es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers

Mostrar más
408
Suscriptores
Sin datos24 horas
+57 días
+930 días
Archivo de publicaciones
عشق، آتش سوزانی‌ست که میان دو دلداده شعله برمی‌کشد و دنیای آشنای‌شان را می‌سوزاند. عشق چشم‌ها را بر هرچه عادی و عادتی است می‌بندد و بر جهانِ دیگریْ بازمی‌گشاید. دیگری در دو معنا: هم به‌معنای «ساحتِ دیگری» که متفاوت از ساحتِ معمولِ هوشیاری است و هم به‌معنای «اویِ دیگری»، اویی که اینک در نزد دلداه‌ی بنده‌خدا به شکل و هیبتِ خدایگان درآمده است! و گرهِ کارِ عاشقی هم اساسا همین‌جاست. در این عدمِ تمایز میانِ این دو «دیگری». از آن‌جایی که عاشق حالتِ وجودیِ متفاوتی را که تجربه می‌کند -و هیچ مثل و مثالی هم هم‌پایش و به این درجه از زیبایی و شکوه سراغ ندارد- را به اویِ دیگری فرافکنی می‌کند، دچار یک گیجی و گمراهیِ تراژیک می‌شود: اشتباه گرفتنِ عشق با معشوق. عشق در ماست، یک کیفیت از آگاهیِ ماست. و معشوق بیرون از ماست، یک موقعیت، یک شیء، یک فعالیت، یا یک شخصِ دیگر است. «دیگری» است به معنایِ عینی کلمه و هرگز هم نمی‌تواند چون «من» شود، مگر در ساحتِ خیال. و فرجامِ نافرجامِ عشق‌ رمانتیک هم خود شاهدی است بر این امر که این خیالِ خام دیر یا زود برآب خواهد شد. عشق -نه معشوق- هم «دیگری» است ولی در معنایِ ذهنیِ آن، حالِ دیگری از خودمان است، اصلا شاید خودِ خودِ خودمان است که از یاد برده‌ایم و حال که منظری یا صدایی آنرا دوباره بیدار کرده است، درمی‌یابیمش -که البته اگر دریابیمش! اگر عاشق بداند که در مسیرِ حرکت‌اش به‌سوی معشوق، در واقع در حال یادآوریِ ارزشی ژرف در وجود خودش است، آن‌گاه عشق را طلب نخواهد کرد، بلکه خواهد بخشید. چراکه آنرا به عنوانِ کیفیتی از آگاهیِ خویش بازشناخته است. او خودش را باز شناخته است و تازه قادر می‌شود که دیگری را هم بازشناسی کند و ارزشِ واقعی و وجودی‌اش را احترام بگذارد. عشق به این ترتیب یک عاطفه‌ی منفعلانه نیست که فرد تصور کند به واسطه‌ی دیگری تجربه‌ و دریافتش می‌کند، بلکه یک رویکردِ فعال از سوی اوست که در آن زندگی موج می‌زند. در تجربه‌ی عشق، عاشق یک شیء را چونان یک فرد می‌نگرد، در حالی که در زمانِ فرافکنی این به اصطلاح عاشق به فردی دیگر همچون یک شیء می‌نگرد. یکی استعلایی است و دیگری میان تهی. این رسمِ ولنتاین کدامین عشق را پاس می‌دارد؟ #وحید_شاهرضا @lightworkers

هر که را اختیار کردش عشق مست و بی‌اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود #حضرت_مولانا @lightwor
هر که را اختیار کردش عشق مست و بی‌اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش چهارم (۴) گاهی هم سکوت ناشی از بی رغبتی روحی سالک است به همسخنی و هم نشینی با کسانی که درد او را ندارند و دل در گرو محبوبهایی جز محبوب او سپرده اند. مشغولیتهای آن نامحرمان در چشم او چندان بی جلوه است که او رغبتی به سخن گفتن درباره آن محبوبها در خود نمی یابد. سکوت پیشگی واکنش طبیعی روح اوست نسبت به حضور بیگانه ناهمدل. مولانا در ابتدای مثنوی شمه ای از این نوع سکوت پیشگی را در احوال خود سراغ می دهد: با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی هر که او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونکه گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت و در غزلی زیبا نیز از این حال خود پرده برمی دارد: همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند رهی که آن به سوی تست ترکتاز کنم [...] خموش باش، زمانی بساز با خمشی که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم. بخش چهارم #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش سوم (۳) سکوت رازدارانه هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق وقتی در خور تعلیم پذیری می شود که ادب رازداری را بیاموزد، یعنی سرّی را که می آموزد با نامحرمان در میان ننهد. این رازداری البته گاه از آن رو بود که مبادا معارف انفسی از حدّ فهم نامحرمان نا آشنا فراتر رود و به گمراهی ایشان بینجامد، یا نااهلان آن معارف را دامی برای فریب خلایق سازند. گاهی هم این رازدانی بنابه ملاحظاتی سیاسی یا اجتماعی بود: چه بسا افشای معارف انفسی خصوصاً در جامعه شریعت مدار عوام آشوبی کند و سر سرداران سرّدان را بر سر دار کند. مولانا به سالکان می آموزد که از دو راه می توان رازداری و سرّپوشانی کرد: یکی از طریق نگفتن است: چون ببینی مشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خنب ساز (۶/ ۲۰۳۷) عاشقی و مست و بگشاده زبان الله الله اشتری بر ناودان چون ز راز و ناز او گوید زبان با جمیل الستّر خواند آسمان (۳/ ۴۷۳۰~) اما گاهی سرّپوشانی از طریق گفتن است، مانند بلبلی که در روی گل نعره می زند تا سرّ بوی گل را بپوشاند: حرف گفتن بستن آن روزن است عین اظهار سخن پوشیدن است بلبلانه نعره زن در روی گل تا کنی مشغولشان از بوی گل تا به قل مشغول گردد گوششان سوی روی گل نپرد هوششان (۶/ ۶۹۱~) بخش سوم #حضرت_مولانا @lightworkers

یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی‌ما و شما مست آمدست #حضرت_مولانا @lightworkers
یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی‌ما و شما مست آمدست #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش دوم (۲) سکوت در مقام تعلیم پذیری هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق باید بداند که اوّل شرط تعلیم پذیری در عالم معنا آموختن ادب سکوت است. شرط فراگیری از محضر کاملان آموختن هنر شنیدن است: کودک اوّل چون بزاید شیر نوش مدّتی خامش بود او جمله گوش مدّتی می بایدش لب دوختن از سخن تا او سخن آموختن [...] زآنکه اوّل سمع باشد نطق را سوی منطق از ره سمع اندرآ [...] باقیان هم در حرف هم در مقال تابع استاد و محتاج مثال (مثنوی، ۱/ ۱۶۲۴~) بنابراین، در اینجا سکوت از جنس سکوت شاگردانه است: تو رعیت باش چو سلطان نه ای خود مران چون مرد کشتیبان نه ای چون نه ای کامل دکان تنها مگیر دست خوش می باش تا گردی خمیر (مثنوی، ۲ /۳۴۴۰~) البته مولانا می گوید یکی از نشانه های حضور در محضر اولیای الهی نیز زبان درباختن است: چون به نزدیک ولی الله شود آن زبان صد گزش کوته شود (مثنوی، ۳/ ۲۵۵۰) از نگاه مولانا معارف انفسی، یا به تعبیر وی "فقر"، بیش از آنکه از راه زبان آموخته شود از هم نشینی و هم نفسی با پاکان حاصل می شود، یعنی از جان به جان می تراود: علم آموزی طریقش قولی است حرفت آموزی طریقش فعلی است فقر خواهی آن به صحبت قایم است نه زبانت کار می آید نه دست دانش آن را ستاند جان ز جان نه ز راه دفتر و نه از زبان (مثنوی، ۵/ ۱۰۶۲~) بخش دوم #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت سالکانه بخش یک نخستین مرتبه سکوت را می توان "سکوت سالکانه" نامید. سکوت سالکانه سکوت مقام طریقت است، یعنی ادبی است که سالک بر روح خود الزام می کند تا برکه گل آلود و مضطرب روح خویش را زلالی و آرامش بخشد شاید که در آینه صافی آن نقش ماه و ستارگان آسمان بازبتابد. مولانا خود از دوران کودکی و تحت ارشاد پدر و نیز لالای دوران کودکیش، سیّد برهان الدّین محقق ترمذی، ادب سکوت سالکانه را آموخته و آزموده بود. سالها بعد نیز که سیّد برهان آن کودک هوشمند را در بیست و چهارسالگی در قونیه بازیافت، او را به سه بار چلّه نشینی الزام کرد که از جمله شروط آن التزام به سکوتهای طولانی بود. وقتی هم که مولانا خود بر مسند شیخوخت نشست و به تعلیم و تربیت مشتاقان عالم معنا پرداخت کم گویی و سکوت ورزی را در صدر آداب طریقت خود نهاد. خوبست در اینجا پاره ای از انواع سکوت سالکانه را که در تعالیم مولانا آمده است مرور کنیم: (۱) یکی از مهمترین انواع سکوت سالکانه، سکوت اخلاقی است. سکوت اخلاقی داروی آفات زبان بشمار می آید. عارفان نیک می دانستند که به کارگیری نادرست زبان می تواند هم به زیان دیگران بینجامد و هم سلامت و زلالی روح سالک را بیالاید. مولانا در داستان طوطی و بازرگان از همین نقش ویرانگر زبان شکوه می کند: ای زبان تو بس زیانی مر مرا چون تویی گویا چه گویم من تو را؟ ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی ای زبان هم گنج بی پایان تویی ای زبان هم رنج بی درمان تویی هم صفیر و خدعه مرغان تویی هم انیس وحشت هجران تویی... (مثنوی، ۱/ ۱۷۳ ~)   در واقع مهمترین آفات زبان بیشتر از جنس ناراستی های اخلاقی مانند دروغ گفتن، بدگویی کردن، سخن ناسزا به دیگری گفتن، زبان به یاوه گشودن، سخن چینی کردن، و امثال آن است. توصیه مولانا به کسانی که امیر زبان نبودند این بود که سکوت پیشه کنند مبادا اسیر زبان شوند: من پشیمان گشتم این گفتن چه بود؟ لیک چون گفتم پشیمانی چه سود؟ نکته ای کآن جست ناگه از زبان همچو تیری دان که آن جست از کمان وانگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر چون گذشت از سر جهانی را گرفت گر جهان ویران کند نبود شگفت (مثنوی، ۱/ ۱۶۶۰ ~) سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف زآنکه تاریکست و هر سو پنبه زار در میان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومی که چشمان دوختند زآن سخنها عالمی را سوختند عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند... (مثنوی، ۱/ ۱۵۹۵ ~ ) بخش یک #حضرت_مولانا @lightworkers

مقام سکوت حقیقت قدسی از ورای سکوت می تراود. قرآن در بیان داستان زندگی زکریا سکوت را نشانه ای از سوی خداوند می شمارد: قال ربّ اجعل لی آیة قال آیتک الّا تکلّم الناس ثلاث لیال سویّاً ... (مریم، ۱۰-۱۱). مولانا در اشاره به همین آیات است که می گوید: زان نشان هم زکریّا را بگفت که نیابی تا سه روز اصلاً بگفت تا سه شب خامش کن از نیک و بدت این نشان باشد که یحیی آیدت دم مزن سه روز اندرگفت و گو کین سکوتت آیت مقصود تو هین میاور این نشان را تو بگفت وین سخن را دار اندر دل نهفت (مثنوی، ۲/ ۱۶۷۸~) پاره ای از مفسران گفته اند که آن سکوت خود نشانه خداوند بود، و پاره ای دیگر گفته اند که نشانه خداوند بواسطه آن سکوت بر زکریّا آشکار گردید. در هرحال، عارف در دل داستان زکریّا راز سکوت و نقش کارساز آن را در طریق معنا می خواند.   مولانا با ادب سکوت هم در مقام طریقت و هم در مقام حقیقت نیک آشنا بود. او خود اهل سکوت ورزی بود، و نهایتاً سیمای حقیقت انفسی را در ماورای پرده سکوت به تماشا نشست. اما تجربه سالها مراقبه احوال باطن و طی مراتب سلوک به وی آموخت که سکوت از جنس واحد نیست، و سالک طریق باید در زندگی معنوی خود مراتب گوناگون سکوت را بیازماید و از سر بگذراند. در این نوشتار مایلم به اختصار تجربه مولانا را از مراتب سکوت و نقش آن در زندگی معنوی سالک طریق به اختصار بررسی کنم #حضرت_مولانا @lightworkers

با ورژن‌های قدیمیِ خودت مهربان باش. آنها آن چه را که تو اکنون می‌دانی، نمی‌دانستند..... #علیرضا_زمانی @lightworkers
با ورژن‌های قدیمیِ خودت مهربان باش. آنها آن چه را که تو اکنون می‌دانی، نمی‌دانستند..... #علیرضا_زمانی @lightworkers

هر جا عقده‌ها وجود دارند، گذشته بر زمان حال، غلبه دارد.... #جیمز_هالیس @lightworkers
هر جا عقده‌ها وجود دارند، گذشته بر زمان حال، غلبه دارد.... #جیمز_هالیس @lightworkers

بی‌عملی حالتی از ذهن است که رها از منیت باشد انجام دادن بدون واکنش نشان دادن بدون آنکه فرد کاری کند انجام کارهای مفید بدون انتظار بازگشت... روزی مشغول مباش... در هنگام مشغولیت آدمی احساس مفید بودن می‌کند مفید بودن کاذب روزی مشغول مباش و با بی‌حوصلگیِ خود رو به رو شو... ذهن خود را طوری تربیت کن که بی وجود هیچ محرک بیرونی هشیار بماند... سعی نکن کسی باشی بکوش تا آنچه در زندگی و ذهن و قلبت روی میدهد درک کنی... نه نامی نه شهرتی آن‌هنگام که می‌میرم هیچ چیز باقی نخواهد ماند... @lightworkers

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار د
ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی گفتی که تو را یارا در غار نمی‌بینم آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی... #مولانای_جان @lightworkers  

پیش ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن؛ مسلمان می‌شود و کافر می‌شود و باز مسلمان می‌شود و هر باری از او چیزی بیرون می‌آید تا آن‌و
پیش ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن؛ مسلمان می‌شود و کافر می‌شود و باز مسلمان می‌شود و هر باری از او چیزی بیرون می‌آید تا آن‌وقت که کامل شود.... #مقالات_شمس @lightworkers

عشق فعال است. عشق بالغانه دوست داشتن است، نه دوست داشته شدن. عاشق، عاشقانه به دیگری می‌بخشد، "تسلیم"او نمی‌شود... اروین یالوم دوست داشته شدن زیباست: این احساس که هستیْ به سوی تو می‌آید،تو را در بر می‌گیرد و وجودت را تایید می‌کند. اما دوست داشتن ورای این است. دوست‌داشتن زمانی است که تو به سوی هستی می‌روی و برای آن‌چه پیش‌ می‌کشد آغوش می‌گشایی. لذتی که از اولی می‌بری از جنسِ برآوردن یک نیاز است، مثل زمانی که لیوانِ آبی را تا ته سر می‌کشی و عطشی را در ظهرِ تابستان فرومی‌نشانی و می‌گویی آخیش… اما رضایتی که از دومی حاصل می‌شود از جنس فرارفتن از نیاز است. از جنسِ تجربه‌کردنِ خویشتن است. تو عاملیتی در خود می‌یابی که در عینِ برخورداری از قدرت و تمیز، آگاهانه به مهر اراده می‌کند. همچون زمانی که آن لیوانِ آب را پایِ گُلدانی ریخته و شکفتنِ خودآهنگش را به نظاره می‌نشینی. در این میان اگر دریابی که آن آبی که می‌خوری هم می‌تواند مصداقی از همان آبی باشد که پای گلدان می‌دهی، دوست‌داشتن را از خود آغاز کرده‌ای و این‌گونه چندان در انتظار نیستی تا تو را دوست‌داشته باشند، چراکه همچون چشمه، در حال جوشیدن، ابتدا با سیراب کردن خود آغاز کرده‌ای و سپس روان شده‌ای و دیگران را در مسیر روندگی‌ات نوازش می‌کنی.... #وحید_شاهرضا @lightworkers

هرچه فرد بیشتر جویای خوشی باشد، شادی بیشتر از او می‌گریزد.این دید باعث شد فرانکل بگوید: «نمی‌توان در پی شادی رفت، شادی از پی انسان می‌آید.» اَلِن واتس می‌گوید: «درست همان زمان که در جستجویش هستی، از دستش می‌دهی.» پس لذت هدف نهایی نیست بلکه پیامد جستجوی فرد برای معناست. هرچه بیشتر در پیِ لذت باشیم، بیشتر از ما می‌گریزد.فرانکل می‌گوید لذت محصول معناست و جستجوی فرد باید به سمت معنا هدایت شود. من معتقدم جستجوی معنا نیز به همین اندازه ضد و نقیض است: هرچه بیشتر با منطق و استدلال در جستجوی آن باشیم، کمتر می‌یابیمش، پرسش‌هایی که فرد در برابر معنا مطرح می‌کند، همواره از پاسخ‌ها بیشتر عمر می‌کنند.... #اروین_یالوم @lightworkers

دشمن خویشیم و یار آن که ما را می‌کشد.... #مولانای_جان @lightworkers
دشمن خویشیم و یار آن که ما را می‌کشد.... #مولانای_جان @lightworkers

گويا تنها زمانی‌كه از "اتفاق " گذر ميكنی ميتوانی آن را كامل ببينی آهستگی كردن در حال و ايمان به اين كه ما همه چيز را نمی‌داني
گويا تنها زمانی‌كه از "اتفاق " گذر ميكنی ميتوانی آن را كامل ببينی آهستگی كردن در حال و ايمان به اين كه ما همه چيز را نمی‌دانيم غم را شادی را و هر آنچه واقع می‌شود را می‌نشينيم به تماشا و "مشاهده كردن" فرار نيست جاى گرفتن و استقرار است در آغوش امن خداوند باشد كه به مقام شاهد برسيم.... @lightworkers

بودا به وضوح فهمید که رنج وجود دارد. این واقعیتی ناگزیر است، صرف نظر از این که تا چه حد ممکن است ناخوشایند باشد. رنج با شروع زندگی، شروع می‌شود. ما از حیات داخل رحم خاطر هوشیارانه‌ای نداریم، اما تجربه معمول آن است که با گریه از آنجا بیرون می‌آییم. تولد ضربه سختی است. با شروع زندگی، همه ما مجبوریم با رنج بیماری و پیری روبه رو شویم. صرف نظر از این که تا چه اندازه بیمار و یا دچار زوال و پیری باشیم، هیچ کدام نمی‌خواهیم بمیریم، چون مرگ بدبختی بزرگی است. هر موجود زنده‌ای باید با تمامی این رنج‌ها مواجه شود. ما همچنان که عمر خود را سپری می‌کنیم، مجبوریم با رنج‌های گوناگون و انواع دردهای جسمی و روحی، مواجه شویم. با جنبه‌های ناخوشایند درگیر می‌شویم و از جنبه‌های خوشایند جدا می‌مانیم ، به آن چه می‌خواهیم نمی‌رسیم، و به چیزی که نمی‌خواهیم دست می‌یابیم. تمامی این وضعیت‌ها یعنی رنج. این رنج‌ها بر کسی که در مورد آن تعمق کند به سادگی آشکار می‌شوند، اما بودا به توضیحات محدود عقل قانع نبود. او به بررسی درون خود ادامه داد تا ماهیت واقعی رنج را تجربه کند و دریافت که "رنج یعنی دلبستگی به پنج بخش". در سطحی بسیار عمیق، رنج، دلبستگی بی‌حدی است که هر یک از ما نسبت به این جسم و این ذهن، با شناخت‌ها، ادراکات، احساسات و واکنش‌هایش بروز می‌دهیم. مردم به شدت به هویت خود، یعنی موجودیت جسمی و ذهنی‌شان، می‌چسبند، در حالی که در واقع چیزی که موجود است، فقط فرایندهای تکاملی است. چسبیدن به یک تصور غیر واقعی از خود به چیزی که در حقیقت پیوسته در حال تغییر است ، عبارت است از رنج بردن.... #ویلیام_هارت @lightworkers

ثروت به معنای داشتن چیزهای زیاد نیست، بلکه به معنای داشتن چیزهایی است که دوست داریم داشته باشیم. ثروت مطلق نیست بلکه نسبی است
ثروت به معنای داشتن چیزهای زیاد نیست، بلکه به معنای داشتن چیزهایی است که دوست داریم داشته باشیم. ثروت مطلق نیست بلکه نسبی است و به‌ میل و خواست ما بستگی دارد. هروقت چیزی را طلب کنیم که نمی‌توانیم به‌ دستش بیاوریم، فقیرتر می‌شویم حتی اگر دارایی‌های زیادی داشته باشیم.... #آلن_دوباتن @lightworkers

من همان پیاده پیشگویی هستم که از ادامه آرام عشق هرگز توبه نخواهم کرد #سیدعلی_صالحی @lightworkers
من همان پیاده پیشگویی هستم که از ادامه آرام عشق هرگز توبه نخواهم کرد #سیدعلی_صالحی @lightworkers