es
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Mostrar más
379
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+830 días
Archivo de publicaciones
روشن تر از خاموشی چراغی نديدم و سخنی بِه از بی سخنی نشنيدم. ساکن سرای سکوت شدم و صدره صابری در پوشيدم تا کار به غايتی رسيد که ظاهر و باطن مرا از علت بشريت خالی ديد. فرجه يی از فرج در سينه ظلمانی گشاد و مرا از تجريد و توحيد زبانی داد. لاجرم اکنون زبانم از لطف صمدانی و دلم از نور ربانی است و چشمم از صنع يزدانی است. به مدد او می گويم و به قوت او می گيرم. چون بدو زنده ام هرگز نميرم. زبان من زبان توحيد است. روان من روان تجريد است. نه از خود مي گويم تا محدث باشم، يا به خود می گويم تا مذکر باشم. زبان را او می گرداند بدآنچه او می خواهد و من در ميان ترجمانی ام. #بایزید_بسطامی @lightworkers

ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم! #نادر_ابراهیمی روز مادر و روز زن بر تمامی ‌بانوان مبارک ‌باد @lightworkers
ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم! #نادر_ابراهیمی روز مادر و روز زن بر تمامی ‌بانوان مبارک ‌باد @lightworkers

مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی... #حضرت_مولانا @lightworkers

چون خدا خواهد که پردهٔ کس درد میلش اندر طعنهٔ پاکان برد ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند در عیب معیوبان نفس چون خدا خواهد ک
چون خدا خواهد که پردهٔ کس درد میلش اندر طعنهٔ پاکان برد ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند در عیب معیوبان نفس چون خدا خواهد که‌مان یاری کند میل ما را جانب زاری کند ای خنک چشمی که آن گریان اوست وی همایون دل که آن بریان اوست آخر هر گریه آخر خنده‌ایست مرد آخربین مبارک بنده‌ایست هر کجا آب روان سبزه بود هر کجا اشکی روان رحمت شود باش چون دولاب نالان چشم تر تا ز صحن جانت بر روید خضر اشک خواهی رحم کن بر اشک‌بار رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

من سخن راست نوشتم تو اگر راست نخوانی جرم لجلاج* نباشد چو تو شطرنج ندانی ... #لجلاج #لیلاج بخش سوم (پایان) آن گاه فرزند امیر را در نیمه های شب به میخانه برد و حرکات ناهنجار و الفاظ رکیک و مستهجن افراد مست و لایعقل را که مانند دیوانگان سر از پا نشناخته به جان یکدیگر افتاده بودند از نظرش گذرانید. بامدادان که هنوز هوا گرگ و میش نشده بود او را به یکی از معروفه خانه راهنمای کرد و قیافه های کریه و بدمنظر و چشمان قی کرده فواحش را که اوایل شب به زور وسایل آرایش و به مصداق شب گربه سمور می نماید خویشتن را حور بهشتی و لعبت طناز جلوه می دهند به فرزند امیر نشان داد و فرزند امیر از دیدن آن صحنه های موحش و مهوع چنان مشمئز و ناراحت شد که از فرط ناراحتی و پشیمانی اشک از دیدگانش جاری گردید. لیلاج چون مقصود خویش را به هدف اجابت مقرون دید سر بر داشت و گفت:«فرزندم، این صحنه های جان دار را از آن جهت در مقابل دیدگانت مجسم کردم تا بدانی که در چه ورطه هولناکی دست و پا می زنی و تمنیات و خواهشهای نفس را با چه سموم جانگزایی برآورده می کنی. افراد عاقل و اندیشمند هرگز در چنین محلی و چنین راههایی گام بر نمی دارند و خواهش نفس را جز در طریق تفریحات سالم و درک لذات معنوی ارضا نمی کنند. تا زود است برگرد و راه عاقلان را در پیش گیر، و گرنه بعید نیست به سرنوشت من دچار شوی و به این روز افتی که می بینی.» فرزند امیر که این کلمات آموزنده چون پتکی بر مغز و اعصابش فرود می آمد در مقابل لیلاج رنج دیده گلخن نشین متعهد گردید که دیگر گرد این امور نگردد و برای امیر فارس فرزندی صالح و شایسته باشد. #لیلاج #لجلاج #قمارباز #شطرنج @lightworkers

من سخن راست نوشتم تو اگر راست نخوانی جرم لجلاج* نباشد چو تو شطرنج ندانی ... #لجلاج #لیلاج بخش دوم لیلاج چند سالی ترک قمار کرد و با اندوخته ای که داشت امرار حیات می نمود تا اینکه سه نفر قمار باز حقه باز که از او کهنه کارتر بودند به خانه اش آمدند و با لطایف الحیل و شمش های طلا که همراه آورده بودند او را فریب دادند. دیدگان لیلاج از مشاهده شمشهای طلا خیره شد و ترک و توبه را از یاد برده با آنان به بازی مشغول گردید. سه نفر قمارباز نامبرده با طاسهای تقلبی و برگهای شناخته شده و هزار دوز و کلک دیگر که لیلاج از آنها بی اطلاع بود تمام ثروت و اندوخته لیلاج و حتی لباسهایش را بردند. سپس او را بی هوش کرده از خانه خارج شدند. لیلاج هنگامی که خود آمد که مال و ثروت باد آورده همه بر باد رفت و سرمایه ای جز یک عده دشمنان سر سخت و کینه توز در همدان برایش باقی نمانده بود. به قول سیف اسفرنگ: همچو لیلاج ز بازیچه برگ عاقبت جان بسلامت نبری بار دیگر از ابوعلی سینا چاره جویی کرد و به دستور و دلالت او راه شیراز را در پیش گرفت و یکسر به گلخن یکی از حمامهای کهنه و قدیمی رفت و در آنجا ساکن شد. با وجود آنکه ناشناخته داخل شهر شد و سعی داشت که او را نشناسند مع هذا قماربازان شیراز از ورودش مطلع گردیدند و دسته دسته به سراغش شتافتند ولی این بار توبه لیلاج بر اثر مواعظ حکیمانه شیخ الرییس ابوعلی سینا به منزله توبه نصوح بود و هیچ تحبیب و تهدیدی او را از تصمیم راسخ و اراده آهنینش باز نداشت. همه را جواب کرد و به کفاره گناهان گذشته بقیت عمر را در گلخن حمام به طاعت و عبادت پرداخت. امیر فارس که مردی صالح و شایسته بود فرزندی داشت که بر اثر معاشرت و مجالست با افراد ناباب و فاسد الاخلاق به کلی منحرف شده بود. قماربازی می کرد، شراب می نوشید و آخر شب به محله های معروف و فاسد می رفت. امیر فارس هر قدر فرزند را پند و نصیحت کرد سودی نبخشید و چون از ماجرا و فرجام زندگی لیلاج آگاهی یافت دست توسل و استمداد به جانب وی دراز کرد تا با تجارب تلخ و ناگواری که از این رهگذر تحصیل کرده است فرزندش را از منجلابی که در آن غوطه می خورد نجات بخشد. لیلاج خواهش امیر را پذیرفت و فرزندش را به محل سکونت خویش یعنی گلخن حمام دعوت کرد. فرزند امیر دعوت لیلاج را به جان پذیرفت و به عشق و سودای قمار به جانب گلخن شتافت. لیلاج مقدمش را گرامی شمرده مانند بعضی ناصحان و واعظان ناپخته که بدون تمهید مقدمه در نهی و نکوهش و سرزنش بر می آیند عمل نکرده بلکه با ملایمت و خوشرویی به فرزند امیر فارس گفت:«چه نوع قمار می دانی؟» جواب داد:«همه نوع.» لیلاج ابتدا با او به شطرنج پرداخت و با چند حرکت او را مات کرد زیرا لیلاج در بازی شطرنج به قدری استاد بود که قصیده سرای معاصر ادیب الممالک فراهانی در این مورد گفته: از آن به نام مهلب مهلبیه بماند چنانکه ماند ز لجلاج در جهان شطرنج سپس تخته نرد را جلو کشید و در یک چشم بر هم زدن با گشادبازی و طاسهای مساعد انداختن که شیوه نردبازان کهنه کار است او را در ششدر انداخت. آن گاه سه قاپ را در دست گرفت و گفت:«نقش یا سه پلشت کدام را می خواهی تا همان را بیندازم؟» فرزند امیر گفت:«نقش می خواهم.» لیلاج گفت:«من این سه قاپ را در مقابل چشمان تو از سوراخ سقف این گلخن به هوا می اندازم. تو برو پشت بام و آن سه را بر روی زمین ببین.» امیر قبول کرد و لیلاج با سر انگشت سحارش قاپها را از سوراخ سقف به پشت بام انداخت. چون فرزند امیر فارس بر روی بام حمام رفت و قاپها را دید از فرط تعجب و حیرت دهانش باز ماند زیرا همان طوری که خواسته بود سه قاپ به صورت نقش بر روی بام گرمابه جای گرفته بود. فرزند امیر طاقت نیاورده و پرسید:«استاد لیلاج، تو که در همه نوع قمار تا این اندازه استادانه بازی می کنی پس چرا ثروت و اندوخته ای نداری و بر اثر فقر و مسکنت در گلخن حمام کهنه شیراز جای گرفته ای؟» لیلاج گفت:«پسر جان، من همه چیز داشتم و با این بازیهایی لعنتی خانواده های بسیاری را به خاک سیاه نشانده ام ولی باید بدانی عاقبت قماربازی همین است که می بینی. وقتی که لیلاج چیره دست پس از سالها بازی در تون حمام مسکن گزیند فرجام زندگی رقت بار تو و امثال تو که هنوز الفبای قمار را نیاموخته اید معلوم است که به کجا منتهی خواهد شد.» قمار برد ندارد چرا که از اول قماربازی گفتند نی قماربری #لیلاج #لجلاج #قمارباز #شطرنج @lightworkers

بار دگر پیر ما رخت به خمار برد خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد دین به تزویر خویش کرد سیه‌رو چنانک بر سر میدان کفر گوی ز کفا
بار دگر پیر ما رخت به خمار برد خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد دین به تزویر خویش کرد سیه‌رو چنانک بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد نعرهٔ رندان شنید راه قلندر گرفت کیش مغان تازه کرد قیمت ابرار برد در بر دیندار دیر چست قماری بکرد دین نود ساله را از کف دیندار برد درد خرابات خورد ذوق می عشق یافت عشق برو غلبه کرد عقل به یکبار برد چون می تحقیق خورد در حرم کبریا پای طبیعت ببست دست به اسرار برد در صف عشاق شد پیشه‌وری پیشه کرد پیشه‌وری شد چنانک رونق عطار برد #عطار_نیشابوری @lightworkers

من سخن راست نوشتم تو اگر راست نخوانی جرم لجلاج* نباشد چو تو شطرنج ندانی ... #لجلاج #لیلاج - قماربازان ماهر و کهنه کار را به لیلاج (لجلاج) تشبیه و تمثیل میکنند. لیلاج چه ازنظر ریشه تاریخی و چه ازجهت عبرت آموزی جوانان نا پخته و چشم و گوش بسته خالی ازسود و فایده نیست. نام صحیح لیلاج به طوری که در کتب تاریخی و فرهنگها ضبط است ابوالفرج محمدبن عبدالله معروف به لجلاج می باشد که درنزد قاطبه ی مردم به لیلاج اشتهار دارد. لیلاج در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری می زیست و در بازیهای شطرنج و نَرد و سه قاپ استاد مسلم بود. پدرش صقة بن داهر و یا به قولی صفة بن داهر ازحکمای هند و از ندیمان خلفای بنی عباس بود که به آنان آیین جهانداری و رموز کشورداری می آموخت. چون حکیمی وارسته بود مال و منالی نیندوخت و پس از مرگش جز پلاس مستعمل و چند جلد کتاب از خود چیزی باقی نگذاشت. لیلاج پس از مرگ پدر متکفل عائله شد ولی نه هنری داشت و نه میراثی از پدر مانده بود تا برادران و خواهران صغیر را کفالت نماید. به حکم ضرورت در همان اوان طفولیت بچه های همسایه را که دینار و درمی داشتند به قمار تشویق می کرد و از آنان می بُرد. اتفاقاً سرهنگی در همسایگی لیلاج سکونت داشت که چون لیلاج را در قمار بازی محتاج و مستعد دید تمام فوت و فن و نیرنگهای قمار را به وی آموخت و لیلاج هوشمند و با استعداد در عنفوان جوانی به دقایق و حقه بازیهای قمار چنان دست یافت که نکته ابهام و تاریکی از نیرنگهای طاس و برگ و سه قاپ بر او پوشیده نمانده تا آنجا پیش رفت که می گویند بعدها شطرنج را اختراع کرد و به قولی پدرش واضع و او شاطر شطرنج بود. در نرد و شطرنج آنچنان استادانه بازی می کرد که هیچ کس را دل و جرأت نبود با وی همبازی شود به قسمی که شعرای ایران نیز در ارسال مثل از مهارت و استادی او غافل نبوده اند. من سخن راست نوشتم تو اگر راست بخوانی جرم لجلاج نباشد چون تو شطرنج ندانی منسوب : #سعدی ردای شید قناعت بدوش دارم لیک زنم به نرد طعمه تخته بر سر لیلاج #ظهوری همچو فرزین کجر و است و رخ سیه برنطع شاه آنکه تلقین می کند شطرنج مر لیلاج را منسوب: #مولوی لیلاج در بازی تخته نرد چون کعبتین (طاس) می انداخت هر چه می خواست می آمد منتها در اوایل بازی چند دور می باخت تا حریف تشجیع شود و از نقدینه و دارایی هر چه دارد به اصطلاح رو کند. آنگاه چند طاس مساعد می ریخت و آن بیچاره را در ششدر بدبختی و افلاس دچار می کرد. در بازی سه قاپ نظیر نداشت و هر کس با او بازی می کرد در همان دقایق اول مغلوب می شد. ""در بازی سه قاپ که آن را به هوا می اندازند تا در وسط سفره بنشیند سه اسب را نقش و دو خر و یک اسب را اصطلاحاً سه پلشت می گویند."" لیلاج همیشه نقش می آورد زیرا قاپها در میان انگشتانش چون مومی بودند که به شکل دلخواه بر روی سفره می نشستند. در بازی ورق هزار حقه و نیرنگ بلد بود و پنجاه و دو برگ بازی را از پشت می شناخت. بعلاوه در قیافه شناسی به قدری استاد بود که از لب و دهان و اعوجاج صورت و طرز نگاه و کیفیت توپ زدن حریف تشخیص می داد که دست پر دارد یا توپ خالی (بلوف) می زند. لیلاج با این خصوصیات در سنین جوانی از شیراز به همدان آمد و آوازه شهرتش در تمام اطراف و اکناف پیچید. قماربازان ماهر و کهنه کار همدان و سایر بلاد غرب ایران را به سوی خود جلب کرد و هر چه داشتند از کفشان ربود و آنها را به خاک سیاه نشانید. کار به جایی کشید که عده ی کثیری از قماربازان که حیثیت و حتی همسران و دختران خود را در بازی قمار به لیلاج باخته بودند از فرط غصه و کدورت خودکشی کردند. دیری نگذشت که معاریف و ثروتمندان آن سامان از جمله قاضی همدان که فرزندانشان را لیلاج از راه به در برده بود کمر به قتلش بستند و او را به اتهام جنایتی در بند کردند. این زمان مقارن با سلطنت شمس الدوله دیلمی در همدان و اصفهان بود و شیخ الرییس ابوعلی سینا در دربارش سمت وزارت داشت. لیلاج از ابوعلی سینا استمداد کرد و متعهد شد که دیگر قمار نکند. فیلسوف شهیر ایران تنها کاری که می توانست بکند این بود که او را از کشته شدن نجات بخشید ولی به فرمان شمس الدوله دست چپش را به جرم تصرف مال مردم از طریق قمار که خود نوعی سرقت تلقی می شود قطع کردند. بخش اول #لیلاج #لجلاج #قمارباز #شطرنج @lightworkers

ﺧﻮارم اﮔﺮ از ﺧﻮاری ﺧﺎرم ﺗـﻮ مپنداری داﻧﻢ ﻛﻪ ﻣﺮا ﺑﺎ ﮔﻞ ﻳﻜ‌‌ﺠﺎ ﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪاری ﮔﻞ را ﺗﻮ ﺑﻪ آن ﮔﻮﻳـی ﻛـﺰ ﻋـﺸﻖ ﻣـﻌـﻄﺮ ﺷﺪ آن ﮔﻞ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ
ﺧﻮارم اﮔﺮ از ﺧﻮاری ﺧﺎرم ﺗـﻮ مپنداری داﻧﻢ ﻛﻪ ﻣﺮا ﺑﺎ ﮔﻞ ﻳﻜ‌‌ﺠﺎ ﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪاری ﮔﻞ را ﺗﻮ ﺑﻪ آن ﮔﻮﻳـی ﻛـﺰ ﻋـﺸﻖ ﻣـﻌـﻄﺮ ﺷﺪ آن ﮔﻞ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﮔﻞ ﺑﻮد در ﺣﺎدﺛـﻪ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺳـﻮدای ﺗـﻮ را دارم ﻣﻦ از دل و از ﺟﺎﻧﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﺷﻮ دﻳﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﻢ ﮔﻔـﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﻛﻦ ﺧﻮد را و ﺗﻮ را ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﻫﺴﺖ در ﻫﺮ ﻧـﻔـﺲ آدم پیداﺳﺖ و ﻣﻦ ﭘﻨﻬﺎن ﻣﻦ در ﺗﻦ و او در ﺟﺎن یک آن ﻧﻈﺮی ﻛﺮدم در ﺧﻮد ﮔﺬری ﻛﺮدم دﻳﺪم ﻛﻪ ﻧﻪ در دوری ﻧﺰدیک ﺗﺮ از ﻧﻮری در راه ﻋﺒﻮر از ﺗﻮ ﻣﻦ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ دور از ﺗﻮ یک ﻋﻤﺮ ﻧﻴﺎﻧﺪﻳﺸﻢ ﻫﻴﻬﺎت، ﺗﻮ در ﭘﻴﺸﻢ ﭼﺸﻢ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑـﻴﻨﺎ ﻧﻴﺴﺖ در ﻋﺸﻖ ﻛﻪ اﻳﻦﻫﺎ ﻧﻴﺴﺖ... @lightworkers

انسان دو سال نیاز دارد تا حرف زدن بیاموزد و پنجاه سال نیاز دارد تا "سکوت" را فرا گیرد ارنست همینگوی @lightworkers
انسان دو سال نیاز دارد تا حرف زدن بیاموزد و پنجاه سال نیاز دارد تا "سکوت" را فرا گیرد ارنست همینگوی @lightworkers

وقتی چيزی درونتان پديدار می‌شود،با ذهن خود به آن حمله نكنيد؛ زيرا آن را خواهيد كشت... نمی‌توان با جدا كردن گلبرگهای يک گل، ‌متوجه شد كه درون آن چيست. با تشريح گل، ‌خود گل از بين می‌رود. حيات و زندگی گل، واقعی‌ترين كيفيت گل بود؛ شكوفا شدن، رشد كردن و پراكنده شدن رايحه‌اش.... اتفاقاتی كه در درون روی می‌دهند هم درست همين گونه‌اند. مراقبه و ارتباط، فضاهايی جديد در درونتان پديد می‌آورد كه بسيار زيباست، ولی به محض فكر كردن درباره معنا،‌ چگونگی و اينكه چرا اين فضاها بوجود آمده‌اند،‌ ذهن را وارد ماجرا می‌كنيد و ذهن،سمی كشنده و مهلک است. حال به جای آب دادن و مراقبت از اين گل ظريف، سمی به آن خورانده‌ايد كه باعث پژمردنش می‌شود. مراقبه، درست نقطه مقابل ذهن است. هرگز به ذهن اجازه دخالت ندهيد. لذت ببريد! از اين اتفاقات لذت ببريد و بدانيد اتفاقات زيباتری نيز در راه است. اين تازه ابتدای راه است. پذيرا و در دسترس باشيد.... @lightworkers

☝️متن آهنگ موتلو اول یتر از ابراهیم تاتلیس mutlu ol yeter خوشبخت شو ، همین Belkide dilinden bu şarkı düşmez شاید هم این آهنگ از زبونت نمی‌افته ( همیشه می‌خونیش ) Dilin söylesede gönlün hissetmez حتی اگه این آهنگو به زبونت بیاری ، قلبت معنیشو نمی‌فهمه Bilsen bile benim için farketmez حتی اگه معنیشو بفهمی هم واسه من هیچ فرقی نداره ( واسم مهم نیس ) Bir tek dileğim var mutlu ol yeter فقط یه آرزو دارم ، خوشبخت شو ، همین Bunu sana yazdığımı bilmezsin این آهنگو برای تو نوشتم ، تو نمی‌دونی Bir yabancı şarkı gibi dinlersin همانند یه آهنگ خارجی ( که معنیشو نمی‌فهمی ) گوش میدی Benim için önce tanrı sonra sensin واسه من اول از همه خداست بعدا تو Bir tek dileğim var mutlu ol yeter فقط یه آرزو دارم ، خوشبخت باش ، همین Bunu sana yazdığımı bilmezsin این آهنگو برای تو نوشتم ، تو نمی‌دونی Bir yabancı şarkı gibi dinlersin همانند یه آهنگ خارجی ( که معنیشو نمی‌فهمی ) گوش میدی Benim için önce tanrı sonra sensin واسه من اول از همه خداست بعدا تو Bir tek dileğim var mutlu ol yeter فقط یه آرزو دارم ، خوشبخت باش ، همین Kimse dolduramaz inan yerini باور کن هیچ کسی نمی‌تونه جای تو رو پر کنه Bu şarkıda aşkımızın yemini این آهنگ هم سوگند و پیمان عشق ماست Hiç düşünme mecnun muyum deli mi اصلا به این فکر هم نکن که مجنون یا دیوونه شدم Bir tek dileğim var mutlu ol yeter فقط یه آرزو دارم ، خوشبخت باش ، همین Bu şarkımda aşkımı anlattım sana تو این آهنگم ، من عشقمو به تو فهموندم Duymazsan sevgilim üzülmem buna عشقم اگه اینو نشنیدی ناراحت نشو Alıştım yıllardır ben yokluğuna من خیلی وقته که به نبودنت عادت کردم Bir tek dileğim var mutlu ol yeter فقط یه آرزو دارم ، خوشبخت باش ، همین Bu şarkımda aşkımı anlattım sana تو این آهنگم ، من عشقمو به تو فهموندم Duymazsan sevgilim üzülmem buna عشقم اگه اینو نشنیدی ناراحت نشو Alıştım yıllardır ben yokluğuna من خیلی وقته که به نبودنت عادت کردم Bir tek dileğim var mutlu ol yeter فقط یه آرزو دارم ، خوشبخت باش ، همین Bir tek dileğim var mutlu ol yeter فقط یه آرزو دارم ، خوشبخت باش ، همین #ابرهیم_تاتلیس #Mutlu_Ol_Yeter #Ibrahim_Tatlises @lightworkers

mutlu ol yeter خوشبخت شو ، همین #ابرهیم_تاتلیس #Mutlu_Ol_Yeter #Ibrahim_Tatlises @lightworkers

در دستان من شمعی است که شعله‌اش آنچنان ضعیف است که نمی‌توان دید! و اگر من این شعله را به تو ببخشم، زندگی‌ام به پایان می‌رسد.
در دستان من شمعی است که شعله‌اش آنچنان ضعیف است که نمی‌توان دید! و اگر من این شعله را به تو ببخشم، زندگی‌ام به پایان می‌رسد. اما در دستان تو مشعلی است تا افراد زیادی آن را ببینند.. پس آن را بالا نگه دار، تا انسانها شمع شان را از آن روشن کنند.. بالای بلندترین کوه ها ایستاده‌ام و کسانی را که جرأت دنبال کردنم را داشتند از آن بالا صدا می‌زدم : من به بالاترین نقطه رسیدم اما صدایی از آسمان مرا به خود خواند «اینچنین بر غرور ابلهانه ات تکیه مکن، چرا که تو تنها قدمی برداشته‌ای و زمانیکه منتظر همراهانت بودی، کسانی نیز صبورانه منتظر تو بودند.» شاعر:«فی» منبع:کتاب شمع پیامبر از دانیل میللر مترجم:.ف.مهدی پور @lightworkers

لبخند درونی زمان انجام این مراقبه: هروقت نشستید و کاری ندارید دستور: مرحله اول: از دهان تنفس کنید خود را ریلکس کرده و بگذارید تا قدری دهانتان باز باشد. شروع به تنفس از راه دهان کنید ولی نه خیلی عمیق. فقط بگذارید تا با نفس کشیدن، در بدنتان احساس سبکی کنید. این کار را برای مدتی انجام دهید. تا وقتی احساس کنید نفستان سبک شده است و فک پایینی کاملا شل و ریلکس است. مرحله دوم: لبخند را حس کنید در این موقع، یک لبخند را در درون خود احساس کنید.نه روی صورت بلکه در تمام وجودتان. حتماً هم می‌توانید این کار را انجام دهید. این لبخند قرار نیست روی صورت شما قرار بگیرد.این لبخند یک لبخند درونی است که در تمام وجودتان رخنه می‌کند. نمی‌توان خیلی آن را توضیح داد، باید سعی کنید تا بتوانید آن را حس کنید.مثل این است که شکمتان در حال لبخند زدن است. این لبخند خیلی نرم و لطیف است.مثل اینکه یک گل رز در درون شکمتان در حال باز شدن است و رایحه خودش را در تمام بدن پخش می کند. اگر بتوانید این تمرین را مرتب انجام دهید و آن را کاملاً حس کنید در تمام شبانه روز خوشحال خواهید بود. هروقت هم احساس کردید که آن شادی را گم کردید، چشمانتان را ببندید و دوباره همان لبخند را در درونتان پیدا کنید. هروقت که بخواهید می‌توانید.... #مراقبه @lightworkers

لیک از لیلی وجود من پُرست این صدف پر از صفات آن دُرست داند آن عقلی که او دل‌روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست #حضرت_مولانا @
لیک از لیلی وجود من پُرست این صدف پر از صفات آن دُرست داند آن عقلی که او دل‌روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست #حضرت_مولانا @lightworkers

عارف آن بود که بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر، نه از جهل کند! بلکه برای مصلحتی. چنانکه ابایزید قدس الله سره گفت : که چندین سالست که من با مخلوق سخن نگفته‌ام ! و از مخلوق سخن نشنیده‌ام ! و لیکن خلق چنین پندارند که با ایشان سخن می‌گویم و ازیشان می‌شنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمی‌بینند که ایشان چون صدا_اند او را نسبت به حال من، التفات مستمع عاقل به صدا نباشد. #بایزید_بسطامی #حضرت_مولانا @lightworkers

هیچ جنگی مقدس‌تر از شکست دادن خودت نیست..... هیچ پیروزی بزرگتر از گذشتن از مرزهای خودت نیست.... @lightworkers
هیچ جنگی مقدس‌تر از شکست دادن خودت نیست..... هیچ پیروزی بزرگتر از گذشتن از مرزهای خودت نیست.... @lightworkers

در انسان معمولی وقتی که یک فکری ظاهر می‌شود، نفس (ایگو) آن را به عنوان «اندیشه‌ی من » بر می‌دارد، و در گیرش می‌شود.... در انس
در انسان معمولی وقتی که یک فکری ظاهر می‌شود، نفس (ایگو) آن را به عنوان «اندیشه‌ی من » بر می‌دارد، و در گیرش می‌شود.... در انسان حکیم و به روشنایی رسیده وقتی که فکری بالا می‌آید ، شاهد بودن اتفاق می‌افتد و درگیر شدن با آن فکر حادث نمی‌شود.... @lightworkers

حسادت حسادت مقایسه است. و مقایسه کردن را به ما آموخته‌اند، ما برای مقایسه کردن شرطی شده‌ایم،همیشه مقایسه کردن. کسی خانه‌ای بهتر دارد،دیگری بدنی زیباتر دارد، دیگری پول بیشتر دارد، دیگری شخصیتی جذاب‌تر دارد. مقایسه کن: خودت را با هر کس که می شناسی مقایسه کن و حاصل آن یک حسادت بزرگ خواهد بود. حسادت محصول جانبی از شرطی شدن برای مقایسه کردن است... وگرنه، اگر دست از مقایسه برداری، حسادت از بین می‌رود.آنگاه فقط می دانی که تو خودت هستی و هیچکس دیگر نیستی و نیازی نیست که دیگری باشی.... خوب است که خودت را با درختان مقایسه نمی‌کنی،وگرنه احساس حسادت زیاد می‌کردی: چرا من سبز نیستم؟ چرا خداوند نسبت به من این‌همه سختگیر است؟ چرا من گل نمی دهم؟! بهتر است خودت را با پرندگان و رودخانه ها و کوهستان‌ها مقایسه نکنی، زیرا رنج خواهی برد.تو فقط خودت را با انسانها مقایسه می‌کنی،زیرا چنین شرطی شده ای که فقط با انسانها مقایسه کنی؛ خودت را با طاووس‌ها و طوطی‌ها مقایسه نمی‌کنی.وگرنه حسادتت بیشتر و بیشتر می‌شد: چنان از حسادت گرانبار می‌شدی که زندگی کردن ابداٌ برایت ممکن نبود... مقایسه کردن کاری بسیار احمقانه است، زیرا هر انسان یک موجود منحصر به فرد و غیر قابل مقایسه است. زمانی که این ادراک در تو جا بیفتد، حسادت از بین می رود. هر انسان منحصر به فرد و غیرقابل مقایسه است. تو فقط خودت هستی: هیچکس هرگز مانند تو نبوده است و هیچکس هرگز مانند تو نخواهد بود. و نیازی هم نیست که تو شبیه دیگری باشی. خداوند فقط نسخه‌های اصلی درست می کند،او عقیده‌ای به نسخه‌های کاربنی ندارد..... @lightworkers