493
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
493
این رو برای اون دختر خوشگله که اینجا درخدمتشیم دارم میذارم اینجا ولی خب شما عامالمنفعه ببینین، شاید به کارتون اومد.
493
آدمها که مریض میشن خیلی بانمک میشن. موقع تبداشتن و موقع لرز و اینا یعنی. یه حالت طفلکیایه که تو نگاه میکنی که بابا آخه آدم به این خوشگلی چرا باید مریضپریض شه و تکامل مگه چه گهی میخورده این مدت. بعد یادم افتاد که من یکی از چیزهایی که خیلی ازش خوشم میآد سوپپختن برای آدمهاست وقتی کوویدی و سرماخوردهای میشن. کلا حالا یه بار برای امین یه سوپ آماده درست کردم. از اینا که یه پودری میریزی توی آب جوش و بعدش اینطوریای که آخه پفیوز تو که پودر بودی این هویج و سیبزمینی توی سوپ از کجا اومد.
493
«آدم یه بار زندهست. یه بار ۲۴ سالشه. و بعد آدمها میرن. میرن و دیگه تموم میشن و یه روزی میآید که آدم هیچخاطرهای انگار باهاشون نداشته. چیزی یادش نمیآد. یه جایی هست توی تموم شدن آدمها که خیلی ناراحتکنندهست. اونجاییش که آدم فکر میکنه که جدیجدی قرار نیست این آدم رو تا آخر عمرم ببینم، و خب مگه زندگی چقدر ارزشمنده. نمیدونم. این حرفام رو به کسی نمیگم زیاد.»
493
درمورد آدمها بعضی چیزها بهم احساس امنیت میده. فکر کنم مهمترینش اونجاییه که آدما خاطرات تکراری تعریف میکنن، بعضی چیزها رو برای بار چندم با همون جدیّت بهت میگن و نمیدونن که قبلاً شنیدیشون. یهجورین که مثلاً انگار دفعهی اوله که داری میشنوی کارشون چهجوریه، دوستشون درمورد چی دراما میکنه، از چه چیزهایی خیلی بدشون میآد یا مثلاً با جزییات ثابت تعریف میکنن که اولین تصادفشون چطوری بوده. بعد تو اینطوریای که هر دفعه که گوش میدی تهش رو میدونی ولی ردیفی که نگی این رو شنیدی و میدونی. یهجور جالبیه که انگار هروقت حوصلهت سر میره میگی راستی حاجی بیا تعریف کن اونسری چی شد و گوش بدی و حس کنی هنوز خوش میگذره. یه جورایی مثل متروی امام خمینیه. «امام خمینی: مسافرین محترمی که قصد ادامهی مسیر به سمت ایستگاه تجریش و یا کهریزک را دارند، در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط یک شوند.» دیدین حفطین و باهاش تو کلهتون تکرار میکنین؟
493
یه مشکلی که دارم اینه که خیلی وقتها زود حوصلهم از آدمها سر میره و این رو هم راحت نیستم که درموردش حرف بزنم. چون خب، ناراحتکنندهست دیگه. خودم نمیدونم چطوری با این ردیفم، شاید چون اینسیکیورم یکم و بهش فکر میکنم بعضی وقتها. حالا این رو که به آدمها بگی میپرسن که خب از چه آدمهایی حوصلهت سر نمیره و اینجاش دیگه سخته که توضیح بدی سالی یه بار یه آدم هم میبینی که همیشه وقتی میخواد بخوابه بارش به یه سمت میخوره، میتونی حدس بزنی که چه وقتایی میترسه و وقتی میترسه دستاش میپره، موهاش به سه حالت کلی شامل غیر گوجه، گوجهی گیلاسی و گوجهی خسته تقسیم میشه، وقتی گاو میبینه به جای اون جسم شیشصدکیلویی به بند گردنبند زنگولهش نگاه میکنه و به شرکت میگه «سرِ کار» و جمع هم که بسته میشه به «سرِ کارها» و شنبهها یهجا یکشنبهها یهجا. یعنی اینطوریه که اگه بگن چرا حوصلهت سر نمیره نمیگی که طرف انتگرال سهگانه میگیره، به جاش میگی چون به شکل پیوسته صدای مفصل میده و این جالبه. حالا چرا جالبه، لابد چون ادا نیست. ادایینبودن کلا یه کسخلبودنی میخواد، و متاسفانه کلمهی بهتری هم پیدا نمیکنم. ولی این کسخلبودنه به جز این لایهی روییش که خیلی بار معنایی جالبی نداره و کلمهی خوشگلی هم نیست، برای من یکی خیلی مهمه. راستش من حوصلهم از آدمایی که کسخل نیستن خیلی زود سر میره. یادمه اخیراً داشتم به یکی میگفتم که دنیا از کسخلها خالی شده و همه یه فاز «اسکی تو پیست دیزین» دارن که انگار خیلی قضیه جدیه.
493
میگف برفی نمیآد که بخواد آب بشه. حالا یکم غیرمحترمانهتر اگه میخواست بگه میگفت جایی برامون نریدن. ولی خب با وجود این من هنوز صبحها که پامیشم گلدونها رو آب میدم، پرده رو میکشم، چایی میذارم و اسپیکر رو روشن میکنم و اون آهنگ سیتیزنکوپ رو میذارم و یهجوریم خلاصه که انگار قراره بعدش هستهی اتم بشکافم، یا مثلاً جوان ایرانی سلام.
493
یه چیزی که توی هیژدهسالگی حالیم نبود و الان خیلی جدی درموردش مطمئنم، اینه که حاجی واقعاً با زور و فشار و تلاش نمیشه خیلی چیزها رو ردیف کرد. وقتی یکی بخواد بره، نمیتونی با زور زدن ردیفش کنی که نره. نمیتونی کاری کنی که یکی بیاد. نمیتونی خیال کنی که یه روز قراره یه برج وسط نیویورک داشته باشی. نمیتونی اون آدمی شی که تو بچگیهات میخواستی باشی. یه دنیای دیگهست. نمیشه. بعضی چیزها مال تو نیست. بعضی وقتها قرار نیست نوبت تو هم بشه. حالا تو هی زور بزن. یه آدم دور عزیزی یه بار گفت که من متوجه شدم اگه آدما بخوان ببیننت مستقیم از بارش شهابی میتونن بیان پیشت، ولی اگه نخوان حاضر نمیشن پیتزاشون رو جای شریعتی تو انقلاب بخورن. حالا این درمورد آدمها مشهوده ولی من کلا میگم. درمورد اشیاء، مکانها، زمانها، قصهها، و خلاصه هرچی که قرار نیست داشته باشیمش و فقط روز به روز که بزرگتر میشیم بیشتر باور میکنیم که مال ما نیستن. مثل این فوتبال ها که دو هیچ عقبی، ولی تا دقیقه نود و سه چهار نشه باورت نمیشه که حاجی قرار نیست برسی. حالا هی بدو.
493
۶:۴۶. بعضی چیزها برام آشناست. مثل وقتهایی که یکی بالا میآره. چه روی الکل، چه روی یه غذای مسموم. چه وقتی که اجازه میگیری و دست یکی رو میگیری چه وقتی که وقتی انتظارش رو نداری یکی دستت رو میگیره. هوا سرده. نم داره. خستهم و خیلی ناراحتم. بعضیا خیلی قشنگن. برعکس من که نه قشنگم و نه آدمها باورشون میشه اگه بفهمن همیشه دارم شوخی نمیکنم.
493
میخوام بمیرم از خستگی. از اینکه به کارهام نمیرسم. از اینکه مجبورم جواب آدمها رو ندم که یکم آروم باشم. از اینکه هیچ کاری نمیتونم کنم. از اینکه نمیفهمم که چی شد که شد ٢٣ سالم و بعد ٢۴ سالم و بعد ٢۵ سالم و بعد ٢۶ سالم. از اینکه خستهم. از اینکه واقعاً میترسم که تکراری شم.
493
آها گفتم در مورد الکل هم میخواستم یه چیزی بگم؟ یه چیز جالبی که درمورد من هست -حالا میگم جالب نه که برای شما جالب باشه یا حتی به تخمتون باشه ها، بیشتر برای خودم جالبه- اینه که من مدتهاست که برای اینکه آدمها بهشون خوش بگذره؛ خوشحال باشن یا حالشون ردیف شه تلاشی نمیکنم. راستش یعنی خیلی برام مهم نیست. آخرینباری که احساس کردم گه یکنفری برام مهمه و باید کمک کنم به جمعکردنش رو یادم نمیآد. یادم میآد ها؛ ولی اون قضیهی تخمی رو فعلاً باز نکنیم. حتی راستش مدتهاست که حس نکردم کسی در اعماق وجودم برام آدم مهمیه. حالا از خانواده بگیر تا دوست و رفیق و دختر خوشگل و هرچی. این وسط ولی آدمها من رو دعوت میکنن اینور و اونور چون حس میکنن مجلسگرمکنم و شوخیهام کمک میکنه که خوش بگذره و این چیزها. حالا چرا اینطوریه؟ چون الکل. الکل آدمها رو مهربون میکنه. باعث میشه فکر کنن وظیفشونه که به شوخیهای بینمکت بخندن و تو هم حس میکنی وظیفته که کسی ناراحت نشینه یه گوشه. وگرنه وقتی سوبری؛ راستش چیز خندهداری وجود نداره.، آدمها اونقدر خوشگل نیستن، دلت به حال طفلکیبودنهای کسی نمیسوزه و البته مثل سگ تنهایی. خلاصه از این بابت واقعاً اجدادمون دمشون گرم بود که این یارو رو اختراع کردن، و بله نگایین میدونم که در این مورد اسمش اکتشافه نه اختراع. ولی خب به جز اون؛ خیلی الکل رو دوست ندارم، چون درعین اینکه همه که فکر میکنن وقتی درانک میشن خود واقعیشونن، من از خود واقعی آدمها خیلی خوشم نمیآد، یا حداقل فکر میکنم که آدمها فیکن.
493
اینکه ماها میتونیم نسبت به یک واقعهی ثابت، چند جور مختلف نگاه کنیم، واقعاً چیز جالبیه و برای من هنوز عادی نشده. پارسال این روزها، فکر میکردم چه زندگی آروم و جالب و خوبی دارم، داره خوش میگذره، و یه چیزی شبیه امید توی قلبمه. حالا که یهسال گذشته، هنوز جزئیات اون روزها رو بدون هیچ تغییری یادمه، ولی حالا میدونم که چقدر اون فضا سمّی، منفی، و تاریک بود. حالا میفهمم که چقدر آدمهای قشنگی رو آزردم و چقدر به آدمهای غلطی تکیه کرده بودم. حالا میفهمم گسلایتینگ چطوری کار میکنه و حالا میدونم آدم بزرگترین بگاییها رو وقتی تجربه میکنه که فکر میکنه یه قلب تاریک، میتونه برای تو روشن باشه —و تو استثنایی. یه چیزی شبیه اون داستان عقرب و قورباغه که توی اون سریال After Life میگفت. آخآخ چه سریال خوبی بود حالا. چیز دومی که هست و حالا واقعاً بهش معتقدم، همینه که تهش خودت میمونی و اداییبودن و قهرمانبودن و حتی قربانیبودن کمکی به زندگیت نمیکنه. چندروز پیشها به یه دوستی گفتم که تهش خودت باید زیر تابوت خودت رو بگیری، و همه توی جمع ناراحت بودن که این چه حرفیه و نببابا ما باید باور داشته باشیم که میلیونها نفر میان زیر تابوتمون و زبونت رو گاز بگیر. احمقها.
493
امروز با دوچرخه از جردن اومدم خونه. توی راه، یکی گفت عه این حمیده. یه لحظه حس کردم دلم شهرت میخواد. کاش بازیگری؛ خوانندهای؛ چیزی بودم. یا هرچیزی حالا که اینقدر گم و محو و کمرنگ نبودم. مثلاً خوشگل بودم. مثل این دختر مو خرماییها که نمیدونم چرا همشون خوشگلن.
