💌 دلنوت
Ir al canal en Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
Mostrar más940
Suscriptores
-124 horas
+77 días
+2230 días
Archivo de publicaciones
941
♥️
آدم همین یکچیز را یاد بگیرد٫ که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد تو خودش؛ چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگها گریه نمیکنند. (عجب دروغ بزرگی!) که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند. که وقتی باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعا، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی! که یاد بگیرد قرار نیست خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانهی نایس و کول تحویل بدهد و در عوضش مدالِ بدردنخورِ « فلانی؟ وای! هیچوقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست! » را تحویل بگیرد.
یاد بگیرد وقتی نمیخواهد کسی بماند، حالیِ طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمیخواهد کسی برود، به موقعش داد بزند: « آهای! نمیخواهم بروی.»
آدم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همانجا، همانوقت؛ به همانکس، همان حرفی را که باید بزند، نزند.
#حسین_وحدانی
@delnote
941
آنچه بر سر شما آمد شاید بدترین چیزی بود که میتوانست بیفتد، پس در برابر حالات روحی که دارید صبور باشد. هیچ میدانِ جنگی نیست که دوباره نشود درستش کرد. گاهی سالها طول میکشد اما همیشه و همیشه طبیعت پیروز میشود و در همان جایی که خاکسترِ مردگانِ جنگ مدفون شده، گل میروید.
از کتابِ کمی قبل از خوشبختی
#انیس_لودیگ
ترجمه: منصوره رحیمزاده
@delnote
941
♥️
در شخصیت تو با ابعاد نامتناهیاش
هر روز مردی جدید زاده میشود
و من با تو هر روز عشقی تازه را تجربه میکنم
و پیوسته
با تو، به تو خیانت میورزم
همهچیز نام تو شده است
صدای تو شده است
حتی آنگاه که میکوشم از دست تو
به دشتهای خواب بگریزم
و ساعدم کنار گوشم قرار میگیرد،
تیکتاک ساعتم خاموش میشود
و به هر ثانیه
نام تو را تکرار میکند...
من، به تصادف، گرفتار عشق نشدم
بلکه خود با گامهای استوار به سوی عشق رفتم
با چشمانی باز و گشاده،
من هوشیارانه عاشق شدم
نه اینکه به غفلت در عشق گرفتار آیم
من تو را میخواهم
با هوشیاری کامل
(با آنچه که بعد از شناختنت بر جای مانده بود)
بر آن شدم که به تو عاشق باشم
کاری ارادی
نه کاری از روی شکست و هزیمت
هان اینک من با هوشیاری کامل (یا با جنونم)
از حصارهای وجودت عبور میکنم
و از پیش میدانم
در چه سیارهای آتش خواهم افروخت
و کدام توفان را از صندوق گناهان رها خواهم کرد
و مشتاق به سوی تو خواهم شتافت
تا مرزهایم در مرزهای تو گم شود
و بر بستر ابرهای شفاف، با هم، به خواب رویم
و من تو را صدا بزنم: ای من!...
به درون پیکرم سفر میکنی
چونان آتشبازیها،
و هنگامیکه میروی،
من نشانههای دستبسودنت را جستجو میکنم
و شادمانه آنها را میشمرم
چونان دزدی که غنایمش را میشمرد.
خجسته است هر پیکری که در آغوش گرفتهای
شادمان است هر زنی که پیش از من دوستش داشتهای
فرخنده است هر رویایی که میبینی
و هرچه از یاد میبری
به خاطر تو،
علفها در کوهساران میرویند
به خاطر تو موجها زاده میشوند
و دریا بر افق نقش میبندد.
به خاطر توست
که کودکان در روستاهای دوردست میخندند.
به خاطر توست که
زنان خویشتن میآرایند
و به خاطر توست
که بوسه آفریده شده است!
از خاکستر خویش برمیخیزم تا دوستت بدارم
هر بامداد،
از خاکسترم برمیخیزم
تا دوستت بدارم، دوستت بدارم، دوستت بدارم
و در برابر گزمگان فریاد میزنم (همهی مردم گزمه هستند وقتی کار عشق به ما تعلق دارد)
فریاد میزنم: عشق بهخیر
عشق بهخیر شادمانی!
#غاده_السمان
علیه تو اعلان عشق میدهم
ترجمهی عبدالحسین فرزاد
@delnote
941
مولانا در یکی از غزلیاتاش فهرستی بلند از آرزوهای عاشقانهاش بهدست میدهد: از «قندِ فراوان» تا «چهرهی تابان»، تا «رقصی چنان در میانهی میدان»، تا این تقاضای کوچکِ ناممکن که لطفاً «بیش مرنجان» مرا. در این غزل، این شاعرِ پرشور مثل بسیاری از شاعرانِ پرشورِ دیگر، در ستایشِ آفتابِ حُسنِ معشوق میسراید.
اما چرا حُسن، هر حُسنی، به آفتاب میماند؟ چهبسا چون حُسن، هر حُسنی، روشن است و روشنی میبخشد: آنکه زیباست، آنکه زیبا میپوشد، آنکه صدایی زیبا دارد، آنکه زیبا فکر میکند، آنکه زیبا سخن میگوید، آنکه هرگونه زیبایی به جهان میبخشد، به معنای واقعیِ کلمه، روشن است. نوری از او میتراود که جان و جهانِ دیگران را روشن میکند: آفتابِ حُسن است. و مولانا میگوید: «آنام آرزوست.»
#ابراهیم_سلطانی
@delnote
941
♥️
گمان کن جنگلی پوشیده از مه، شمیمِ نمنمِ باران بیاید
نسیمِ خیس و آوازِ پرنده، صدایِ پایِ یک مهمان بیاید
تو باشی پشتِ در، یارِ قدیمی، رسیده از سفر، خوب و صمیمی
به همراهِ سلامِ مهربانت، شمیمِ نرگس و ریحان بیاید
چه زیبا میشود صبحی مهآلود، به همراهِ صدایِ شرشرِ رود
به شوقت از فراسو چون دلِ من، انارِ نوبری غلتان بیاید
من و خوشبختی و یک کلبه چوبی، تو و دنیایی از احساس و خوبی
تصور کن بهاری را که با تو از آن سوهایِ کوهستان بیاید
چه حالی میدهد من بیقرارت، بریزم چای و بنشینم کنارت
همآوا با صدایِ تار و تنبور، صدایِ قُلقُلِ قلیان بیاید
الا یا ایها الساقی بده جام، رها از غصه و اندوهِ ایام
مبارکبادِ فالت وصفِ حالت، صدایِ حافظ از دیوان بیاید
لبت خاموش و چشمت غرقِ خواهش، دهی لم بر حریرِ ناز بالش
نفسها حبس و دستِ شرمگینم، به سویِ دستِ تو لرزان بیاید
چه رویایی چه غوغایی چه شوری، چه رقصِ سایه و اغوایِ نوری
زمانِ دادِ دل از هم ستاندن، شبانه تا سحرگاهان بیاید
بهشت است اینهمه زیباییِ محض، شبی این گونه با شیداییِ محض
چنان که ماهِ خیره پله پله، فرود از ابرها حیران بیاید
نه دیگر مثلِ تو یکدانه ای هست، نه گیسویِ رها بر شانهای هست
نه دیگر عاشقت مانندِ شهراد، کسی هرگز در این دوران بیاید
#شهراد_میدری
@delnote
941
🎵"مثل روزای بارونی"
#ناصر_عبداللهی
یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی
از اون هواها که خودت حال و هواشو میدونی
اگه بشه با واژهها حالمو تعریف بکنم
تو هم منو، شعر منو با همه حست میخونی
یه حالی داشتم که نگو، یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که میگردمو دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش میکنم
اسم قشنگ شهرمو تو میدونی چی میذارم
دونهدونه کوچههاشو به اسمای کی میذارم
آخه تو هم مثل منی، مثل دلای ایرونی
وقتی هوا ابری میشه حال و هوامو میدونی
#محمد_علی_بهمنی
@delnote
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
