اکرام بسیم
Ir al canal en Telegram
551
Suscriptores
+124 horas
+37 días
+730 días
Archivo de publicaciones
551
با آنکه هست ماهیِ آزاد اسیرِ آب
کَی دست روی دست نشستهست زیرِ آب؟
گاهی پرنده است، ولو یک وجب بلند
گاهی شناگر است خلافِ مسیرِ آب
باز است چشمهاش شب و روز، لحظهای
راحت لمیده نیست به روی حریرِ آب
از حرص، روی سفرۀ ساحل نمیپرد
قانع به زندگیِّ بنوش و نمیرِ آب
کَی دوختهست چشم به بالای قامتی؟
حالش خوشاست لای گریبانِ چیرِ آب
بیهوده لب به لعنِ کسی تر نمیکند؛
ای مرگ بر بلندیِ موج، ای به پیرِ آب!
...
ماهی کجاست؟ مرده و خشکیده آبِ رود
کردهست افتتاح سدی را وزیرِ آب
ای وای! رفت یادم و غافل شدم که باز
آن ظرف را گذاشتهام زیرِ شیرِ آب
اکرام بسیم
@ikrsim
551
اگر انسان نخواهد دنیا را بگیرد، همان فکر نصیب از چیزها هم معنایی نخواهد داشت؛ وقتی این گرفتن، استفادهٔ کامل از نیروی بدنی را ایجاب نکند، در حدی که پایینتر از حداقل قابلیت استفاده باشد، تفاوتها منسوخ میشود؛ در جایی که آداب و عادات، خشونت را ممنوع میشمارند، نیروی عضلانی نمیتواند سلطهای ایجاد کند: آن وقت استنادهای وجودی، اقتصادی و اخلاقی لازم است تا تا تصور ضعف بتواند به نحو واقعی تعریف شود.
«جنس دوم، سیمین دوبوار، جلد اول، ترجمهٔ قاسم صنعوی، صفحهٔ ۷۶»
اینجا سیمین دوبوار در بارهٔ نسبتدادن ضعف به زنان میگوید.
معمول است برای توجیهکردن ضعف زنان، به نیروی فیزیکی بالاتر مردان استناد میکنند. این که چون مردان به لحاظ بدنی قویتراند، در نتیجه باید جنس مسلط باشند. دوبوار میگوید (وقتی پذیرفتیم که این نیروی فیزیکی در مردان بیشتر است) باید ببینیم که به چه دردی میخورد. وقتی خشونتی وجود نداشته باشد، این ثروت انباشته (قدرت بدنی) یک امتیاز به حساب نمیآید. امروزه اما خشونتها هم -در سطح کلان که نگاه کنیم- با استفاده از ابزار صورت میگیرد. مثلاً کنترلکردن پهباد و غیره و ذالک، نیروی فیزیکی لازم ندارد. یعنی جنگ تنبهتنی وجود ندارد. کارهای سنگین را هم که ماشینها انجام میدهند. در نتیجه، عملاً نیروی فیزیکی مردان چیزی نیست که زنان را هم همچنان به عقب براند.
@ikrsim
551
Repost from Haroon Behyar/هارون بهیار
چه رفته بر سرِ میخانه در جهان موازی؟
کجاست آن منِ دیوانه در جهان موازی؟
خراب و خسته و افسردهبال و خانهنشین است
چگونه باشد "پروانه" در جهان موازی؟
چگونه تاب میآرد؟ چه میکند؟ حیرانم!
جهانِ با زنبیگانه، در جهان موازی
چقدر بیکس و بیاختیار و گوشهنشین است
چقدر دخترِ در خانه در جهان موازی...
رفیق! سخت اسیریم؛ نیست، کهنه زبانم
نه...! تازه مد شده زولانه در جهان موازی
پرندههای قفس مردهاند و نیست برایِ
پرندههای هوا دانه در جهانِ موازی
نمیرسند به هم آرزو و آدم، هرگز
مکلف اند غریبانه در جهان موازی...
شیندهای که شده مسلخِ هزارن "کاجی"!؟
حقیقت است! نه افسانه در جهان موازی
کتاب؛ غرق به خون است و "آب"؛ تشنۀ خون است...
نمادِ خون شده پیمانه در جهانِ موازی
مپرس از دگران؛ از جهانیانِ دگر، نیست
یکیست نسخۀ ویرانه در جهان موازی
جهانِ من همهاش گریه است؛ از چه بگویم!
برای آن همه انسانِ در جهان موازی
#هارون_بهیار
551
بیدل! به رهش داغِ زمینگیریِ اشکم
سر در رهِ جانان نتوان خوشتر از این مانْد
در قسمت ردیف «ماند» به نظر میرسد گویش فارسی در هند به گویش کابل و بلخ متمایل بوده است.
مانْد=گذاشت
مثلاً امروزه هم در این نواحی میگویند: دستش را بر شانهام ماند، پایت را از گلیم بیرون نمان و قس علی هذا.
بیتیست از غزل بیدل با این مطلع زیبا:
دلدار گذشت و نگهِ بازپسین ماند
از رفتنِ او آنچه به ما ماند، همین ماند
@ikrsim
551
آن کس که خمارِ چشمِ بیدار کشید
از پست و بلندِ زندگی کار کشید
کی گفته که عمر دود کردن هنر است؟
نقاش نبود هر که سیگار کشید
اکرام بسیم
@ikrsim
551
من بین سالهای ۷۹ تا ۸۱ در ایران بودم، بیشتر در تهران و فردیسِ کرج. در همان روزهای اول که تهران بودم، باری در فاصلهٔ میان ساختمانی که در آن کار میکردم تا محلی که شبها را میگذراندم پیاده میرفتم. در خیابان ستارخان یک مرد جوان در حالیکه داشت با دوستش خداحافظی میکرد، چند قدمی به عقب برداشت و متوجه خانمی نبود که داشت از پیادهرو رد میشد. برخورد بدنی بسیار خفیفی با آن خانم داشت. با آن هم برگشت و از خانم دو سه بار معذرتخواهی کرد و آن خانم هم لبخند میزد که اشکالی ندارد، طوری نیست. برای من نوجوانی که در افغانستان آن زمان چنین چیزهایی ندیده بودم این حرکت آن جوان خیلی تاثیرگذار تمام شد. در عالم بیکسی و ناآشنایی گلویم را بغض گرفت. چه مردمان مهربانی!
حالا در تعجبم که چگونه مرد یا زنی از همان مردم خوب، با چوب و مشت و لگد به جان زنان و مردان هموطنش میافتد. آن هم هموطنانی که به خاطر دفاع از ارزشهای انسانی به خیابان آمدهاند.
@ikrsim
551
آن حُسن که طعنه میزند قُبحِ مرا
انداخته است در شک و شبهه مرا
خورشید جهان است ولی از دل شب
عمریست رها نمیکند صبحِ مرا
اکرام بسیم
@ikrsim
551
داستانی گویم از دیروز چاشت
معدهام تابِ تهیبودن نداشت
لنگلنگان رد شدم از چند پیچ
تا خریدم عاقبت یک ساندویچ
لقمهای را تا گرفتم در دهان
در کنارم سبز شد مردی جوان
بر سرش دستار و بر شانه پتو
زلف بر گردن فتاده از دو سو
ظاهراً او نیز در فکرِ غذا
تا در آرد معدهاش را از عزا
آمد و بر میزِ پهلویم نشست
فرصتِ گفت و شنودی داد دست
گفتمش من شاعری بیدفترم
گفت من مأمورِ نهی از منکرم
گفتمش تا میشود این لقمه صرف
مشکلی گر نیست، دارم چند حرف
دختران را روز مانندِ شب است
ماهها شد بسته دربِ مکتب است
وضعِ کار و زندگانی خوب نیست
هر طرف جز بیوه و معیوب نیست
نرخِ نان سر بر فلک بنهاده است
زندگیِ کودکان در جاده است
هم جوانان وطن از بهرِ کار
هر طرف هستند در حالِ فرار
از خریدن نیست این بنزین و گاز
نیست پیدا پولِ یک کیلو پیاز
در چنین وضعی به جای این و آن
از چه میگویید از موی زنان؟
تارِ مو ارزش ندارد آن قدَر
باز چون یک گوشهاش باشد بهدر
گفت: گفتی شاعرم، ای نیکخو!
نیست با ارزش اگر اینقدْر مو-
پس چرا سیر و پیازِ شاعران
شعرها گفتند با موی زنان؟
وقت، صَرفِ حرفِ بیارزش چرا؟
تار مویی را بدینسان کِش چرا؟
سعدی آن خوشناماستادِ سخن
زوم کرده رویِ روی و موی زن
شعر حافظ نیز زلفآشفته است
پس که از گیسوی زنها گفته است
موی زن گر حذف گردد از غزل
دفتر و دیوان شود خالیبغل
خاصتاً امروز زیرِ ملحفه
گم شده از شعر علم و فلسفه
آدمی باشد اگر اهلِ خضوع
میکند اصلاح را از خود شروع
#طنز
#اکرام_بسیم
@ikrsim
551
Repost from خوشهگاه
زین هستیِ موهوم به هر جا باشم
نتوان دیدن به هیچ صورت فاشم
از بس که تهیست نقشم از رنگِ اثر
خمیازه کشد اگر کشد نقاشم
(#بیدل_دهلوی. رباعیات. کابل: د پوهنی وزارت. ١٣۴٢. چاپِ ۱. صفحهی ۴۰۱.)
خوشهای نگین
551
زهر است الفت از نگهِ چشمِ خشمناک
بادامِ تلخ را ندهد اعتبار، مغز
«بیدل»
میگوید چشمی که (صاحبش) خشمناک باشد، اگر نگاه محبتآمیزی هم از آن سر بزند مثل زهر است. طوریکه مغز برای بادام تلخ آبرویی در بغل ندارد.
فراوان خواندهایم که چشم را به بادام تشبیه کردهاند، اینجا بیدل اما چشم خشمگین را به بادام تلخ تشبیه کرده است.
صائب نیز بیتی دارد به این شکل:
نگردد کم ز شکّرخند، زهرِ چشم، خوبان را
که از بادام، تلخی را شکر بیرون نمیآرد
حیف میآید سه بیت دیگر از این غزل بیدل را با هم نخوانیم:
سرمایهٔ طبیعتِ بیدرد، کینه است
نتوان ز سنگ یافت به غیر از شرار، مغز
فطرتی که دردمند نباشد یا دردی ندیده باشد، به دیگران رنج میرساند. چون خودش تلخی آن را حس نکرده است. مثل سنگ که بیحس است و چیزی جز آتش «جرقه» از آن بیرون نمیجهد.
سختی کشند چوبسرشتانِ روزگار
از زخمِ سنگ چاره ندارد چهارمغز
کسی که طینت خشکی دارد، لاجرم با خشکی مواجه میشود. مثل چهارمغز (جوز) که پوستِ سختش آماج سنگ و چکش قرار میگیرد.
دونهمتی که ساخت ز معنی به لفظِ خشک
چون سگ، بر استخوان نکند اختیار، مغز
بیهنری که با حرفِ ولو ظاهراً زیبا اما میانتهی میسازد، مثل سگیست که با استخوان بیمغز کلاونگ است.
این بیتِ آخر بیدل خیلی تند است و اگر زندگینامهٔ خودنویساش را خوانده باشید، علت آن را درمییابید. شاعران و مخاطبان شعری که از شعر فقط ظاهر گل و بلبلیاش را کافی میدانند و نه معنا و مفهوم، مورد هجمهٔ اویند.
@ikrsim
551
آشفتگی جامعۀ «فضای مجازی» ما سهمگین است. چنین آشفتگییی در جامعهٔ حقیقی اصلاً دیده نمیشود. تقابلی از جنس آنچه که در فیسبوک راه میافتد حقیقتاً نمود آشکاری در سطح جامعه ندارد. در همین حینی که انبوه استاتوسنویسان و کامنتنویسان و پاسخبهکامنتنویسان از فاصلههای دور بر سر و کلهٔ هم میزنند و فحش و نیش و کنایه تحویل هم میدهند، مردم، در پی لقمهنانی در کوچه و بازار تپ و تلاش میکنند. این دغدغههای فضای مجازی اصلاً از جنس دلمشغولیهای عام مردم نیست. به عبارت روشنتر کاربران فضای مجازی را نمیتوان به عنوان مشت نمونهٔ خروار از جامعه در نظر گرفت. اینجا تودههای کوچکی در تقابل هم قرار دارند و وقت، این گوهر گرانبها را تلف میکنند.
در دنیای واقعی، تلاش برای گذران زندگی در این سرزمین، فرصت فکر کردن به چیزهای دیگر را گرفته است.
۰۰۰
از طرفی هم زبان ظرفیت حمل احساس آدمی را به طور کامل ندارد، به قول بیدل:
با حسرتِ دل، هیچ نپرداخت نگاهت
کاش آیینه میداشت فرستادنِ کاغذ
به همین خاطر اکثراً اختلافات دنیا مجازی، میتواند از برداشت غلط ناشی شود. حس یک آدم و حتی حالت چهرهاش در زمان نوشتن یک جمله اهمیت دارد. اگر همین کاربران فضای مجازی که به جان هم میافتند از نزدیک با هم مقابل شوند و در چشم هم ببینند قضیه شاید طور دیگری رقم بخورد.
این است که بیدل میگوید «کاش آینه میداشت فرستادنِ کاغذ».
...
روی هم رفته، حداکثر وقتگذاشتن در دنیای مجازی و در بیست و چهار ساعت، اگر بیش از چند دقیقه باشد بسیار زیانبار خواهد بود.
@ikrsim
551
باید که زبانِ هنر از سنگ آموخت
وقتی که صدا شد و اجاقی افروخت
خاموشی اگر صلاحِ آدم میبود
از روزِ ازل خدا لبش را میدوخت
اکرام بسیم
@ikrsim
551
داستانی گویم از دیروز چاشت
معدهام تابِ تهیبودن نداشت
لنگلنگان رد شدم از چند پیچ
تا خریدم عاقبت یک ساندویچ
لقمهای را تا گرفتم در دهان
در کنارم سبز شد مردی جوان
بر سرش دستار و بر شانه پتو
زلف بر گردن فتاده از دو سو
ظاهراً او نیز در فکرِ غذا
تا در آرد معدهاش را از عزا
آمد و بر میزِ پهلویم نشست
با سلامی روی لب، دادیم دست
گفتمش من شاعری بیدفترم
گفت من مأمورِ نهی از منکرم
گفتمش تا میشود این لقمه صرف
مشکلی گر نیست، دارم چند حرف
وضعِ کار و زندگانی خوب نیست
هر طرف جز بیوه و معیوب نیست
نرخِ نان سر بر فلک بنهاده است
زندگیِ کودکان در جاده است
هم جوانان وطن از بهرِ کار
هر طرف هستند در حالِ فرار
از خریدن نیست این بنزین و گاز
نیست پیدا پولِ یک کیلو پیاز
در چنین وضعی به جای این و آن
از چه میگویید از موی زنان؟
تارِ مو ارزش ندارد آن قدَر
باز چون یک گوشهاش باشد بهدر
گفت: گفتی شاعرم، ای نیکخو!
نیست با ارزش اگر یک تارِ مو-
پس چرا سیر و پیازِ شاعران؟
شعرها گفتند با موی زنان
وقت صرفِ حرفِ بیارزش چرا؟
تار مویی را بدینسان کِش چرا؟
سعدی آن خوشناماستادِ سخن
زوم کرده رویِ روی و موی زن
شعر حافظ نیز زلفآشفته است
پس که از گیسوی زنها گفته است
آدمی گر اندکی دارد خضوع
میکند اصلاح را از خود شروع
#اکرام_بسیم
#طنز
@ikrsim
551
چندی پیش، بخشهایی از کتاب «در بابِ حکمت زندگی» نوشتهٔ آرتور شوپنهاور را در کانالهای دوستان عزیز ایرانیام خوانده بودم. سخت علاقهمندِ خواندنِ این کتاب شدم. اما هر چه گشتم در کتابخانههای افغانستان یافت نشد. دنبال نسخهٔ پیدیاف را گرفتم که شوربختانه آنهم دستیاب نگردید. بالاخره یکی از همکاران عزیز ما برای سفری چند روزه راهی ایران شد، مشخصات کتاب دادم تا آن را برایم بیاورد و آورد. «در باب حکمت زندگی، نوشتهٔ آرتور شوپنهاور، ترجمهٔ حمید مبشری، چاپ شانزدهم». چاپ شانزدهم!!!
صادقانه بگویم پیش از آن که کتاب را باز کنم، با خواندنِ این «چاپ شانزدهم» سلام و درودی تمامقد فرستادم به همزبانان کتابخوان کشور همسایه؛ ایران! دم شان گرم که اینمقدار اهل مطالعهاند. متأسفانه چنین کتابهایی در افغانستان، نه ناشری دارد، نه خریداری و نه حتی واردکنندهای! تقاضایی نیست اصلاً.
در حالیکه ماشین و گوشی و تبلت مدل روز تا بخواهید وارد میشود. سیلِ ویرانگرِ چیپس و پفک و لواشک و پوشک و نوشابههای انرژیزا همچنان.
@ikrsim
551
آسمان روجاییِ آبی
ابرهای پنبهای بر سینهٔ نازش به طنازی
اشعهٔ خورشید مثل تیر در دستان رَخنادیدهٔ دوشیزگانِ روستازاده
-روستای ما نه شاید روستای قصههای دور-
میکند با پنبهها بازی
من یکی افتاده در یک شهر پر جوش و خروشِ خشک و بیرونق
پشت بام خانهای سیمانی و سنگی
مثل بانگی از محلی بیمحل بیرون
در خیال این که شاید از خلال خانهٔ طبعم
بیصدا چون گربهای لاغر بیاید یک غزل بیرون
«اکرام بسیم»
@ikrsim
551
آن را که ز درد دینش افسونی هست
در یادِ حسین، داغِ مدفونی هست
هرگاه ز خاکِ کربلا سبحه کنند
در گردشِ آن، چکیدن خونی هست
شعر مناسبتی هم اگر نوشته میشود، خوب است مثل همین رباعی بیدل جان باشد. بیت دوم را ببینید چه تصویری دارد. وقتی تسبیح را اصطلاحاً میگردانند دانههای آن یکی یکی بر روی هم میافتند. این دانههای تسبیح را بیدل به قطرات خون تشبیه کرده که بر هم میچکند. میگوید اگر از خاک کربلا تسبیحی بسازند، گردشِ دانههای آن مثل چکیدنِ قطرههای خون است. در بیت نخست هم صفت «مدفون» را برای «داغ»، در راستای محتوای کلی شعر، که بحث شهادت و در خاکخفتن و دفنشدن میباشد به کار برده شده است. کوتاهی سخن این که در جهت خدمتکردن به مناسبتی خاص، فرم شعر نبایست از دست برود، اگر نه آن شعر نیست و نظمی خشک خواهد بود.
@ikrsim
551
کجای دل بگذارم غمِ زمانهٔ خود را
که روبهروی من آوردهاست خانهٔ خود را
زبانِ سبز بگوید چسان از آتشِ سرخی
که بر زمین و زمان میکشد زبانهٔ خود
چه حکمتیست که هر توپ و تانکِ بیسر و پایی
گرفتهاست به این سمت و سو دهانهٔ خود را
و رفته رفته چنان بد شدهست وضع، که دنیا
به انتها ببرَد کاش آستانهٔ خود را
()
بمان به سینهام ای شعر تا نگفته بمانی
هوا بد است، مکن ترک آشیانهٔ خود را
اکرام بسیم
@ikrsim
551
کجا اندیشه از رهزن بوَد غفلتشعاران را
به رهرو خواب چون زور آورد در راه میخوابد
حضور قلب و خواب امن اگر این است شاهان را
گدا بر بوریا آسودهتر از شاه میخوابد
«سالک قزوینی»
با تشکر از دوست عزیز، جناب اسدی که این ابیات سالک را فرستادند.
@ikram
