخصی اینجانب حول مباحث توسعە, با تمرکز بر کردستان و گاهی هم اشعار و دلنوشتەها و ...درج می شود. منتظر نظر و پیشنهادهای شما هستم. t.me/KDproblems لینک کانال

Mostrar más
604
Suscriptores
+124 horas
+27 días
+530 días
Archivo de publicaciones
میلاد با سعادت رحمت اللعالمین حضرت ختم مرسلین حضرت محمّد مصطفی (ص) را به تمامی مسلمانان جهان اسلام و دوستان محترم تبریک می گویم

planing for plan.pdf1.28 KB

گفتگو با دکتر سیدهاشم هدایتی.pdf3.20 KB

Mikis Theodorakis - Paola, 11099 [www.vmusic.ir].mp34.09 MB

@KDproblems کانال اختصاصی سید هاشم هدایتی

دکتر عباس منوّریان دانشیار دانشگاه تهران)، دکتر فرج الله رهنورد(معاون آموزشی موسسه آموزش و پژوهش مدیریت وبرنامه ریزی)، دکتر صاحب بدری پشته و دکتر محمد زاهدی(اعضای هیئت علمی موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی) در ترکیب هیئت داوری جلسه دفاعیه و اعطای نمره عالی- 19- پاداش ارزشمندی بود برای تلاش های پنجساله ام در دوره دکترا. الان که به ظاهر بالاترین مقطع تحصیلی را به اتمام رسانیده ام غصه ام می گیرد وقتی فکر می کنم که دیگر نباید به عنوان دانشجو سرکلاس درس بنشینم از همین رو در این آرزویم که روزی فرصت پیدا کنم در خارج از کشور از کلاس های درس اساتید رشته تحصیلی ام بهره بگیرم. چراکه گمان می کنم منطق " زگهواره تا گور دانش بجوی " از زبان پیامبر عزیز اسلام می تواند چراغ راه همه انسان ها به حساب آید.ناگفته نماند شرکت در کنفرانس های علمی مدیریت یکی دیگر از کلاس های درس من بوده است. شرکت در هفت دوره کنفرانس بین المللی مدیران کیفیت و سمینارهای مشابه را هرگز از دست نداده ام.باور عمیق دارم آن زمانی که دست از یادگیری بشویم روز مرگ من فرارسیده است.

آن همه سختی واین همه کم لطفی. من دوستان زیادی داشتم که وضعیت شان برای تحصیل از من بهتر بود. اما ادامه ندادند. اما من با وصف آن همه سختی به عشق آموختن تحمل کردم. چرا؟ گاهی از خودم می پرسم چرا؟ نمی خواهم شعار بدهم اما باور و ایمان پیدا کرد ه ام که ترقی شرافتمندانه جز از راه آموختن و کار کردن و سختی کشیدن میسر نیست. من جزو طبقه فقیر و پائین جامعه بودم جز از راه تحصیل ممکن نبود موقعیت اجتماعی خودم را تغییر بدهم. مدتی پیش با دامادم – که جوان خوب و درستکاری است – صحبت می کردم. خیلی برای ترقی و رشد عجله دارد. داستان زندگی خودم را برایش نقل کردم و به او گفتم به اعتقاد من امثال من و شما جز از راه تحصیل نمی توانیم رشد کنیم. چه رشد فکری و چه رشد مادی و اجتماعی و اقتصادی. امروز که وارد 58 سالگی شده ام به نسبت پست های مدیریتیم وضع مالی مناسبی ندارم. خدا می داند هرگز نخواسته ام از موقعیتم سوء استفاده کنم. اما خدا را سپاس محتاج نامردان نشده ام. کار کرده ام . درس خوانده ام و روز یکشنبه که موفق شدم از داوران نمره عالی برای رساله ام بگیرم پاداش زحمات و سختی های زیاد را گرفتم. اکنون از خدای مهربان می خواهم به من کمک کند آموخته هایم را در راه خدمت به هم میهنانم – به ویژه هم ولایتی های مظلوم کُردم- به کار بگیرم. همین! پس از پایان فوق لیسانس در تیرماه 74همزمان با کار اجرایی، در دانشگاه های سنندج: پیام نور ، کردستان ، مرکز آموزش مدیریت دولتی سنندج و کرمانشاه و یک ترم هم در تربیت معلم سنندج تدریس کردم. علاقه من به تدریس کمتر از عشق به آموختن نبوده است. بعد از تدریس خصوصی در دوران راهنمایی که خاطره آنرا پیشتر گفتم، در سال 57 در مکتب اسلام سقز که یک تشکل خودجوش محلی فرهنگی – سیاسی بود، همزمان با آموختن زبان کردی در سطح پائین تر (دانش آموزان کلاس پنج به پائین) آموخته های خودم در مورد زبان کُردی را که به شیوه نگارش کُردی محدود می شد به 20-25 نفر از بچه های سقز آموزش می دادم. این حرکت ادامه داشت تا اینکه رفقای مبارز! در یک غروب نامیمون ساختمان محل فعالیت ما را –در خیابان شهناز سقز- آتش زدند. بعد از آن تقریبا دیگر سامان ما بی سامان شد . در سال 60 در دبیرستان های پسرانه و دخترانه دیواندره تدریس می کردم. در سال65 در مدرسه راهنمایی ملاحیدر فهیم یک سال تدریس کردم و بعدها هم در دانشگاه. گویا عشق به آموختن و آموزش در ذاتم وجود داشت.نمی دانم چرا معلم نشدم. شاید معلم نشدنم بزرگترین ظلمی بوده است که به خودم کردم – ویا به من کرده اند- اکنون هم فقط در اندیشه آموزش و تدریس هستم. به ویژه در سال های اخیر که انگیزه کار اجرایی و مدیریتی را – اغراق نکنم کامل- از دست داده ام. شاید درست هم همین باشد و افرادی که سال ها کار اجرایی و مدیریتی کرده اند سال های آخر خدمت رسمی سی ساله شان را به آموزش و انتقال تجربیات بپردازند. این .حرکت برای تحصیلکرده های فوق لیسانس و دکترا ضروری است.از سال 75 همواره مترصد فرصتی بودم که در آزمون های دکترا شرکت کنم. یکبار در همان سال در آزمون دانشگاه تهران برای دکترای مدیریت ثبت نام کردم که به دلیل عدم آمادگی قبول نشدم. در سال 76 به دلیل از دست دادن همسر وفادار و یار صادق دوران زندگیم برای مدتی انگیزه کار و تحصیل را از دست دادم تا اینکه در تابستان سال 79 در آزمون سراسری دوره دکترای مدیریت " مرکز آموزش مدیریت دولتی" شرکت کردم. خدا را سپاس می گویم در میان صدها شرکت کننده به عنوان نفر هفتم پذیرفته شدم. تحصیل در دانشگاه های علامه و تهران و استفاده از دانش اساتید برجسته مدیریت این دو دانشگاه که سرآمدان رشته مدیریت هستند موجب شد گذراندن واحدهای درسی این دوره برایم آسانتر شود. به گمانم از ترم دوم بود که به فکر انتخاب موضوع رساله دکتری افتادم. با توجه به زمینه های مطالعاتی و علاقه ام، فرهنگ را محور بررسی هایم قرار دادم. بعدها با انتخاب گرایش " استراتژی" ، تصمیم گرفتم رابطه بین " فرهنگ" و " استراتژی" را مطالعه کنم. مطالعات اکتشافی ادامه داشت. پس از مشورت با بیش از بیست تن از اساتید و مدیران ارشد وزارت خانه های "فرهنگ و ارشاد اسلامی و صنایع و معادن موضوع نهایی شد: " ارائه مدل تدوین استراتژی مبتنی بر فرهنگ سازمانی- مورد ایران" . ذهنیت خودم این بود که مدل های برنامه ریزی و تدوین استراتژی در سازمان های ایرانی و در مناطق مختلف نباید یکسان باشد. دلیل آن را تفاوت های فرهنگی فیمابین حدس می زدم. در این رساله خواستم این فرضیه را چک کنم. تلاش های سه ساله ام به نتیجه نشست و سرانجام در 25تیرماه 85 هیئت داوران به مدت سه ساعت به توضیحات من گوش دادند، بحث کردند و مهر تائید برآن نهادند. حضور آقایان دکتر سید محمد اعرابی(استاد تمام دانشگاه علامه طباطبایی)، دکتر محمد حسین شریف زادگان(دانشیار دانشگاه شهیدبهشتی-دانشگاه ملی سابق)

هیجان واحساسات بر همه ما و حتی بزرگانمان مستولی شده بود.شروع جنگ های داخلی علاوه بر همه سختی ها و زخم ها و آلامش برای من یک درد مضاعف داشت و آن هم ترک تحصیل و جدایی از کلاس و درس بود. البته هرگز کتاب و خواندن و مطالعه را کنار نگذاشتم اما از مدرسه جداشدم. نه من. بسیاری از همکلاسی هایم و فرزندانی که می توانستند و دوست داشتند بخوانند اما راهی جبهه های خود زنی شدیم!و چه نخبگان گرانقدری که جانشان را از دست دادند. دوران سختی بود. جنگ عراق علیه ایران هم مضاعف شد. در سال های 61 تا 63 در خدمت تعدادی از علمای منطقه کسب علم کردم . لحظه ای به ذهنم رسید درس ملایی را شروع کنم اما دست تقدیر مرا به سمت دیگری رهنمون کرد. در سال های بعد به صورت متفرقه درس را ادامه دادم و دیپلم گرفتم تا اینکه سرانجام در کنکور سراسری دانشگاه های کشور شرکت کرده و با رتبه 481در رشته مدیریت دولتی دانشگاه علامه طباطبایی تهران پذیرفته شدم. و پس از سال ها دوری از کلاس درس و میدان عشق ورزی در بهمن سال 1367 وارد دانشکده مدیریت آن دانشگاه شدم و بار دگر آرزوهای دیرینه ام را در برگرفتم. حضور در دانشگاه بدون هیچ اغراق و پرده پوشی مرا وارد یک دنیای جدید کرد. دنیایی که به تبع آن مسیر فکری و زندگی شخصی و اجتماعیم را نیز دچار دگرگونی جدی ساخت. از بهمن 6۷ تا شهریور 71 که موفق به اخذ لیسانس شدم سه سال و نیم طول کشید. خدا به من کمک کرد در هفت ترم درس را به عنوان دانشجوی ممتاز به اتمام برسانم.مهمتر از نمره و مدرک برای من درس های بزرگی بود که از محضر 40 نفر از اساتیدی نظیر دکتر سید مهدی الوانی، دکتر اعرابی ، خانم دکتر شمس السادات زاهدی و... گرفتم. تا آن زمان من یادگرفته بودم از عینک مطلق گرایی و سیاهی و سفیدی به مسائل بنگرم. شکستن این عینک بزرگترین دستاورد دوران لیسانس برای من بود. در آن مدت بیش از 20 هزار صفحه کتاب و جزوه مرتبط با رشته تحصیلی ام – که مدیریت دولتی بود- و در زمینه مسائل سیاسی و اجتماعی مطالعه کردم. و در این ایام دستانم به نوشتن باز شد و نگارش مقالات تخصصی و گاه سیاسی-اجتماعی که غالبا در روزنامه ها و مجلات رسمی کشور چاپ می شد تجربه دیگری بود. البته پیشتر نیز گاهی می نوشتم. اولین نوشته ام نمایشنامه ای بود با عنوان" بخت برگشته ها" که در هنرستان فنی سقز برای اجرا نوشتم اما عمرم در آن مدرسه کفاف نکردو هرگز اجرا نشد. در سال های 60 و 62 نیز مطالبی می نوشتم که در نشریات داخلی محل کارم تکثیر می شد. اما دانشگاه و فضای آن عالم دیگری بود. دوسه مقاله ام در کیهان چاپ شد اما جدی ترین نوشته ام مقاله مفصلی بود در مقایسه دیدگاه های کلامی شیعه و سنی در مورد حکومت. روزنامه اطلاعات در سه شماره به چاپ رسانید. مثل همه نوشته هایم پر بود از نیش های زهردار. در آن دوران خوب بود اما حالا که می اندیشم بر این باورم که آن نگاه صرف نقلی دینی به مسائل سیاسی پاسخگو نیست. در هر حال انکار نمی کنم سه سال و نیم دوران تحصیل در دانشگاه علامه طباطبایی تهران تجربه گرانسنگی برای من بود.ورود به عرصه عقلانیت، تقدس زدایی از سیاست و عرصه حکومت در کنار باور عمیق به دستاوردهای بشری و...ورود به دنیای واقعی و دور شدن از دنیای ایدآلیستی و شک کردن به حقانیت ایدئولوژی سیاسی-مذهبی را انکار نمی کنم.اما با قاطعیت می گویم هرچه به آموخته هایم افزوده می شد ایمانم به خدای بزرگ بیشتر می شد و برخلاف برخی سطحی نگر که علم و ایمان را در تقابل هم می بینند به این نتیجه رسیدم که ایمان واقعی فقط در سایه دانش میسر است. در بهار 71 – یا اسفند70 خوب یادم نیست- در حالی که ترم آخر لیسانس را می گذراندم در آزمون سراسری فوق لیسانس شرکت کردم. در شهریورهمان سال اسامی اعلام شد و من در دو دانشگاه علامه و تهران پذیرفته شدم. در دانشگاه تهران رتبه چهارم و در علامه رتبه هفت.مهر همان سال در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران سرکلاس رفتم. فضای جدید اساتید و کتاب های جدید. در این مرحله هم آموختنی های بسیار آموختم. آشنایی با اساتیدی چون دکتر فرهنگی ، تسلیمی، رضائیان ، سعادت و...سعادت دیگری بود. هر روز پنجره ای به رویم گشوده می شد. انگار قسمت این بود همانند همه دوران تحصیل اینجا هم همزمان با کار درس بخوانم. ازسنندج تا تهران هر هفته با اتوبوس تردد می کردم. الان که کمی سن من بالارفته است و کم حوصله شده ام تعجب می کنم. در سنندج مدیرکل تعاون استان بودم. برای اینکه در کارهایم خلل وارد نشود. شب ساعت 8 یا 9 سوار اتوبوس می شدم صبح روز بعد به تهران می رسیدم. ساعت 7 یا گاهی 8 سرکلاس می رفتم تا غروب. باز هم شب به سوی سنندج راه می افتادم. دوران سختی بود. اتوبوس کم بود. اغلب در بوفه می نشستم و خیلی اذیت می شدم. تنها چیزی که به من امید می دادعشق به خواندن بود. این روزها گاهی می شنوم دوستان –کم لطف – مرا به خاطر تحصیلاتم تحقیر می کنند متاسف می شوم.

پدرم در خیابان سیروس سنندج دستفروشی می کرد قضیه را با وی در میان نهادم.با عصبانیت گفت مگروضع مرا نمی بینی . ندارم. کرایه خانه .خرج شما و....آن روز خیلی گریه کردم. و کلی با زبان خودم به بخت و شانس و زمین وزمان ناسزا گفتم. اما علاقه ام به خواندن جوری نبود بتوانم به آسانی تسلیم شوم.از کارشید –خدا بیامرزتش سال76فوت کرد- قرض گرفتم و در 4 ماه از محل شاگردانه های قهوه خانه بهش پس دادم. دوباره شروع کردم. صبح در قهوه خانه کار می کردم تا ساعت 2 و عصر تا ساعت 4 به پدر کمک می کردم یا بلیط بخت آزمایی می فروختم . از ساعت 4 هم کلاس می رفتم. سال 53 پدرم برای کار راهی سقز شد. ماهم با او رفتیم. او سرایدار مدرسه در حال ساختی بود که یک معمار سنندجی می ساخت.سال دوم و سوم راهنمایی راهم سقز خواندم. صبح ها شاگرد بنایی و عصرها هم مدرسه بابایی سقز.سال سوم با معدل18/39 شاگرد اول کلاس شدم!تابستان همان سال به توصیه دبیر ادبیات مان آقای شیخی-که مرد شریفی بود – در قبال تدریس خصوصی زبان انگلیسی سوم راهنمایی 250 تومان حق الزحمه گرفتم.هرگز خاطره آن را فراموش نمی کنم. بعضی روزها از سرکار برای تدریس به خانه آن دانش آموز می رفتم که تذکر داد اگر ممکن است لباس هایت را عوض کن بعد بیا.دختر شیطونی بود اما من در آن حال و هوا نبودم. پس از قبولیش در شهریور دیگر ندیدمش.سال بعد تصمیم گرفتم به هنرستان فنی سقز بروم. ثبت نام کردم. با چه ذوقی! 5 ماه درس خواندم. بسیار عالی با چه علاقه ای. یکی از دبیران تبریزیم را هرگز فراموش نمی کنم. تاثیر به سزایی در رفتار من داشت. البته منهم خوب درس می خواندم. اما تشویق های او معجزه گر بود. در کارگاه به خاطر اینکه 2سال شاگرد بنا بودم کارم حرف نداشت. برای تشکیل گروه کاری همیشه مشکل داشتم. همکلاس ها دوست داشتند با من هم گروه شوند. در ثلث اول 9تا نمره 20 داشتم.آنجا با حمید شهبازی (شاعر توانمند سقزی متخلص به بیزار)دوست شدم.تا حالاهم دوستی مان ادامه داشته. حتی زمانی که او به دمکرات پیوست ارتباط من با خانواده اش قطع نشد. الان آمریکاست. هنوز هم دوستش دارم. آرام آرام برای امتحان ثلث دوم آماده می شدیم که نامه ای از رئیس هنرستان بدستم رسید که تا اندازه ای مسیرزندگیم را تغییر داد.اخراج! چرا؟ دوسه بار به خاطر پوشیدن شلوار کردی از مدرسه بیرونم کردند اما با پا در میانی دبیر تبریزی مان ختم به خیر می شد. اما این بار با یک بهانه بسیار مسخره عذرم را خواستند.گفتند : چون در دوره راهنمایی در شبانه درس خواند ه ای نمی توانی روزانه در هنرستان درس بخوانی. جالب است نه!چه می توانستم بکنم؟ به هر دری زدم.به هر مقامی شکایت بردم. آنجا بود که کم کم معنای اصل انقلاب شاه و ملت را دریافتم.این حرکت مرا به سوی سیاست هل داد.کینه از شاه و حکومتش در دلم ریشه دواند...... با یک دنیا دلخوری ناچار شدم پس از تعطیلات نوروزی 56 در دبیرستان سعدی سقز در تنها رشته موجود – اقتصاد اجتماعی – ثبت نام کنم. نظر به مشکلاتی که برایم پیش آمده بود مدیران مدرسه پذیرفتند اگر در امتحان ثلث سوم نمره بیاورم همان نمرات را برای ثلث اول و دوم هم قرار دهند. سخت بود زیرا به جز سه درس سایر دروس رشته ساختمان با اقتصاد متفاوت بود. در آخرین ملاقات با آقای حیدری رئیس دبیرستان فنی سقز- که بعدها گفته می شد ساواکی بوده است – با صدای بغض کرده به او گفتم : شما خواستید زندگی مرا نابود کنید اما من تسلیم نمی شوم. با خودم عهد کردم جبران کنم. با وصف اینکه مجددا کار روزانه را به عنوان شاگرد بنا شروع کردم اما به عنوان شاگرد سوم با معدل 18/68 قبول شدم. این سه ماه اراده ام را برای ادامه تحصیل دوچندان کرد. سال دوم نیز طی شد اما همزمان شد با اوج گیری انقلاب و من هرگز از آن روزها و درس و کلاس رفتن ها راضی نبودم.اوضاع به هم ریخته بود. نابسامانی به کلاس های درس هم رسوخ کرده بود. درحالی که من فکر می کردم کلاس درس مقدس است و نباید به مسائل دیگر آلوده شود. به یاد دارم در یکی از جلسات امتحان یکی از همکلاسی هایم که پسر شیطونی بود به تقلب مشغول شد. ناظم دبیرستان فهمید . بالای سرش حاضر شد. گفت : آقای ....لطفا رعایت کنید! آن پسر هم نارنجکی را از جیب درآورد و به ناظم نشان داد و گفت آقا به خدا ما تقلب نمی کنیم! و مسئله حل شد!انقلاب برای ملت ایران سرنگونی رژیم 2500ساله شاهنشاهی را به دنبال داشت. همه خوشحال بودند. جشن و سرود و آزادی و...اما افسوس و صدافسوس در کردستان شادی ها چندان عمر طولانی نداشت و درگیری های داخلی. جنگ های فکری و ایدئولوژیکی دامن کردستان را گرفت. انگار کردستان آزمایشگاه و میدان نبرد سه تفکر: اسلام ، کمونیسم و ناسیونالیسم کشورشده بود. نمی خواهم بگویم کدام طرف مقصرتر بود اما الان که به آن روزها می اندیشم – زمانی که خودم کمتر از بیست سال سن داشتم- باورم می شود که عقلانیت و منطق از میدان رقابت رخت بربسته بود.

شوق آموختن! به نام خدا آنچه در ادامه می خوانید نوشته ای است که در 25ام تیرماه 1385 نوشته ام. روزی که خدا به من توفیق داد از رساله دکترای مدیریت خود دفاع کنم. به ذهنم رسید آشنایی با بخشی از زندگی انسانی که در یک روستا در یک خانواده محروم و خوش نشین به دنیا آمد، عشق به آموختن همیشه با او بود و پس از تحمل رنج های بسیار موفق شد به آرزویش برسد، شاید برای شما جذاب باشد . به ویژه برای جوانان عزیزی که امکانات خوبی دارند اما قدر آن را نمی دانند. و گوشزد کنم نصیحت شاعر بزرگ ایرانی را که : نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد امروز یکشنبه 25 تیر 85 برای من لحظه ای فراموش نشدنی است. پس از 5سال و نیم خداوند لطف اش را همچون همیشه شامل حالم کرد و رساله دکترایم با نمره عالی 19 مورد قبول هیئت داوران قرار گرفت. عنوان آن " ارایه مدل تدوین استراتژی مبتنی بر فرهنگ سازمانی (مورد ایران) است. نظر به اینکه رشته تحصیلی من مدیریت با گرایش استراتژیک بود موضوع رساله نیز در حوزه مدیریت استراتژیک و با خمیرمایه فرهنگ بود.خوشحالم در سه مقطع تحصیلی در رشته مدیریت درس خواندم و خوشحال تر اینکه در مقطع فوق لیسانس نیز که در 10 تیر 74 موفق به اخذ آن از دانشگاه تهران شدم موضوع پایان نامه ام ، یک موضوع فرهنگی بود: بررسی تاثیر عوامل فرهنگی بر اثربخشی مدیران ارشد استان کردستان-از سال 1357لغایت 1373". در آن پایان نامه ثابت شد کارآیی و اثربخشی مدیران کُرد اهل سنت نسبت به مدیران غیربومی با شرایط یکسان بیشتر است. انشاءالله خلاصه و متن کامل رساله دکترا را در آینده در وبلاگ خود درج خواهم کرد. اما دوست دارم به این بهانه مروری بر دوران تحصیلاتم داشته باشم. چراکه در 10-15 سال اخیر همواره به خاطر اخذ مدارک تحصیلی از سوی برخی دوستان! مورد اتهام بوده ام. به یاد دارم در سال 75 به مناسبتی قرار بود در یکی از مساجد سنندج سخنرانی داشته باشم. تا مردم گردآیند چند رکعتی نماز خواندم. حین نماز از یک نفر – به گمانم از سادات باینچوب بود- شنیدم که به شخص دیگری می گفت : این پسر فلانی است در این رژیم! چند کلاسی درس خوانده است. برایم جالب بود درس خواندن چه ربطی به این رژیم و آن رژیم دارد. بگذریم.در سال های اخیر دوسه نویسنده عزیزی که لطف کردند و علیه بنده مطلب نوشتند تحصیلات عالی مرا به عنوان یک نکته منفی در زندگی شخصی و مبارزات سیاسی ام تلقی کردند.به حق چیزهای نشنیده! سال 1345 در روستای یونس آباد همسایه زادگاهم امروله به دبستان رفتم. با شوق وعلاقه زیاد. شانس آوردم روستای ما یک نفر سپاه دانش داشت به نام آقای شهابی. بسیار جوان درستکار و دلسوزی بود. رفتارهای او شوق مرا دوچندان کرد. شاید برای یک بچّه روستایی معمول نباشد اما موفق شدم کلاس اول و دوم را در یک سال بخوانم. به یاد دارم آخر سال وقت خداحافظی آقا معلم یک قابلمه سفید قشنگ به من هدیه داد. بعدها همزمان با کار در کنار پدر و خانواده کلاس های سوم وچهام و پنجم را هم خواندم. سال ششم را برگشتم زادگاهم امروله و آنجا درس خواندم. برای امتحان نهایی کلاس ششم به دیواندره رفتیم. بخشی از راه را پیاده پیمودیم . 8نفر بودیم. دوهفته درمسافرخانه کوچک کامصطفی در دیواندره به سربردیم. هرگز اضطراب آن روزها را فراموش نمی کنم.مخصوصا روز امتحان ریاضی که ناخودآگاه سر جلسه امتحان گریه ام گرفت.فکرکنم رئیس اداره آموزش و پرورش دیواندره آقای سپهری بود .او کارنامه را امضاء کرده بود.الان بازنشسته است و مشغول نگارش کتاب . انسان با کمالاتی است.کتاب های گرانقدری نوشته است.سال 1350 از روستا به سنندج کوچ کردیم. دوسال ترک تحصیل کردم. وضع مالی پدرم خوب نبود کار می کردم. من و برادر بزرگم سید اشرف.سال 52 در قهوه خانه کارشید باغچه مریم – قهوه چی شهربانی بود- کار می کردم . تا جایی که به یاد دارم از بچگی برای راستی و درستی ارزش خاصی قائل بود. هم کارشید و هم افسران و پرسنل شهربانی برایم احترام قائل بودند. روزی یکی از افسران سنندجی به نام سروان شهابی- که خداوند پاداش نیک به او عطا کند- به من گفت : سید هاشم تو با این علاقه و زرنگی چرا درس نمی خوانی؟" گفتم : وضع مالی پدرم خوب نیست چهار خواهر و چهار برادر هستیم در آمد پدر کفایت نمی کند باید من و برادر بزرگم کارکنیم. چگونه درس بخوانم؟ گفت شبانه! نمی دانستم چگونه و کجا . یادداشتی به من داد به آموزش و پرورش رفتم. سفارش مخصوص کرده بود که بچه زرنگی است. حیف است و از این حرف ها. دوره های راهنمایی شبانه تازه دایر شده بود. رفتم اسم نوشتم. سال 52 سرکلاس رفتم. یک هفته نگذشته بود گفتند 700 تومان شهریه می گیریم. آسمان بر سرم خراب شد.700تومان؟ دست به دامان سروان شهابی شدم. با خواهش و تمنا و سفارش قرار شد 70 تومان جور کنم بقیه اش را ببخشند. روز سختی بود.

گەشە(توسعه): سید هاشم هدایتی - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @kdproblems