"زنی کهگم کردم "
Ir al canal en Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Mostrar más4 467
Suscriptores
+424 horas
+377 días
+7930 días
Archivo de publicaciones
4 468
روی میز، یک نقشهی بزرگ جهان انداخته بود. یک خط کشیده بود از جنوب تهران تا وسط آبهای مدیترانه. کلی منجوق سبز و آبی هم ریخته بود کنار دستش. گفت: حمید، میبینی از #شهرک_ولیعصر تا مدیترانه چقدر شهر توو راه هست؟ یه رفیقی داشتم از کنار همهی اینا رد شده بود...
گفتم: این چیه؟ داری کاردستی درست میکنی؟
در حالیکه خطِ کشیده شده روی نقشه را منجوق میچسباند گفت:
سوم دبستان یه همکلاسی داشتم به اسم نوراحمد. مادرش افغان بود. داستانش این بود که خیلی سالپیش پدربزرگش با تنها دخترش ریحان میان ایران.
پدربزرگه مریض میشه میمیره. چندتا از بزرگای مسجدی که پدربزرگه توش نماز میخونده، از روی خیرخواهی، ریحان که هنوز نوجوان بوده رو میدن به آقا موسی که خادم مسجد بود.
آقا موسی آدم بسیار محترم و شریفی بود ولی بخاطر اینکه مقداری مشکل ذهنی داشت تا میانسالی مجرد مونده بود. آقا موسی که تمام عمرش رو تنها بود تا زمان مرگش دیوانهوار عاشق ریحانخانم بود و حتی اجازه داده بود زنش به یاد پدربزرگش اسم بچهشون رو بذاره نوراحمد...
خلاصه که این نوراحمد همنیمکت ما شد.
چندبار که سر کلاس با هم زیر زیرکی خندیدیم و با هم خطکش خورد کفدستمون و با هم جلوی دفتر وایسادیم، شدیم رفیقای صمیمی مدرسه...
هروقت بچهها از مسافرتهایی که رفته بودن حرف میزدن، از نوراحمد که میپرسیدن مثلا شمال، مشهد، اصفهان و... رفتی؟
سرشو مینداخت پایین و میگفت "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
ما هم در عالم بچگی هیچوقت از ذهنمون نمیگذشت بپرسیم "خب بچه مقصد تو کجا بود که در راهش از کنار همهی شهرها رد شدی؟"...
بعدها یه روز توو راهِ مدرسه برگشت بهم گفت "فلانی یه رازی بهت بگم؟".
گفتم "بگو نوراحمد".
گفت "من تا حالا از شهرک ولیعصر بیرون نرفتم. مادرم که وقتی اومده ایران بچه بوده و بجز منجوقهایی که صبحتاشب روی لباسای مردم میدوزه هیچ قوم و رفیقی نداره. بابام هم فقط یه برادر داره که خیلی سالپیش رفته آلمان کار کنه و دیگه برنگشته.
خیلی دلم میخواد یه قوموخویشی داشته باشم. میخوام برم آلمان پیداش کنم، ولی میترسم تنهایی از شهرک برم بیرون. اصلا نمیدونم با کدوم اتوبوس باید برم آلمان. تازه پول بلیطش رو هم ندارم".
دستش رو گرفتم. توی چشماش نگاه کردم گفتم "نـوراحمد، بهت قول مردونه میدم از این تابستون هرچی کار کردیم دوتایی پولامونو جمع میکنیم بزرگ شدیم با هم میریم آلمان". خیلی خوشحال شد...
گفتم: خب چی شد؟ پولاتونو جمع کردید؟ رفتید آلمان؟
گفت: سال بعدش از محلمون رفتن... سالها بود ازش خبر نداشتم. دیروز توو گروه تلگرامیِ بچههای دبستان که تازگیا عضوم کردن سراغ نوراحمد رو گرفتم.
گفتن چندسالپیش همراه سیچهلتا مهاجری که میخواستن با قایق خودشون رو به اروپا برسونن غرق شده...
بعد جوری که انگار خط منجوقهای روی نقشه را از تهران تا مدیترانه ناز میکند دستش را آرام روی خط کشید و گفت:
ولی تهش همونجوری که توو دبستان میگفت راسراسی از کنار خیلی جاها رد شد...
حیّف که فقّط رد شد و از دنیای به این بزرگی، جز شهرک ولیعصر و آبهای مدیترانه هیچجا رو ندید...
شاید اون دنیا #خدا هم ازش بپرسه "نوراحمد، زندگی کردی؟"
سرشو بندازه پایین و بگه "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
#حمید_باقرلو
@adelehz
4 468
یه مورد همفکری داریم عزیزان خوشحال میشم اگه عزیزی تجربه ای داشت با بقیه در میان بگذاره..
4 468
عطرتان چه خوشبوست!
جلوی پیشخوانش ایستادهام. از آنهایی که شیشه مقابلشان چند تا سوراخ دارد. پشت سرم کولر روشن است و باد به تنم میخورد و به او میرسد. پشت پیشخوان، مردِ کتابدار محترمیاست که راستش را بخواهی، غبطه شغلش را میخورم. منی که عادت به غبطههای نرسیدنی دارم! یک دفعه وسط بحث، بیربط میگوید آقای فلانی! عطرتان چه خوشبوست! باد میخورد و به ما میرسد! جا میخورم. مدتهاست از این دست جملهها نشنیدهام. خودم هم مثلشان را به کسی نگفتهام؛ انگار مدتهاست در بیان خوبی و احساس و زیبایی لال شدهایم.
گفتم عطر را از کردستان خریدم. فروشندهاش میگفت ترکیبشان دستساز است. رایحه شیرین و شکلاتیای دارد. ولی دیدهاید عطر همیشگیای که میزنی، برای خودت غایب و گریزان میشود؟ یعنی خودت دیگر از فرط عادت، بویش را حس نمیکنی. شبیه مکندگی عادت برای خیلی چیزهای خوب دیگر! مثل ساحلنشینانی که دیگر صدای دریا را نمیفهمند؛ یا خانههای فقیرنشین کنار ریل و صدای قطار.
به او گفتم قابل ندارد؛ نمونه دیگرش در کیفم هست. چون از توجهش ذوق کردهام، میدهم دستش تا بو کند. «این هم خیلی خوب است، اما آن که زدید نیست.» میگویم بله بله. من کم عطرباز نیستم! میخندیم. میگویم رفتم خانه نام عطر را مینویسم و برایتان میفرستم. تشکر میکند.
کتابهای امانتی را میخواهد تاریخ بزند. میگوید ولش کن. ثبتش کنم، تاخیر میخورد. شما ببر، هر وقت خواستی بیار. تشکر میکنم. دمخوردن با کتاب، آدمها را هیچچیزی نکند، دست کم محترم میکند!
دلم میخواهد از توجه و حرفهای عطرآمیزمان بیشتر بگویم. دوست دارم میگفتمش، کاش حُسنهای اخلاقی در آدم، اینقدر با جان و تن و پیراهنش، آمیخته و یکی بشود که خودش دیگر حسش نکند و عطر حُسن خلقش پراکنده در هوای ارتباط، شامه همه را بنوازد. چه حالا مثل خیلیها نگویند و مثل کتابدار یکی بگوید که چقدر اخلاقت خوشبوست! و نامت به خوشبویی، اینسو و آنسو بوزد!
دوست داشتم به او میگفتم، کاش دردهای آدم هم اینقدر شفاف و پیدا و سیال بود که با نسیمی به صورت دیگری میخورد. دیگری حتی نمی گفت دردت چیست؟. حتی شاید حرفی هم نمیزد. اما از سنگینی تلمباری و پنهانی بودنشان، کم میشد تا روح کمی نفس میکشید و خستگی روزگارش فرو مینشست و قرار مییافت.
دوست داشتم به او میگفتم بیا کمی از این حرفها بزنیم! آدمها، چیزهای پنهان و تلمبار و نگفته زیادی دارند که مثل عطر همیشگیات، بیآنکه بخواهی، پیدا نیستند. سنگینِ پنهانِ پنهانِ پنهانند! ولی کاش، پیدای پیدای شفاف بودند! وزان و رها در هوا!
✍علی سلطانی؛ دانشجوی دکتری الهیات تطبیقی دانشگاه بُن
@adelehz
4 468
جالبه بدونید که یه افسانه قدیمی ایرانی هست که میگه اگه شما به صورت نا آگاه یک روباه ببینید قطعا تو ادامه روز یک خوش شانسی برای شما اتفاق میوفته.
4 468
سر باغ سپه سالار یک آنتیک فروشی قدیمی ست .خیره اش که میشوی دریای نور ست و رنگ
واردش که شدیم دخترک زیبای سیاه پوشی پشت دخل در پس ده ها جام و پیاله ی آنتیک چینی نشسته بود.
اول ندیدمش منتظر بودم با یک مرد سالخورده کمی چاق که عینک گرد قدیمی را با بند عینک سنتی روی بینی اش محکم کرده روبرو شوم.اما دخترک غافلگیرم کرد .
آرایش نداشت اما صورتش با لبخندش پر میشد .
با مهربانی و تواضع حرف میزد.
به محض ورودمان سیگارش را در جا سیگاری گذاشت و با ما مشغول به صحبت شد .
عکس مرد میانسال خوشتیپ سیاه پوشی بالای سرش خودنمایی میکرد .میگفت مغازه شان ۱۲۰ سال قدمت دارد و این شغل پدری شان ست که بعد از فوت پدرش در بهمن سال گذشته او بر عهده گرفته ست.نمی گفت اما معلوم بود بار این مسوولیت بر دوشهایش سخت سنگین می نمود.
مادرم که گفت دختر خوشگلم سیگار اذیتت میکند نکش
چشمان خسته اش را به سمت عکس پدرش برگرداند و گفت همه اش از آغاز بیماری پدرم شروع شد ولی چشم، خودم هم خسته شدم. رهایش میکنم.
مادرم هنگام خارج شدن از مغازه محکم در آغوشش گرفت..برای دو آدمی که تنها چند دقیقه از آشنایی شان میگذاشت عمیق بود .
مادرم درد دخترک را حس کرده بود و دخترک دلش خواسته بود کسی از دردش سوال کند در این شهر بی سوال و جوابی ...
دوست داشتم لابلای این رنگها،نورها و انرژی های از قدیم آمده خودم را گم کنم اما نشد
داستان این دختر مرا از آن محیط جدا کرد.
برای دختر آنتیک فروش باغ سپه سالار چه میتوان آرزو کرد جز اینکه کاش بار دیگر چشمانش بخندد...
آمین
#عادله_زمانی
4 468
ننه ام میگفت : مرد بی زن عین مرغ مهاجره
جایی خونه اش نیست
وِیلون میگرده تا آخرش گیر کنه
یا به تور دل یا به طوق مرگ...
اما همین ننه ام نذاشت باب دلم زن بگیرم
همون موقع ها که عاشق دختر شعبون قصاب شدم
تا فهمید کولی بازی در آورد و گفت : دیگه چی؟
خوشم باشه...
همینم مونده دختره اون مردک زمخت ناخن خشک رو بگیری!
گفتم ننه پنج تا انگشت که شکل هم نیستن..
دختر خوبیه...
صنمی با اقاش نداره
ولی مرغ ننه یه پا داشت و تهدیدم کرد به حروم کردن شیرش و عاق ابدی
منم که از دار دنیا همین یه مادرو داشتم
قید "عاطی" رو زدم💔
گفتم یه مدت بگذره ، ننه آروم شه
دوباره میگم خاطر عاطی رو میخوام
آخه من چکار به پدرش داشتم....!؟
من پاکباخته ی خود عاطی بودم
که از برگ گل قشنگ تر بود و از خورشید مهربونتر
ولی ننه فکر می کرد فقط ما اصیلیم و تخم و ترکه امون به آدم حسابیا میخوره..
سر همینم یه روز جلوی عاطی رو گرفت و خط و نشون کشید که پاتو ور دار از رو گلیم پسر من...
چه آبروریزی شد بماند...
سر سال هم نشده عاطی رو شوهر دادن به یه نظامی و از شهر رفت...
ننه هم دید من پکرم رفت خواستگاری و منو زن که نه..شوهر داد...
خیلی سال گذشته...
دخترم شده قدِ عاطی اون روزا
اما نور به قبرت بباره ننه
که من هنوزم مرغ مُهاجرم...
منتظرم گیر کنم به طوق مرگ
بیام اون دنیا ازت بپرسم :
واقعا اگه شیرتو حلالم نمیکردی...
چی میشد؟!
#ناشناس
@adelehz
4 468
اینکه آدم بعد از عبور از چیزی که بخاطرش بسیار تلاش کرده و اندوه بر دل گذاشته اما به آن نرسیده،میفهمد که این نرسیدن خیر بیشتری داشته ست تا رسیدن
اینکه آدم میخواهد اما نمیشود و بعدا شکر میکند که نشد .
اینکه چیزی که از دور به چشمت هزار بار بارزش تر از آن چه بود جلوه میکند و تازه بعد از نزدیک شدن میفهمی چه سرابی بوره است.
تمام این ها مرا بیشتر وا میدارد تا بخاطر رفتن هیچ چیز از زندگیم خودم را غرق غمنکنم .
تو چه میدانی شاید سرابی بیش نبود.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 468
میوهی مورد علاقهی من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوص گناهکاران و خوارج. چشم بسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سه تای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق. درون من اهریمنی وجود دارد که اجازهی خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم، اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: «این خرابها رو بخور اول... بعد میریم سراغ خوبها».
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضا دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط به درد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: «حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن». اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیطم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: «نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن». گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش «هر غلطی خواستی بکن». بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن 125 سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که «فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن». از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. به جای گاز زدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپک زدناش هستم.
تف به روت.
#فهیم_عطار
@adelehz
4 468
ما صبور نبودیم
تاریکی را تحمل میکردیم چون لذت چشیدن نور هنوز زیر زبان مان بود...
#عادله_زمانی
@sdelehz
4 468
مهربان باشید اما از آدمهایِ پرتوقع فاصله بگیرید،
مقیاست را بههم میزنند و حرمت مهرت را میشکنند. آنها حافظه ضعیفی دارند، خوبیها را زود فراموش میکنند.
-محمود دولت آبادی
@adeleh
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
