"زنی کهگم کردم "
Ir al canal en Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Mostrar más4 435
Suscriptores
-224 horas
Sin datos7 días
-2830 días
Archivo de publicaciones
4 435
آرزو کن آن اتفاقِ قشنگ رُخ بدهد
رویا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطرِ ما!
ما که کاری نکردهایم.
👤 #سید_علی_صالحی
@adelehz
4 435
Repost from "زنی کهگم کردم "
چهار یا پنج ساله بودم که با خانواده رفتیم خانه ی "انیس"
انیس دختر جوانی بود که در همسایگی ما در تهران زندگی میکرد و بعد از عروس کردنش با شوهرش به یکی از روستاهای اطراف خمین نقل مکان کرده بود .
در یک خانه باغ بزرگ کنار جوی آبی روان که پشتش باغهای بهم پیوسته سرک می کشیدند با مادرشوهر پیر همسر جوان و کودکش زندگی می کرد .
انیس دختر قشنگی بود .
آن سالهای دختر خانه بودن دوست مادرم شده بود .چشمان بادامی قشنگی داشت پوستش سفید بود و انقدر ظریف و زیبا بود که نامش را برازنده اش می نمود ..
انیس با خوشحالی مارا در آغوش می کشید و طرز تهیه ی غذاهای مادرم را با ذوق روی کاغذ مینوشت. در چهارچوب در خانه باغش یک تاب برایم انداخت و دم دمای غروب که خودش مشغول ریختن چای برای مادرم و مادرشوهرش بود مرا که شوق بازی داشتم راهی حیاط کرد .
روی تاب نشستم و با هربار تاب خوردن در فضایی بین خانه ی درندشتش و آن کوچه باغ خاکی معلق می ماندم .
می رفتم و برمی گشتم ...چراغی در خانه می دیدم و نورسویی در انتهای کوچه..
غروبی گرم در جریان بود ،ترکیبی از بوی گلهای وحشی اطراف خانه و بوی خاکی که انیس بر آن آب پاشیده بود مشامم را پر کرده بود .گوشه ای از آسمان خورشید به انتهای خط رسیده بود و انبوهی از رنگهای گرم سعی می کردند آسمان را هنوز هم روشن نگاه دارند .
راستش را بخواهید من سالهاست گاهی شبها خواب آن چند دقیقه تاب خوردن در حیاط خانه باغ انیس را می بینم .
و هربار که بیادش می افتم حس میکنم هزار کیلو شیشه در دلم فرو می ریزد ترکیبی از حس لذت ،تنهایی،برگشت به ابتدای راه را مزه مزه میکنم .
هرچقدر بیشتر فکر میکنم جزئیات در برابرم محو میشود اما لذتش را بازهم حس میکنم .
نمیدانم انیس کجاست اما خاطره ی آن غروبِ خانه ی انیس مرا هرگز رها نکرد و بعید می دانم هرگز هم رها کند .
آن لذت مسخ کننده ی نابِ ناشناخته هرگز در وجودم تکرار نشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 435
Repost from "زنی کهگم کردم "
بعَضی از نوشته های من و خیلی نوشته های زیباتر و میتونید توی این پیج اینستا ببینید
https://www.instagram.com/amn.nejati?igsh=bzY5NzF1cGJvbmJ2
4 435
بینی من هنوز کیپه،باید با دهننفس بکشم غذا که میخورممجبورم زودتر قورت بدم که بتونم نفس بکشم بعد هر لقمه هم یه نفس عمیق میگیرم هرکی ببینتم فکر میکنه از ذید عجله و گرسنگی اینجوری غذا میخورم ک سالهاست غذای خوب گیرم نیومده😂
4 435
کودکی از من پرسیده بود زندگی چه معنایی دارد؟
و من به او گفته بودم شکلات خوشمزه ای است که فقط یک بار می توانی آن را بخوری اما این انتخاب توست که آن را با لذت بخوری و دیگران را در لذتش شریک سازی .یا به تنهایی و با افسوس آن را تمام کنی.
شکلاتت در دستان توست .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
4 435
من اگه میفهمیدم اینقدر قربون صدقه ی اینا می رفتم!!! حالا از شانس ما ثابت میشه پانداها هم پدوفیلی اند😑😒
4 435
مادربزرگ هربار در آفتاب موهای رنگ و بلندش را شانه می زد،گاهی اوقات سر صبح تابستان که آفتاب هنور آنقدرها سوزان نبود یا وسط ظهر خزان و زمستان که رمق آفتابِ بی رمقِ سرمازده بیشتر بود و میتوانست پوست سرش را گرم کند .
شانه ای چوبی و قدیمی داشت که جز آن با هیچ چیز دیگری گیسوانش را شانه نمی زد .
دندانه های چوبی اش بر اثر استفاده ی مکرر طی سالیان دراز کمی سابیده شده بودند و ردی سایه گونه شبیه جای دستان مادربزرگ روی بدنه اش بر جا مانده بود .
رویش ابیاتی نوشته شده بود که نشان میداد شانه ای معمولی نیست و یحتمل سالها قبل کسی آن را به نجاری سفارش داده و سر ظهری احتمالا اواخر اردیبهشت که بوی چوب رنده شده و عطر یاس امین الدوله در کوچه پیچیده برای گرفتنش به نجاری رفته ست.
بر جان ِ شانه شعری حک بود.اینکه آن نجار حکاک هم بوده یا آن را بعدها به حکاکی دیگر داده بودند کسی نمیدانست.
اما آنچه بر جانِ شانه مانده بود میگفت که دلی شیدا بر آن دست به قلم شده ست:
دو زلفانت گرم تار ربابم
چه میخواهی ازین حال خرابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم
من این دوبیتی را بسیار شنیده بودم .هربار که مادربزرگ در کارهایش غرق می شد و من ساعتها بی آنکه بفهمد تماشایش میکردم میشنیدم که آرام زیر لبش همین دو بیتی را زمزمه می کند .
هرگاه گیسوانش را شانه می زد یا به گلهایش آب میداد یا روی صندلی قدیمی چوبی اش پشت پنجره بارش برف بر حیاط بزرگ خانه اش را به تماشا مینشست.
مادربزرگ در حالات عادی هرگز آن دوبیتی را نخواند فقط در احوالاتی خاص،وقتی که غرق خودش بود آن زمانهایی که انگار از اینجا رمیده و جایی دیگر رفته بود.
من هیچگاه از او داستان شانه ی چوبی اش را نپرسیدم،او هم هرگز نه برای من نه برای هیچکس آن را تعریف نکرد .
وقتی مادربزرگ از دنیا رفت شانه هم گم شد ،معلوم نبود کسی آن را برداشته یا مادربزرگ خودش آن را جایی دور از چشم همه جا گذاشته ست.
هیچکس داستان شانه ی چوبی مادربزرگ و دوبیتی مانده بر جانش را نمیدانست اما هیچ کس هم آن را فراموش نکرد حتی وقتی پس از رفتن مادربزرگ همه دانستند شانه را پدربزرگ برایش سفارش نداده بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 435
دیدید چقدر دلبرانه موهاشو به عقب پرتاب کرد ؟
ببین وقتی جوان تر بودن چقدر قابلیت دلبری داشته🥺
4 435
Repost from "زنی کهگم کردم "
وقتی پدری می میرد .
مثل این ست که خانه ای فرو می ریزد .
درختی از کمر قطع میشود.
و دریایی دل به طوفان می سپارد .
کاش میشد قانونی وضع کرد که در آن هیچ پدری دست کودکش را رها نکند و نرود...
و یادت نرود که همه ی آدمها برای پدرشان همیشه کودک باقی می مانند...
#عادله_زمانی
تقدیم به پدران خوب آسمانی...
روز پدر مبارک .
@adelehz
4 435
ولی من هرجا کم میارم تورو صدا میکنم بابا
من حتی پیش خدا تورو واسطه میکنم تا منو ببینه
من هرجا ته دلم خالی میشه یادم میاد که تو پشتمی
من دلم به تو خوشه بابا
من هنوزم مثل بچگیام هر غروب منتظرم برسی خونه من هنوزم دیونه ی عطر نون تازه ای که میاری هستم .
میبینی ، تو برکت بی مانند این خونه ای
خیلی دوستت دارم بابا
من برات میمیرم و زنده میشم
ممنونم که همیشه پناه منی
ممنونم که تو لانه ی امن این پرنده ی در باران مانده ای
عمرم رو عمرم بابا
روزت مبارک
#عادله_زمانی
@adelehz
