es
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Mostrar más
383
Suscriptores
+324 horas
+57 días
+830 días
Archivo de publicaciones
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضَىٰ أَجَلًا ۖ وَأَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ۖ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ -سورة الأنعام آیه 2 اوست که شما را از گل بیافرید و عمری مقرر کرد: مدتی در نزد او معین، با این همه، تردید می ورزید. آدم دو چیز بود طینت و روحانیت. طینت وی خَلقی بود، و روحانیت وی امری بود. خَلقی آن بود كه: "خمر طینة آدم بیده"، امری آن بود كه : "ونفخت فیه من روحی". "ان الله اصطفی آدم" از جمال امری بود، و "عصی آدم" از آلایش خلقی بود. در آدم هم گلزار بود و هم گلزار، و گِل محل گُل بود، لكن با هر گُلی خاری بود، گُلی چون ابراهیم خلیل (ع)، و خاری چون نمرود طاغی، گُلی چون موسی عمران، خاری چون فرعون و هامان، گُلی چون عیسی پاك، خاری چون آن جهودان ناپاك، گُلی چون محمد عربی(ص)، خاری چون بو جهل شقی. كه داند سرّ فطرت آدم؟ كه شناسد دولت و رتبت آدم؟ عقاب هیچ خاطر بر شاخ درخت دولت آدم نه نشست، دیدهٴ هیچ بصیرت جمال خورشید صفوت آدم درنیافت. چون در فرادیس اعلی آرام گرفت، و راست بنشست، گمان برد كه تا ابد او را همان پردهٴ سلامت می باید زدن. از جناب جبروت، و درگاه عزت خطاب آمد كه: « اومن ینشأ فی الحلیة ». یا آدم ما می خواهیم كه از تو مَردی سازیم، تو چون عروسان برنگ و بوی قناعت كردی. چون زنان تا كی نشینی بر امید رنگ و بوی همت اندر راه بند و گام زن مردانه وار یا آدم ! دست از گردن حوا بیرون كن، كه تُرا دست در گردن نهنگ عشق می باید كرد، و با شیر شریعت هم كاسگی می باید كرد. از سر صفات هستی برخیز، كه ترا بقدم ریاضت بپافزار ملامت بآفاق فقر سفر می باید كرد. رو در آن خاك دان بنشین، بنانی و خلقانی و ویرانی قناعت كن تا مردی شوی. جان فشان و راه كوب و راد زی و مرد باش تا شوی باقی چو دامن بر فشانی زین دمن یا آدم ! نگر تا خودبین نباشی، و دست از خود بیفشانی، كه آن فریشتگان كه بر پردهٴ « ونحن نسبح بحمدك » نوای « سبوح قدوس » زدند خودبین بودند، دیده در جمال خود داشتند، لاجرم باطن ایشان از بهر شرف تو از عشق تهی كردیم. ترا از قعر دریای قدرت از بهر آن بركشیدیم، تا بر پردهٴ عصیان خویش نوای « ربنا ظلمنا انفسنا » زنی. دور باش از صحبت خودپرور عادت پرست بوسه بر خاك كف پای ز خود بیزار زن #کشف_الاسرار @lightworkers

بیرون ز خویش کجا می‌روی، جهان خالیست... #بیدل_دهلوی @lightworkers
بیرون ز خویش کجا می‌روی، جهان خالیست... #بیدل_دهلوی @lightworkers

و گفت:خلق بر سه قسم‌اند: گروهی با خود بجنگند برای خدای تعالى و گروهی‌اند با خلق بجنگند برای خدای و گروهی با حق بجنگند برای خو
و گفت:خلق بر سه قسم‌اند: گروهی با خود بجنگند برای خدای تعالى و گروهی‌اند با خلق بجنگند برای خدای و گروهی با حق بجنگند برای خود، که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟ چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟ @lightworkers

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟ عالمی را نگران ساخته ای یعنی چه؟ ساختی آینه ای تا رُخ خود بینی باز نَرد عشقی که به خود باخته ای یعنی چه؟ @lightworkers

هر چه که «من درون» به دنبالش است و به آن وابسته می‌شود، جایگزینی برای آن «بودنی‌ست» که حس نمی‌کند. می‌توانید برای چیزی ارزش قایل شوید و از آن مراقبت کنید،اما اگر به آن وابسته شوید بدانید که این «من درون» است. هرگاه به کلی پذیرای از دست دادن چیزی شوید،به ورای «من درون» می‌روید و آن کسی که هستید،آن «من هستمی» که خودآگاه است، پدیدار می‌گردد. «هنگامی که «من درون» را در خود مشاهده می‌کنید،به ورای آن خواهید رفت.» هرگاه رفتارهای خودپسندانه را در خود مشاهده می‌کنید،لبخند بزنید. شاید بسیاری از اوقات حتی خنده‌تان بگیرد.چگونه بشر توانسته است این همه وقت فریب «من درون» را بخورد؟ هنگام مرگ، کل مفهوم مالکیت برای آنها به صورت چیزی در نهایت بی‌معنا آشکار می‌شود.در آخرین لحظات عمر، به این موضوع هم پی می‌برند که در سراسر زندگی‌شان هنگامی که به دنبال احساسِ کاملی از خود بودند،در حقیقت همیشه «بودن» آنجا بوده است. اما هویت‌سازی با چیزها که در نهایت به معنی هویت‌سازی با ذهن است، بخش اعظمی از این «بودن» را پوشانده بود.... #اکهارت_تله @lightworkers

تو صبح عالم افروزی و من شمع سحرگاهم گریبان باز کن تا بی‌تأمل جان برافشانم... #صائب_تبریزی @lightworkers
تو صبح عالم افروزی و من شمع سحرگاهم گریبان باز کن تا بی‌تأمل جان برافشانم... #صائب_تبریزی @lightworkers

مراقبه‌ی چاکرای ریشه مراقبه‌ای آغاز کن با توجه به مسیر نخست انرژی، و حس کردن آن، چاکرای ریشه،ترسهایت را در خود نگاه داشته است و این‌گونه اتصالت را به زمین از دست داده‌ای زمین ریشه و پای- جای توست و جز با ریشه دواندن در آن، نخواهی شکفت ترسهای انباشته در ریشه‌ی ناگسترده‌ات، تو را از برداشتن گام نخست، بازداشته است و بدون سنگینی و استحکام ریشه،کجا پا بر زمین می‌توانی نهاد،تا گامی نیز برداری عشق در تو چگونه می‌تواند شکفت، آنجا که ترس تو را خشکانیده است اکنون بگستر ریشه‌هایت را با دمیدن عشق در آنها تا جان بگیرند و ترس با عشق جایگزین گردد که جای خالی عشق ترس شده است دمی برآور از میان مسیر قلب و بازدم را با عشق به میان مسیر ریشه روانه گردان تا از در هم فشردگی ترس رها گردد و به گسترش عشق بگسترد... چاکرای ریشه را هم چون ریشه‌ی درخت احساس کن و بگذار با بازدم عشق ریشه‌ات هزار ریشه دهد و در همه‌ی زمین و هستی گسترش یابد همچنان نفس قلب را به میان بی‌شمار ریشه فرست و تصور کن عشق، گرفتگی ریشه‌هایت را باز می‌کند و ریشه‌هایت به میان هر چیزی می‌رود، که تو از آن می‌ترسی: حیوان،تاریکی،انسان،ناهوشیاری و ناشناختگی به بازدمت،از ریشه‌ها بگستر و همه‌ی ترسهایت را، به عشق بدل ساز هر چه را از آن می‌ترسی، با تزریق عشق به میانش، از ترسانندگی رها کن و به شفای عشق زنده ساز دم از میان چاکرا ی قلب، و بازدم بر چاکرای ریشه و در هر بازدم، گسترش،رهایی و جایگزینی ترس با عشق و یگانگی با کل اکنون به آسانی بر زمین پهناور شده‌ای و از هر آن چه تو را می‌تواند بخشید، برخوردار زیرا ریشه‌هایت را باز کرده‌ای، گسترده‌ای و شفای عشق را از میان خویش، جاری ساخته ای.... @lightworkers

در سلوک مرحله‌ای است که آن را موقف "بی‌ترحم" گویند.سالک در این مرحله، جسم و جانش از هر سو در معرض شلاق های زندگی قرار می‌گیرد.فقر، بیماری، تنگدستی،اتهام،بی‌حرمتی،و حتی گاه لعن و نفرین،او را بی‌ترحم از هر سو مورد هجوم قرار می‌دهند.موقف سختی است اما او نباید از میدان بدر رود،حتی گاه نمی‌تواند از خود دفاع کند،بلکه باید تسلیم و پذیرای اراده‌ی الهی باشد و از این موقف عبور کند.زیرا قرار است از هر آنچه که برای اهل دنیا ارزش محسوب می‌شود،روح و جانش را گذر دهد و منیّت و خود بزرگ بینی‌اش را در هم شکند.این ورطه از موارد امتحان الهی برای نیل به حقیقت نور وجود است.و بعد از آن است که وصل به سرچشمه‌ی پاکی و خلوص محقق می‌شود. برای نیل به چنین جایگاه نابی،خداوند همه را امتحان می‌کند اما مقرّبین کویش را بیشتر و خطیرتر؛ "وَ لََنَبلّوَنَّکُم بِشَیءِِ مِنَ الخَوفِ والجُوعِ وَ نَقصِِ مِنَ الاَموالِ و الاَنفُسِ و الثَّمَراتِ".آن که بخواهد گذر از این مرحله برایش سهل و آسان باشد، باید از خدا به خدا پناه برَد.چه عبور از این موقف خطیر جز به لطف و مدد الهی ناممکن می‌نماید.... #مسعود_ریاعی @lightworkers

اگر عشق آخرین عبادت ما نیست پس آمده‌ایم اینجا برای کدام درد بی‌شفا شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟ #سید_علی_صالحی @lightwo
اگر عشق آخرین عبادت ما نیست پس آمده‌ایم اینجا برای کدام درد بی‌شفا شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟ #سید_علی_صالحی @lightworkers

اگر مسیح هزار بار در بیت‌اللحم زاده شود تو را چه سود، که یک بار در تو زاده نشد و همچنان دلمرده و بی نوا ماندی این صلیب بزرگ ک
اگر مسیح هزار بار در بیت‌اللحم زاده شود تو را چه سود، که یک بار در تو زاده نشد و همچنان دلمرده و بی نوا ماندی این صلیب بزرگ کلیسای اعظم نیست که روح تو را نجات خواهد بخشید، بلکه صلیب درون توست که می‌تواند روح بیمارت را شفا بخشد و نقصانت را به کمال آورد.... #آنجلوس_سلسیوس @lightworkers

یک روز غروب یک پیرزن ِسالک و جهان دیده در کنار کلبه‌اش به دنبال چیزی می گشت.مردم به دورش جمع شدند و از او پرسیدند،چه شده؟ آیا چیزی گم کردی؟ پیرزن گفت بله به دنبال سوزنم می‌گردم. همه جمع شدند تا کمک‌اش کنند.بعضی از او پرسیدند:خیابان بزرگ و کم نور است و به زودی شب می‌شود،سوزن هم که کوچک است حداقل بگو سوزن حدوداً کجا افتاده است. پیرزن گفت: سوزن در داخل خانه‌ام گم شده... مردم با تعجب گفتند: اگر سوزن در درون خانه گم شده پس چرا اینجا دنبالش می گردی؟ پیرزن گفت:آخر اینجا نور هست ولی درون خانه‌ام نوری نیست. مردم باز پرسیدند:اگر سوزن اینجا گم نشده حتی اگر نور هم باشد باز پیدا نمی شود.درستش این است که به درون خانه ات بروی و همان جا به جستجوی سوزن ادامه دهی. پیرزن خندید و گفت: شما در مورد چیزهایی به این کوچکی که چندان اهمیت هم ندارد به خوبی از هوش‌تان استفاده می‌کنید ولی چرا از هوش‌تان برای جستجوی چیزهای مهم‌تری چون گنج درون‌تان استفاده نمی‌کنید؟شما آن را بیرون از خودتان می‌جوئید.پس کی می‌خواهید از هوش‌تان برای یافتن زندگی درونی‌تان استفاده کنید؟شما گنج درونتان را گم کرده‌اید ولی در دنیای بیرون در جستجوی نعمت و برکت و شادی و سرورید. آنگاه پیرزن مردم را مات و مبهوت رها کرد و به خانه بازگشت... @lightworkers

پادشاهی، پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یادت آید؟ گفت: بلی،وقتی خدا را فراموش کنم! @lightworkers
پادشاهی، پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یادت آید؟ گفت: بلی،وقتی خدا را فراموش کنم! @lightworkers

حسن مؤدب" که مرید خاص ابوسعید‌ابوالخیر بود و از یک خانواده سرشناس شهر،با همه ارادتی که به شیخ داشت،هنوز پاره‌ای از کشش‌ها و رعونت ها* در او باقی بود.یک روز شیخ بدو فرمان داد تا برود و از دورترین نقطه‌ی شهر نیشابور مقداری دل و جیگر و شکنبه ی گوسفند بخرد و با خود حمل کند و به خانقاه آورد.این کار برای حسن از دشوارترین تجربه‌ها بود زیرا می‌دید که تمام مردم شهر او را می‌بینند که مقداری دل و جیگر و شکنبه را در کواری* کرده و بر دوش گرفته است و خون و کثافت از سر تا پای او می‌ریزد.در هر گامی که برمی‌داشت از شرم آب می‌شد با این همه فرمان شیخ را اطاعت کرد و هر طور بود این عمل دشوار را به سامان رساند. وقتی به خانقاه آمد شیخ دستور داد تا این کوار دل و جیگر و شکنبه را به نقطه مقابل مسیری که رفته بود،به دورتر جای شهر ببرد و در چشمه‌ای که آنجا هست بشوید و به خانقاه آورد.رسوایی در برابر نیمی از مردم شده کم بود که حالا باید نیمه‌ی دیگر شهر را با همان حالت بپیماید (ظاهرا خانقاه در مرکز شهر بوده).این بار بر شرمساری و سرشکستگی حسن، خستگی نیز افزوده شد.اما هر طوری که بود شکنبه‌ها و دل و جیگر را در کوار قرار داد و بردوش گرفت و عرق‌ریزان و خون و کثافت بر سر و روی چکان نیمه‌ی دیگر شهر را پیمود.وقتی که ماموریت خویش را تمام کرد و آن کوار را به دورترین نقطه ی شهر،در آن سوی دیگر مسیر قبلی،برد و شست و باز آورد برایش یقین حاصل شده بود که از آبرو و حیثیت شخصی و خانوادگی او چیزی دیگر برایش باقی نمانده است.به هرگونه بود کار را سامان داد و خود را به خانقاه رسانید.خسته و کوفته و آبرو رفته. ابوسعید،وقتی حسن را در آن حال دید گفت:باید بی درنگ به حمام بروی و شستشو کنی و لباسهای پاکیزه و نو بپوشی و در تمام مسیری که در دو سوی رفته بودی،یکبار دیگر قدم زنان حرکت کنی و از یک یک آیندگان و روندگان و کسبه آن راسته بازار بپرسی که آیا شما کسی را دیده‌اید که کواری پر از دل و جیگر و شکنبه،عرق‌ریزان و خون و کثافت از سر و روی چکان،در این مسیر می‌رفت یا می‌آمد؟حسن فرمان شیخ را اطاعت کرد و بعد از شستشو و پوشیدن لباسهای پاکیزه و نو رفت و در تمام مسیر از یک یک مردم و دکان‌داران پرسید و آنها، همه،اظهار بی‌اطلاعی کردند و نزد شیخ آمد و بوسعید پرسید چه گفتند؟ حسن گفت هیچ کس چنین کسی را ندیده بود! بوسعید گفت:"آن تویی که خود را می بینی و الّا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست.آن نفس توست که تو را در چشم تو می‌آراید.او را قهر می‌باید کرد ... و چنان باید به حقش مشغول کنی که او را پروای خود و خلق نماند". گفته شده است بعد از این جریان حسن چون این حالت را دید از بند خواجگی و حُبّ جاه بکلی بیرون آمد و آزاد شد. شبانگاه وقتی در خانقاه سفره انداختند و صوفیان مشغول طعام شدند،شیخ روی به اصحاب کرد و گفت:" بخورید که امشب خواجه وای حسن را می‌خورید!"  رعونت=غرور،تکبر کوار=سبد @lightworkers  

به عنوان یک تمرین معنوی،رابطه‌ی خود با دنیای اشیاء را از طریق مشاهده‌ی خود مورد بررسی قرار دهید،به ویژه چیزهایی که با واژ‌هٔ «مال من» معرفی می‌شود. برای یافتن این نشانه‌ها باید هوشیار و صادق باشید. برای نمونه: - آیا احساسِ ارزشمندیِ شما به دارایی‌هایتان محدود می‌شود؟ - آیا چیزهایی خاص،احساس زیرکانه‌ای از مهم یا برتر بودن را در شما بر می‌انگیزد؟ - آیا نبودِ آنها موجب می‌شود در برابرِ کسانی که بیش‌تر از شما دارند،احساس حقارت کنید؟ - آیا به طور اتفاقی از چیزهایی صحبت می‌کنید یا آنها را نمایش می‌دهید تا توسط این داشته‌ها احساس ارزشمندی‌تان را در چشم خود و دیگران بالا ببرید؟ - آیا وقتی می‌بینید دیگران بیش‌تر از شما دارند یا زمانی که داراییِ با ارزشِ خود را از دست می‌دهید،دچار احساس خشم و آزردگی می‌شوید و به گونه‌ای احساس خود کم‌بینی می‌کنید؟ #اکهارت_‌تله @lightworkers

پروردگارا نوای تو نوری دارد كه جهان را روشنی بخشيده و دم جان بخش آهنگ تو از آسمانی به آسمانی ديگر رهسپار است و همه را فرا مي‌
پروردگارا نوای تو نوری دارد كه جهان را روشنی بخشيده و دم جان بخش آهنگ تو از آسمانی به آسمانی ديگر رهسپار است و همه را فرا مي‌گيرد.. خدايا در معبد درون می‌نشينم كه معبد عشق است. شهد عشق تو در درونم جاری می‌شود و تمامی جراحاتم را از نيزه سختی‌ها التيام می‌بخشد.. تنها رهگذر اين كوی خلوت تويی درهای سرای من گشوده است مانند خواب و خيال از برم مگذر..... @lightworkers

من نیمه ی دوم زندگی‌ام را در شکستن سنگها نفوذ در دیوارها فروشکستن درها و کنار زدن موانعی گذرانده‌ام که در نیمه‌ی اول زندگی به
من نیمه ی دوم زندگی‌ام را در شکستن سنگها نفوذ در دیوارها فروشکستن درها و کنار زدن موانعی گذرانده‌ام که در نیمه‌ی اول زندگی به دست خود میان خویشتن و نور نهاده‌ام... #اکتاویو_پاز @lightworkers

مواجه شدن با سایه درون هیولاهای درونی در ناخودآگاه در روانشناسی یونگ، سایه به بخشی از ناخودآگاه ما گفته می‌شود که بخش ایگوی خودآگاه از آن خبر ندارد. برای مثال ممکن است کسی خودش را فردی شجاع بداند ولی از بخش ترسوی خود خبر نداشته باشد و ترس در او سرکوب و ظاهرا در بخش سایه پنهان شده باشد. این بخش ظاهرا پنهان شده با بخش شجاعت شما تعارضات مخفی ایجاد می کند و میتواند روی کلیت رفتارهای شما اثر بگذارد. این بخش سایه می‌تواند به طور غیرمستقیم و در حالی که شما بی‌خبر هستید خودش را در امورات زندگی شما دخالت بدهد و حیات را بر شما سخت کند. برای مثال ممکن است در حین داشتن شجاعت برای صحبت با غریبه‌ها یک مرتبه دچار استرس و ترس شوید و ندانید که چرا فلان شخص باعث از دست رفتن شهامت شما شده است. البته ایگوی شما چندان هم از این کیفیت های بخش سایه شما بی‌اطلاع نیست. مثلا اگر شما خود را فردی فعال و زرنگ می‌دانید ولی در سایه شما ویژگی تنبلی وجود دارد آن وقت به طور ناخودآگاه از هر چه فرد تنبل است بدتان می‌آید زیرا آنها بخش سایه خودتان که همیشه از آن گریزان بودید را به یادتان می‌آورد. بخشی از وجود شما عاشق تنبلی است و می‌خواهد هیچ کاری نکند و روز و شب ویدیو گیم بازی کند ولی نمی‌خواهید این حقیقت تلخ را بپذیرید و بنابراین به بخش سایه منتقل می‌شود. فرار از بخش سایه چیزی را حل نمی‌کند و اتفاقا باید آن را بپذیرید تا شخصیت شما وحدت و هماهنگی پیدا کند و باعث پیشرفت شما در زندگی شود. راههایی برای کندوکاو بخش سایه ۱- ترسها و دردهای قدیمی خود را بشناسید و با هیولای درونی خود روبه رو شوید: شما نمی‌توانید بدون شناختن دردهای دیرین و کشف بخشهای سرکوب شده در ناخودآگاه احساس واحد بودن و شفا پیدا کردن کنید.دردهای شفا نیافته با گذر زمان شفا پیدا نمی‌کنند مگر اینکه آنها را کشف کنید و به مداوای آنها بپردازید. این هیولاهای درونی ممکن است در ابتدا به صورت هیجانات ترسناک ظاهر شوند و خاطرات بد شما را به یادتان بیاورند که این هم بخشی از شفا است. ولی این هیولاها مکانیسم دفاعی ایگوی شما هستند تا آنها را از شما دور نگه دارد و اذیت نشوید. هر چه قدر به این دردهای درونی نزدیک شوید صدای این هیولاها بیشتر می‌شود. ولی ادامه دهید و اجازه ندهید ترس ایگوی شما مانع از عشق شما به شفا و درمان شود. طوفان روانی، شدید می شود و با نزدیک شدن شما به مرکز آن و رویارویی با ترسها و غم های فروخورده، تازه احساس شفا و رهایی می‌کنید. ۲- پرسش از خود هنگام غم و ناراحتی وقتی ناراحت هستید فورا سراغ قرص و شیشه الکل نروید بلکه از این فرصت برای شناختن بخش سایه و شفا دادن خود استفاده کنید. از خودتان بپرسید چرا ناراحت هستید؟ وقتی جواب را یافتید بگویید خب این چه معنی برای من دارد؟ وقتی باز هم از خودتان جوابی گرفتید بگویید خب باشد بگذار فکر کنیم حرف تو درست است ولی دیگر چرا ناراحت می‌شوی؟ آن قدر این سوالات را ادامه دهید تا اشک از چشمانتان بریزد. این سوالات باعث هدایت شما به بخش تاریک وجودتان شده و موجب شفایتان می گردد.این سوالات به قدری قدرتمند هستند که می‌توانند بسیاری از دردهای خفته شما را درمان کنند. ۳- به دست گرفتن عنان ناخودآگاه کارل یونگ می‌فرماید تا وقتی که از ناخودآگاه، آگاه نشده‌اید ناخودآگاه مسیر زندگی شما را به دست می‌گیرد و شما آن را تقدیر می‌نامید. بسیاری از کارهایی که در روز انجام می دهیم و احساسات و عواطفی که نشان می دهیم از نیروهای ناخودآگاه که از آن بی‌خبر هستیم منشا گرفته‌اند. با شناسایی این نیروها و جهت دهی بهتر به آنها می‌توانید زندگی بهتری برای خود بسازید. برای این کار مراحل زیر انجام شود: – واکنش‌های خود را بررسی کنید: از خود بپرسید که چرا فلان جور واکنش دادی؟ محرک تو چه بود؟ چرا اصلا محرک تو این بود؟ – انتخاب‌های خود را بررسی کنید: چرا این انتخاب را کردی؟ آیا از چیزی فرار کردی؟ آیا خواستی چیزی را با آن ثابت کنی؟ انتخاب تو منطقی بود یا احساسی؟ – علایق خود را بررسی کنید: چرا به فلان چیز علاقه مند شدی؟ این چه چیزی را در مورد زندگی تو می گوید؟ جواب های خود را قضاوت نکنید. هیچ چیز صحیح و غلطی وجود ندارد. همه جواب ها چیزهای باارزشی در مورد ناخودآگاه شما می‌گویند.آنها ابزارهایی هستند تا خودتان را بهتر بشناسید. اشتباهات خود را همانند افتخارات خود بپذیرید تا یکی شوید. پس از شناسایی بخش سایه می‌توانید تغییراتی را در آن ایجاد کنید و دیگر اجازه ندهید که در زندگی شما آشفتگی ایجاد کنند... @lightworkers

‏آدمها وقتی می‌میرند که دیگر نمی‌خندند وقتی دیگر چیزی برای شاد بودن ندارند. یا حتی اگر می‌خندند، خنده‌هایشان حقیقی نیست! #بود
‏آدمها وقتی می‌میرند که دیگر نمی‌خندند وقتی دیگر چیزی برای شاد بودن ندارند. یا حتی اگر می‌خندند، خنده‌هایشان حقیقی نیست! #بودا @lightworkers

فردی از اوضاع زمانه خود نزد پیر خردمندی گلایه کرد و گفت: کارگرانم با من رو راست نیستند، بچه‌ها، همسرم و همه دنیا خیلی خودخواه شده اند. هیچکس کارش درست نیست و اوضاع خیلی خراب است! پیر خردمند گفت: در روستایی یک اتاق بود که 1000 آیینه داشت. دختر بچه‌ای هر روز داخل آن می‌رفت، بازی می‌کرد و از اینکه هزاران بچه دیگر اطرافش بودند شاد بود! با هر کف زدن او، همه آن 1000 دختر بچه کف می‌زدند و او این اتاق را شاد ترین و زیباترین جایی می‌دانست که در دنیا وجود دارد! همین مکان یک بار میزبان مردی غمگین و افسرده شد! مرد ناگهان دید هزاران نفر عصبانی در چشمان او زل زده اند!ترسید و دستش را بلند کرد تا به آنها حمله کند و در پاسخ هزاران دست بلند شد تا او را بزنند! او با خود فکر کرد که آنجا بدترین نقطه عالم است و از آن اتاق فرار کرد! دنیا هم مانند اتاقی است با 1000 آیینه در اطراف ما! هر چه ما انجام می‌دهیم، سزا_پاداش آنرا به ما عینا یا چند برابر پس می‌دهد! این دنیا مثل بهشت است یا جهنم! بسته به خود ما دارد که از آن چه بسازیم! آنچه که در دیگران بینی در خودت نیز بطور بالقوه وجود دارد... @lightworkers

آن‌قدر که از دست دادن چیزی، ما را افسرده می‌کند، از داشتن همان‌چیز احساس خوشبختی نمی‌کنیم و این ذات آدمیزاد است! #ژان_پل_سارت
آن‌قدر که از دست دادن چیزی، ما را افسرده می‌کند، از داشتن همان‌چیز احساس خوشبختی نمی‌کنیم و این ذات آدمیزاد است! #ژان_پل_سارتر @lightworkers