es
Feedback
💌 دلنوت

💌 دلنوت

Ir al canal en Telegram

دل‌نوت (Delnote) اشعار و نوشته‌های زیبا و ماندگار منتشر می‌کند. در انتشار زیبایی‌های دنیا با معرفی ما به دوستان‌تان سهیم باشید https://t.me/delnote

Mostrar más
941
Suscriptores
+224 horas
+87 días
+2330 días
Archivo de publicaciones
♥️ گویی نه زمستانم، برف این همه بارانده‌ست سرمای زمستان را، گرمای تو تارانده‌ست هرکس که تواش بردی، تا مقصدش آوردی وامانده‌ی تو اما، از قافله جا مانده‌ست دست تو که صد شادی با من به نوازش داد گویم به دعا کز درد آزرده مباد آن دست ای دوست! دلم را باش، وقتی که چنین قلاّش دست از همه‌ی عالم، غیر از تو برافشانده‌ست جز عشق چه نامش هست؟ وز نابترین جامش این جرعه که جان با تو نوشیده و نوشانده‌ست من گوش چرا دارم، تا عقل چه می‌گوید؟ در خطّه‌ی ما اینک، عشق است که فرمانده‌ست این عشق نه امروزی است، در من که دلم انگار هر نامه که می‌خوانده‌ست، با نام تو می‌خوانده‌ست بر من بوز و با خود، بردار و ببر ای عشق! خاکستر سردی را کز عقل به جا مانده‌ست #حسین_منزوی @delnote

🎵“In Love” #Instrumental آهنگسازی و تنظیم: #کیارش_سنجرانی_واحد نوازنده سه تار، دف و کاخن: #کیارش_سنجرانی_واحد نوازنده گیتار: احمد نجف‌پور @delnote

حرف می‌زنم، کار می‌کنم، تغییر چندانی نکرده‌ام، سیگار می‌کشم، نگرانم. چگونه رو در روی این همه شب ایستاده‌ام؟ #جوزپه_اونگارتی @
حرف می‌زنم، کار می‌کنم، تغییر چندانی نکرده‌ام، سیگار می‌کشم، نگرانم. چگونه رو در روی این همه شب ایستاده‌ام؟ #جوزپه_اونگارتی @delnote

🎵”All I Want For Christmas“ #Mariah_Carey @delnote

The best way to spread Christmas cheer is singing loud for all to hear باشد که تمام گل‌های سرخ خوش‌بو باشند دنیا روشن باشد و از تیرگی‌ها به‌دور و بچه‌ها لبخند بر لب داشته باشند @delnote

🎵”با صدای بی‌صدا” #فرهاد @delnote

شما جنگاوران که‌اید؟ شمشیرهای خودستایی در دست! نیزه‌های خودسری در مشت! تیر لاف از کمان خودپرستی پرتاب می‌کنید! ژوبین خشم بر ن
شما جنگاوران که‌اید؟ شمشیرهای خودستایی در دست! نیزه‌های خودسری در مشت! تیر لاف از کمان خودپرستی پرتاب می‌کنید! ژوبین خشم بر نشانِ خرد می‌اندازید! شما که‌اید! شمایان – شمایید؛ ترسان از یکدیگر! و همیشه می‌دانید یلی جایی هست، که اُفتِ شما، خیزِ وی است! از نمایشنامه‌ی #سهراب_کشی #بهرام_بیضایی @delnote

♥️ در آستانه‌ی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سال‌های قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جهان رخ نداده است. نیروهای شر کماکان در حال زنده‌ماندن هستند و نیروهای خیر یکی پس از دیگری می‌میرند و جای آن‌ها با شمع و گل و فقدان پر می‌شود. من آدم بهتری نشده‌ام. آدم بدتری هم نشده‌ام. در آستانه‌ی سال نو هم هیچ تصمیم بزرگی برای زندگی‌ندارم. نه می‌خواهم دور دنیا را در هشتاد روز سفر کنم و نه می‌خواهم چربی‌شکمم را آب کنم. در حال حاضر بزرگترین تصمیمم این است که از حالا به بعد به جای چای کیسه‌ای، چای دوغزال دم کنم. البته مبرهن است که به این تصمیم هم بیشتر از چند هفته وفادار نخواهم ماند. در آستانه‌ی سال نو، کماکان از فاشیسم متنفرم اما دامنه‌ی مبارزاتم محدود می‌شود فحش آبدار دادن به فاشیست‌ها. آن‌هم توی دلم، شب‌ها و زیر پتو. از اوضاع جهان حالم به هم می‌خورد و از خودم به عنوان جزیی از این کل، حالم بیشتر به هم می‌خورد. آرزوی بزرگی در دلم ندارم اما آرزوهای کوچک زیادی مثل ستاره‌های ریز در شبِ تاریک در دلم سوسو می‌زنند. کماکان معتقدم که اتحاد را از نیروی شر باید یاد گرفت که از دوران قابیل که با بیل بر سر هابیل زد و حکمران جهان شد تا امروز، غالب بر خیر است. در آستانه‌ی سال نو، هنوز کالباس خیلی دوست دارم اما به خودم اجازه نمی‌دهم زیاد بخورم. چرا که نمی‌دانم با کجای گوشت کدام حیوان آن را درست می‌کنند. کلا از خوردن چیزهای ناشناخته هراس دارم. معده‌ام نمی‌فهمد که با ناشناخته‌ها باید چه کار کند و مستاصل می‌شود. مغزم هم همین است و هنگام مواجهه با ناشناخته‌ها هراسان می‌شود. همین است که از کالباس یا هر چیزی که مغزم آن را نفهمد، طرفداری نمی‌کنم. هر چند که بوی خوش آن مثل کالباس، دلفریب باشد. در آستانه‌ی سال نو، کماکان از ناتوانی‌ام در فهمیدن اوضاع جهان، مستاصلم. از این‌که هیچ شکری نمی‌توانم برای بهبود اوضاع جهان بخورم، مستاصل‌ترم. شب‌ها زیر پتو بعد از فحش دادن به فاشیسم جهانی، به خودم هم همان فحش‌ها را می‌دهم که چرا توان این را ندارم تا لااقل برای خودم کاری کنم. چرا لااقل ستاره‌ی سعادتمندی را روی سینه‌ی خودم آویزان نمی‌توانم بکنم؟ من که هنوز ستاره‌های زیادی را می‌بینم. گمان کنم مسافران کشتی طوفان‌زده از همه‌ی آدم‌های دیگر بیشتر در دل‌شان آرزو دارند. آرزوهای کوچک‌تر و به زندگی نزدیک‌تر. آرزوهای انسانی‌تر. گمان‌نکنم هیچ دیوِ ساکنِ قصر طلا، آرزوی قدم زدن با پای برهنه روی شبدرها و زیر آسمان آبی را داشته باشد. هر چه به خیر نزدیک‌تر، آمال کوچک‌تر و دست‌نیافتنی‌تر. جمع اضداد است. کوچک و دست‌نیافتنی. اما جهان در دست شریرترین موجودات است که بزرگترین و در دسترس‌ترین آرزوها را دارند. آرزوهایی که با فشردن ماشه، پشت سر هم محقق می‌شوند. دو روز دیگر سال میلادی نو می‌شود. من بیشتر از هر چیزی در این روزها به «تِلِنگ» امید دارم. به در رفتن تلنگ. به این‌که یک روز در میان همه‌ی این آشوب‌ها، بالاخره تلنگ شر در برود و نیروی خیر و شر به موازنه برسد. نابودی شر، امید واهی است. من به موازنه امید بسته‌ام. به امید روزی که تلنگ در برود و بالاخره مثل شادی بعد از گلِ وقت اضافه، شیرجه بزنیم روی شبدرهای سبز. #فهیم_عطار @delnote

‏♥️ ستم زمانی پایان می‌یابد ‏که ستم‌دیده تصمیم بگیرد ‏دیگر تحمل نکند. ‏#نلسون_ماندلا @delnote

🎵”Dreaming Awake” #Philip_Glass #Instrumental @delnote

♥️ من همیشه کفن در کف سفر می‌کنم علی‌الخصوص علی‌الخصوص به دیدار تو که می‌آیم #هرمز_علیپور @delnote

🎵”دیدی ای تنها امیدم” #ویگن @delnote

🎙️”آیه‌های زمینی” #فروغ_فرخزاد @deklameh_naab

♥️ دیروز به یاد تو و آن عشق دل‌انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم چشمانم را ناز‌کنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زین همه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند به تن من با خنده بگوید که چه زیبا شده‌ای باز او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب کو پنجهٔ او تا که در آن خانه گزیند او نیست که بوید چو در آغوش من افتد دیوانه‌صفت عطر دلآویز تنم را ای آینه مُردم من از حسرت و افسوس او نیست که بر سینه فشارد بدنم را من خیره به آیینه و او گوش به من داشت گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش ای زن، چه بگویم، که شکستی دل ما را #فروغ_فرخزاد @delnote

🎵”سوار در صبح” #کیهان_کلهر آلبوم «نخستین دیدار بامدادی» @delnote

او به راهِ خویش می‌رود بی‌که اعتنا کند برین و یا برآن می‌شکافد آسمانِ سبزِ صبح را رو به رنگ‌های بی‌کران. #بهرام_بیضایی @delnote

#علیرضا_قربانی و سحر بروجردی هزار و یک شب مرا که حال پریشان موج موی توام مرا که گمشده‌ ای در زمان به سوی توام مرا که پنجره‌ی باز روبروی توام مرا که هر شبِ دلگیر غصه گوی توام مرا که بغض فرو خورده‌ی گلوی توام مرا که زخم پر و بال آرزوی توام @delnote

♥️ شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته می‌پیچد حریر راز او چو مرغی خسته از پرواز می‌نشیند بر درخت خشک پندارم شاخه‌ها از شوق می‌لرزند در رگ خاموش‌شان آهسته می‌جوشد خون یادی دور زندگی سر می‌کشد چون لاله‌ای وحشی از شکاف گور از زمین دستِ نسیمی سرد برگهای خشک را با خشم می‌روبد آه... بر دیوار سخت سینه‌ام گویی ناشناسی مشت می‌کوبد ( بازکن در... اوست باز کن در... اوست ) من به خود آهسته می‌گویم باز هم رویا آن هم این‌سان تیره و درهم باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می‌فشارم پلکهای خسته را بر هم لیک بر دیوار سخت سینه‌ام با خشم ناشناسی مشت می‌کوبد ( باز کن در... اوست باز کن در... اوست ) دامن از آن سرزمین دور برچیده ناشکیبا دشتها را نوردیده روزها در آتش خورشید رقصیده نیمه شبها چون گلی خاموش در سکوت ساحل مهتاب روییده ( باز کن در... اوست ) آسمانها را به دنبال تو گردیده در ره خود خسته و بی‌تاب یاسمن‌ها را به بوی عشق بوییده بالهای خسته‌اش را در تلاشی گرم هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده ( باز کن در... اوست باز کن در... اوست ) اشک حسرت می‌نشیند بر نگاه من رنگ ظلمت می‌دود در رنگ آه من لیک من با خشم می‌گویم: باز هم رویا آن‌هم این‌سان تیره و درهم باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می‌فشارم پلک‌های خسته را بر هم #فروغ_فرخزاد @delnote