es
Feedback
Book_tips

Book_tips

Ir al canal en Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram Book_tips

El canal Book_tips (@book_tips) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 21 699 suscriptores, ocupando la posición 1 566 en la categoría Libros y el puesto 15 477 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 21 699 suscriptores.

Según los últimos datos del 13 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 339, y en las últimas 24 horas de -12, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 3.93%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 2.19% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 852 visualizaciones. En el primer día suele acumular 474 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 14.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 14 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

21 699
Suscriptores
-1224 horas
+2127 días
+33930 días
Archivo de publicaciones
Book_tips
21 699
sticker.webp0.65 KB

Book_tips
21 699
[🟥] ‌‏≣ انرژی درمانی ‌‏❂ تخلیه انرژی منفی ‏❂ شفای جسم و روح👇👇👇   🔴 https://t.me/joinchat/ZA3jecvg_pk2N2Vk  ⩥⩥ آرشیوی کمیاب از شعر و کتاب و موسیقی ‏❖@khodavandegareshgh چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ ‏❖@Cheshm3kaenat جادوے فڪر + °مثبت °+ ‏❖@JadouyeFekrM خداحافظی با افکار منفی ‏❖@Masiresabzzzz عالم معنا ‏❖@motaeeal جملات سنگین و تاثیر گزار مذهبی ‏❖@khodaya_asheghtam زندگی ات را "تغییر" بده ! ‏❖@MossbatAndishann شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏❖@book_tips نا امیدی 《ممنوع》 ! ‏❖@OMidBeZendgiii روح پس از * مرگ * چه میشود!! ‏❖@PasAz_Marg طب سنتی ایرانی ‏❖@Tabibekhodetbash آشنایی با مکان‌های زیبای جهان ‏❖@gashtogozardarjahan فرکانس درمانی ♡ چشم سوم ♡ ‏❖@payamibarayesolh گلچین آهنگای پاپ برای تو ‏❖@yousimusic شعر و •  شراب و • اندیشه ‏❖@shabhaye_niloofari غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‏❖@ghaz2020 زندگی ••• جاری ست ••• ‏❖@zendegi_ziibaaaast به نام دوست... ‏❖@namedoost کانال ترفند (جورواجور) ‏❖@Tarfandsani قدرت درون توست ☆لوییز هی☆ ‏❖@Louise_Haychanel دکتر جو دیسپنزا * قدرت ذهن* ‏❖@joe_diispenza خدا با 《من》است!! ‏❖@kh0daShEnaSi معجزه شکرگزاری و پاکسازی ‏❖@RohShokrgozari حضرت مولانا و عاشقانه های شمس ‏❖@baghesabzeshgh کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه ‏❖@asrarkontoroLzehn حال و هوای - تنهایی - ‏❖@Tannhaaiii سعدی ؛ خداوند عشق و عرفان ‏❖@Sadii_jaan آگاهي☆ بيداري☆ عشق ‏❖@vasledoost { متن های طلایی و ناب انگلیسی } ‏❖@overbio دنیای ☆ میوزیک ☆ ‏❖@musiicLand_ir چله جذب عشق ‏❖@chgonjazabbashem خودشناسی خداشناسی افکارمثبت آرامش درون ‏❖@pluosafkar راز تربیتی فرزند از کودکی تا نوجوانی ‏❖@ghasemi8484 چگونہ ڪاریزماتیڪ وجذاااب باشیم؟؟ ‏❖@zehnearam مولانا؛ مولانا؛ مولانا؛ مولانا ‏❖@MouLanayjan رمز عزت نفس ‏❖@ramzkodbavre ••• انگلیسی رو قورت بده ••• ‏❖@ArazEnglishAcademy دنیای کتاب صوتی وpdf ‏❖@Doneaekatad2 حالتو خوووب کن ! ‏❖@Zenndegiiii اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان ‏❖@meta_ajna سواد رابطه /ازدواج موفق ‏❖@ghasemi8483 اموزش قانون جذب ((کائنات)) ‏❖@razjazbe آهنگ شاد عاشقانه ‏❖@ahangeeshghh عاشقان ِ《کتاب》 ‏❖@B00kLifeMe آموزش ترکی استانبولی ‏❖@turkce_ogretmenimiz زنهای "قوی" و با انگیزه ! ‏❖@zanan_khoshbakhti مشاوره ازدواج وروابط موفق ‏❖@moshavereh_shoma‌ پاکسازی روح، پاکسازی درون ‏❖@gognus_kimiagar سخنان زیبا و ماندگار ‏❖@goftarniek هزار پند مولانا با معانی اشعار ‏❖@Ashaarkotaa خودشناسی《عرفانی انگیزشی》 ‏❖@Roohe_bartar "حافظ" فروغ" مولانا" خیام" ‏❖@AShaarMandgar حضرت عشق مولانای جانان ‏❖@shere_molavi آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏❖@ECONVIEWS موزیک بدنسازی موزیک بدنسازی ‏❖@sport_music_world جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه ‏❖@flowwithmusic •• راههای اتّصال به کائنات •• ‏❖@movafaghiat_jahanii ‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 وقتی از دیگران انتظار احترام و محبت داری، بدان که همه ی این ها را ابتدا بدهکار خودت هستی! کسی که‌ خودش را دوست ندارد، محال است توسط دیگران دوست داشته شود. اگر روزی در حالی که ‌خودت را دوست داری، دنیا برایت خار فرستاد، خوشحال باش! چون این بدان معنی ست که به زودی سبدی پر از گل به تو هدیه خواهد کرد! #ملت_عشق #الیف_شافاک @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 وقتی از دیگران انتظار احترام و محبت داری، بدان که همه ی این ها را ابتدا بدهکار خودت هستی! کسی که‌ خودش را دوست ندارد، محال است توسط دیگران دوست داشته شود. اگر روزی در حالی که ‌خودت را دوست داری، دنیا برایت خار فرستاد، خوشحال باش! چون این بدان معنی ست که به زودی سبدی پر از گل به تو هدیه خواهد کرد! #ملت_عشق #الیف_شافاک @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
اگر دارایی زیادی دارید از اموال خود ببخشید.اگر ثروت کمی دارید، ازقلب خویش ببخشید. @book_tips 🐞
اگر دارایی زیادی دارید از اموال خود ببخشید.اگر ثروت کمی دارید، ازقلب خویش ببخشید. @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
#با_هم_بشنویم سرود زندگی @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 699
🤚سلام دوستای کتابخونم ، من سمیرام و در زمینه فروش کتاب فعالیت میکنم ، توی این روزها که اینستاگرام فیلتر شد تصمیم گرفتم یه کانال تلگرام هم بزنم ☺️ من کتاب‌های اصل رو با لباس مجلسی براتون با عشق ارسال میکنم خواستم دعوتت کنم که به خانواده نورآگاهی بپیوندی که کلی کتاب صوتی و معرفی کتاب براتون آماده کردم https://t.me/nooragahi_com

Book_tips
21 699
Repost from Book_tips
#معرفی یک کانال خوب برای خرید آنلاین کتاب👌

Book_tips
21 699
#معرفی یک کانال خوب برای خرید آنلاین کتاب👌

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر(قسمت هشتم) فردای آن روزی که کم نمانده بود جانم را بر سر بدجنسی کامران از دست بدهم، در خانه ماندم. نه خانواده‌ام و نه خودم دیگر تمایلی برای رفتن به آن خانه اشرافی نداشتیم. بابام صبح برای کار رفت. این را از صدای موتور فولکسش که وقتی روشن می‌شد چهار تا کوچه آن طرف‌تر هم می‌فهمیدند که اوستای بنا می‌خواهد ترک منزل کند، فهمیدم. آن روز را در کوچه گذراندم به بازی و سرگرمی‌های همیشگی. عصر بابایم آمد؛با کارتن بزرگی که دستش بود. من و برادرانم با تعجب به آن بسته نگاه می‌کردیم. بابا عادت به خرید هدیه برای بچه‌هایش نداشت؛ یعنی پولش را نداشت. همین‌که  توانسته بود آن خانواده پرجمعیت را اداره کند، نشان از کار و تلاش زیاد او داشت . با کنجکاوی پشت سرش راه افتادیم تا راز آن بسته را دریابیم : "بیا بابا.... این ها را خانم مهندس داده برای تو... نمی‌دونم چیه، خواسته این جوری تلافی کنه". این حرف‌های بابام، علاقه من برای گشودن آن جعبه سر به مُهر را دوچندان کرد. باز کردم؛ چند جلد کتاب بود و جعبه‌هایی بزرگ حاوی آب رنگ و مداد رنگی خارجی با توپی که همان کُره زمین بود و نام کشورها و اقیانوس‌ها به خارجی بر آن تصویر شده بود. یادداشت کوچکی روی آن توپ چسبانده شده بود. خواندم : "تقدیم به پسری که می‌خواهد بخواند تا بداند. به امید دیدار مجدد وآرزوی دیدن موفقیت‌های تو در آینده ؛ شهلا و کامران." سراغ کتاب‌ها رفتم. این‌بار از نویسندگان ایرانی بود؛ داستان‌های شاهنامه، ماهی سیاه کوچولو و.......... شهلا یا همان مادر کامران قصد دلجویی از من و خانواده‌ام را داشت. نمی‌دانم چرا آن یادداشت بر روی من تاثیر فوری گذاشت، به‌طوری‌که میل دیدن آن خانه مشجر بزرگ در درونم زنده شد. از دست کامران ناراحت بودم ولی با محبت‌های مادر، بدی‌های پسر را می‌شد فراموش کرد. صبح، به بابام که آخرین لقمه نان و چایی را با عجله می‌خورد گفتم : "منم میام باغ اعتضادی". ابروهاش تو هم رفت و گفت : "لازم نکرده... کم پریروز مصیبت کشیدم. اگه نجنبیده بودم، الان زبانم لال جای دیگه‌ای تشریف داشتید". اصرار کردم و قبول نکرد. به خواهش و تمنا افتادم. آخر سر وقتی داشت کفش‌هایش را پا می‌کرد گفت : "نه به آون وقت که گریه می‌کردی نیای و نه حالا. یک شرط دارد؛ دور و بر اون پسره جُعَلق نگردی ". با خوشحالی قبول کردم و دقایقی بعد فولکس لکنته زوزه کشان عازم بالای شهر بود. اول کسی که به استقبالم آمد سگ سیاه بود، دم تکان داد و بالا و پایین جست و سر و صدا راه انداخت. مهندس نفر دومی بود که به من خوشامد گفت. او در حالی که در حال خروج از منزل بود تا مرا دید گفت : "بَه! اقاپسر.... این پسره کامران یه خورده قاطی داره... به کسی نگی ها، خیلی شبیه باباشه". مهندس خنده‌ای کرد و رفت. کامران باز مثل همیشه یک ساعت بعد با چشم‌های پف کرده‌ای که نشان می‌داد تازه از خواب برخاسته، پیدایش شد. من را که دید تعجب کرد. شاید حق داشت؛ چون بازگشت من به خانه‌ای که ممکن بود طومار زندگی‌ام برای همیشه در آن جا پیچیده شود  نیاز به  پوست کلفتی داشت. معلوم بود که مانده چه بگوید. خودش را سرگرم سگ کرد. من هم کلمه‌ای با هاش حرف نزدم. رفت تو و در را بست. کارگران تند تند کار می‌کردند و گاهی نگاه به کار آن‌ها سرگرمی من می‌شد ؛ به خصوص وقتی که گچ بر روی دیوار‌ها کشیده می‌شد و  کدروت و تیرگی زیر آن رنگ سفید پنهان می‌گشت. کامران آمد که مادرش کارم دارد؛ رفتم. خانم خیلی مهربانی نشان داد و دست آخر گفت: "ناهار را امروز میهمان من و کامی هستی. چی دوست داری درست کنم؟" و من ساکت بودم. خندید: "خوب؛ پس به انتخاب خودم. آشپز باشی در خدمت شماست" و باز خندید. ناهار را همیشه با بابام و کارگران می‌خوردیم؛ یک ضیافت کارگری؛ تن ماهی یا املت یا آب دوغ با کشمش و نان خشکی که در آن تردید می‌شد پای ثابت سفره بود و آبگوشت جناب مستطابی که گه گاه زینت بخش سفره می‌گشت. یکی دوبار هم بابام ناپرهیزی کرد و من را برد چلوکبابی همان دور و برها. خیلی چسبید، چون ما به ندرت در بیرون غذا می‌خوردیم و برای من در رستوران‌های بالا شهر غذا خوردن تازگی داشت. دعوت خانم مهندس را به بابام گفتم، کنار بشکه‌ای قیر داغ که قیر جوشان آن جلز و ولز می‌کرد ایستاده بود و داشت عرق می‌ریخت. باز ابروهایش در هم رفت : "نمی‌خوام سر سفره این و اون بری. ما گشنه یه تیکه نون مهندس نیستیم. برو تشکر کن و بگو انشاءالله روزهای بعد". تو دنیای بچگی می‌فهمیدم که جواب نه را باید داخل زرق ورق تعارف پیچید. ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان(استاد دانشگاه اصفهان ) @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 وقتی اتفاق بدی برایتان می افتد سه حق انتخاب دارید؛ بگذارید شما را محدود کند، بگذارید شما را نـابود کند، و یا اجازه دهید شما را قویتر کند. @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
می‌شود خوشبختی را شناخت، به جستجوی آن رفت، و آن‌را یافت؛ امّا خوشبختی فرد، در گروِ خوشبختیِ جماعت است. خوشبختِ تنها وجود ندار
می‌شود خوشبختی را شناخت، به جستجوی آن رفت، و آن‌را یافت؛ امّا خوشبختی فرد، در گروِ خوشبختیِ جماعت است. خوشبختِ تنها وجود ندارد. #نادر_ابراهیمی @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 سوره الانعام آیه 151 : قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ۖ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا ۖ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا ۖ وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ مِنْ إِمْلَاقٍ ۖ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ ۖ وَلَا تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ ۖ وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ ۚ ذَٰلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ترجمه : بگو: «بیایید آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم: اینکه چیزی را شریک خدا قرار ندهید! و به پدر و مادر نیکی کنید! و فرزندانتان را نکشید! ما شما و آنها را روزی می‌دهیم؛ و نزدیک کارهای زشت نروید، چه آشکار باشد چه پنهان! و انسانی را که خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانید! مگر بحق ؛ این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش کرده، شاید درک کنید! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 699
sticker.webp0.89 KB

Book_tips
21 699
🤚سلام دوستای کتابخونم ، من سمیرام و در زمینه فروش کتاب فعالیت میکنم ، توی این روزها که اینستاگرام فیلتر شد تصمیم گرفتم یه کانال تلگرام هم بزنم ☺️ من کتاب‌های اصل رو با لباس مجلسی براتون با عشق ارسال میکنم خواستم دعوتت کنم که به خانواده نورآگاهی بپیوندی که کلی کتاب صوتی و معرفی کتاب براتون آماده کردم https://t.me/nooragahi_com

Book_tips
21 699
VID_20221107_104512_481.mp412.78 MB

Book_tips
21 699
نقاشی های جذاب و خلاقانه با وسایل بازیافتی #خلاقیت @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
خدا همینجاست #با_هم_بشنویم @bbook_tips 🐞🎶

Book_tips
21 699
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #بالای_شهر (قسمت هفتم) رهاشدن در آب برآیم فرحبخش بود. در استخر شلوغ محله که دهها بچه چاق، لاغر، کوتاه و بلند در هم می‌لولیدند، دایم دست و پای یکی می‌خورد به سر و صورتم  و بدتر آن که اگر کسی هوس شیرجه زدن می‌کرد و روی سر شناگر غافل بیچاره، آوارمی‌شد،جز تن و بدنی کوفته برای هردو نصیبی بر جای نمی‌ماند. حالا من در قسمت کم عمق استخر ازادانه و بی‌هراس از انگشتی که به چشمم فرو رود یا پایی که شقیقه‌ام را رنجور سازد، غوطه می‌خوردم. کامران فن شنا می‌دانست و در قسمت گود استخر عرض و طول را طی می‌کرد. چند دقیقه بعد از من خواست که به جایی که او ازادانه شنا می‌کرد بروم و من امتناع کردم. کامران همین‌طور که هنر شنای خود را به رخ من می‌کشید گفت: "نترس. من اینجا هوات را دارم. بیا...." و من نرفتم. او دست بردار نبود و آخر حرفی زد که مرا تسلیم خود کرد: "بچه ننه.. چرا می‌ترسی؟ .... آگه نیومدی، فردا پستونکت را از خونتون بیار". با ترس و لرز جلو رفتم. کامران هم به طرفم آمد و دستم را گرفت "ترس ندارد... خودم شنا یادت می‌دم ". تیوپ را داد به من. سفت آن را چسبیدم، حالا وسط قسمت عمیق استخر بودم. کامران مدام می‌خندید و با من شوخی می‌کرد. یک دفعه و ناگهانی، کامران تیوپ را از زیر دست من کشید. آن قدر این کار او سریع بود که توان هر واکنشی از من سلب شد. وحشتزده بودم و مانند آن که به یک‌باره در میان یک گله حیوان درنده پرتاب شده باشم، قلبم درون سینه سخت می‌تپید. چاره‌ای جز استغاثه نداشتم. چند بار با صدای بلند پدرم را صدا زدم و بعد زیر آب رفتم : همه جا آب بود و آب. صدا در گلویم شکسته شد. دست و پا زدن‌هایم بی‌فایده بود. در حال تسلیم‌شدن بودم؛ کرختی عجیبی مرا در بر گرفته بود: آخرین تصاویری که از خاطرم می‌گذشت داد و بیدادی نامفهوم بود. صدای فریادی زنانه و قیل و قال مردانه در هم آمیخته بود. دیگر رنجی حس نمی‌کردم. دروازه بزرگ شهری نمایان شد ‌‌مثل کارتون های والت دیزنی. به کنار شهر آرامش رسیده بودم. دروازه بان با مهربانی درب را بررویم گشود: "بیا عزیزم، خوش آمدی، آ راحت باش. اینجا آسوده‌ای، دیگر رنج و ملالی برای تو نیست". در حال ورود به شهر عجیبی بودم؛ شهر نگو شهر فرنگ، از همه رنگ، باد به خنیاگری ، پرندگان به آوازه خوانی، درختان به غزل خوانی و سماع، زمین در جوشش و آسمان در جنبش، آدم‌ها مسحور از هوشربایی آن چه می‌دیدند و در جریان بود و مخمور از لذتی که وصفش ناممکن بود. وه چه زیبا بود و شورانگیز. به یک دفعه مثل آدمی که چیزی را گم کرده باشد، چیزی یادم آمد... برگشتم و عقب را نگاه کردم :"کیفم کجاست؟ تراشم را کی ورداشت ؟کی دفتر نقاشی‌ام را کثیف کرد؟  کتاب هایی که کامران داده بود چه شد؟..... مادرم پیدایش شد با همان چادر گلی که تو مهمانی‌ها سرش می‌کرد :" برگرد خونه... کجا داری می‌ری، زود باش؛ غذام سر گاز سوخت، شب چی بابات بدم، یالله برگرد، برگرد، برگرد ...." . چشمانم را باز کردم، اولین چیزی که دیدم آسمان آبی بالای سرم بود و بعد شاخه‌های خم شده بید مجنون که  دستانش را به طرف زمین دراز کرده بود. هنوز بدنم می‌لرزید. بابام و خانم مهندس و کارگران بالای سرم جمع شده بودند. تمام لباس‌های بابام خیس شده بود. بیچاره به شنیدن صدای من خودش را انداخته بود توی استخر و من را در آورده بود. گوشه چشم خانم مهندس اشک جمع شده بود و مرتب می‌گفت: "خدا را شکر". کامران نبود. بابام شروع کرد به غرولند‌کردن و ابایی از بد و بیراه گفتن به کامران نداشت: "پسره احمق... نگفتی بچه را به کشتن بدی. اون وقت من چه جوابی به مادرش می‌دادم... بی شعوری هم حدی دارد". خانم مهندس چیزی نمی‌گفت. گاهی از بابام عذرخواهی می کرد: "اوستا.. من معذرت می‌خوام. کامران باید تنبیه بشه... خدا را شکر که به خیر گذشت.... حق با شماست، آگه زبانم لال اتفاقی می‌افتاد، من هم مقصر بودم، ... ". مادر کامران شربتی آورد که خوردم و حالم بهتر شد. شروع کرد به نوازش‌کردن من : "بهتری عزیزم؟ به خدا نصفه جون شدم. خدا بگم چکار کنه این کامران را. تقصیر باباشه ،لوس بارش اورده... امشب می‌گم باباش گوشش را بکشه.....". ناراحتی و نگرانی مادر کامران ساختگی نبود. از ته دل حرف می‌زد؛ می‌فهمیدم. نمی‌دانم چرا اهنگ صدایش برآیم آرامش بخش بود . مادرم آنقدر گرفتاری داشت که کمتر فرصت قربان صدقه رفتن ما را پیدا می‌کرد . برای مهار ما بیشتر تشر می‌زد؛ چاره‌ای نداشت با هزار کار درون خانه و بچه‌های پر تعداد و پر شر و شور. من ساکت بودم. لباس‌هایم را پوشیدم . بابام آن روز دیگر کار نکرد. به حال قهر و اعتراض خانه را ترک کرد و من نمی‌دانستم که آیا دیگر آن باغ را می‌بینم یا خیر....... ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان ( استاد دانشگاه اصفهان ) @book_tips 🐞

Book_tips
21 699
Repost from N/a
💜 این کارت دعوت و پیامی ست ازسوی کائنات 💜 برای کسانی که وقت تغییر در زندگی شان فرارسیده باشد👇👇 https://t.me/payamibarayesolh https://t.me/payamibarayesolh ☯ ✔