es
Feedback
چرند و پرند

چرند و پرند

Ir al canal en Telegram

لبخند شما، همراه با آگاهی، آرزوی ماست بدون هیچگونه تبلیغات مزاحم انتقادات، پیشنهادات، یا مطالب جالبتون رو به نشانی ادمین کانال ارسال نمایید👇 @amvamv تبلیغات برای موسسات خیریه‌ و... رایگان است

Mostrar más
2 465
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-630 días
Archivo de publicaciones
"نومید نشوی از دراز شدن ظلمت که چون تاریکی دراز آید، بعد از آن، روشنایی دراز آید." •مقالات شمس 👇 @Dialogtik

photo content

وقتی «ایران» را یک پسر کنار مادرش می‌خوانَد، ترانه دیگر ترانه نیست؛ می‌شود وصیت، می‌شود دعا، می‌شود صدای زنی که یک عمر فرزند داده، صبر کرده، و هنوز نام این خاک را با همان لرزش قدیمی صدا می‌زند. در صدای مادرش، می‌شود فهمید وطن فقط پرچم و مرز نیست؛ وطن آغوشی‌ست که فرزندانش را با ترانه به جنگ، به زخم، به زندگی می‌فرستد. و این «ایران» از گلو نمی‌آید، از دلِ مادری می‌آید که هنوز ایستاده با تمام داغ‌هایش و هنوز اسم وطن را همانند اسم فرزندش صدا می‌زند. روزبه نعمت‌الهی با مادرش برای مام‌وطن گل کاشتند. @Dialogtik

فروپاشی روانی مردها معمولا شبیه گریه و شکایت نیست. بیشتر شبیه خاموش شدن است. مردی که دچار فرسودگی و فروپاشی روانی میشه، اغلب این نشانه‌ها را دارد: ۱. ساکت می‌شود و دیگر نظر خاصی نمیدهد، بحث نمی‌کند، انگار هیچ‌چیز برایش مهم نیست و این سکوت، از سر آرامش نیست؛ بلکه علامت خستگیِ عمی است. ۲. خودش را با کار زیاد یا جمع شلوغ، مشغول می‌کند. نه از روی انگیزه، بلکه برای فرار از فکرها و احساس‌هایی که نمی‌داند چگونه باید با آنها روبرو شود. ۳. دو نسخه از خودش دارد. در خانه: بی‌انرژی و خاموش در جمع: شوخ، پرانرژی، اجتماعی. این فاصله، نشانه‌ فشار روانی است که در حال جمع شدن در خلوت است. ۴. علاقه‌هایش کم‌کم رنگ می‌بازد و چیزهایی که قبلا‌ خوشحالش می‌کرد، دیگر هیجان نمی‌سازد. این همان فرسودگی سیستم پاداش مغز است. ۵. زود عصبانی می‌شود، نه چون آدم بدی است، چون ظرفیت تنظیم احساساتش از استرس مزمن پر شده است. ۶. همه‌چیز را می‌خواهد به تنهایی به دوش بگیرد و کمک نمی‌گیرد، حرف نمی‌زند، وابسته نمی‌شود. بارِ مسئولیت را بیش از حد روی دوش خودش می‌گذارد. ۷. از رابطه فاصله می‌گیرد. نه چون دوست ندارد، چون ذهنش بیش از حد درگیر بقا، فشار مالی، آینده و «بایدها» شده است. خیلی از مردها این وضعیت را تجربه می‌کنند، اما اسمش را ضعف نمی‌گذارند… در حالی که این فرسودگی عاطفی و روانی است. اولین قدم درمان این نیست که «قوی‌تر باشی»؛ بلکه این است که بفهمی دقیقا‌ کجای مسیر ایستاده‌ای. این روزها فروپاشی‌ها خیلی نزدیک‌تر از چیزی‌ هستند که دیده می‌شوند. خیلی‌ از ماها، دیگر زندگی نمی‌کنیم، فقط دوام می‌آ‌وریم. حواسمان به هم باشد... گاهی یک سؤال ساده، یک شنیدن بی‌قضاوت، می‌تواند جلوی خاموش شدنِ کامل یک آدم را بگیرد. @Dialogtik

 حالِ بد و کلام خانواده .. تا همیشه یه ردی از خودش تو روانت میذاره ! ۱️⃣ حرفا فقط صدا نیستن، «برنامه» میشن وقتی سال‌ها بهت بگن «به درد نمی‌خوری» یا «همیشه خراب می‌کنی»، مغزت همونو باور می‌کنه. بعدش هر جا اشتباه کوچیک می‌کنی، همون صدا فعال میشه. انگار یه فایل قدیمی هی پلی میشه. ۲️⃣ خونه اگه امن نباشه، دنیا هم ناامن به نظر میاد. طبق نظریه دلبستگی، بچه باید خونه رو پایگاه امن حس کنه. اگه همون‌جا استرس و ترس باشه، سیستم عصبی یاد می‌گیره همیشه آماده‌ی خطر باشه. واسه همین بزرگسالی هم زود مضطرب میشی. ۳️⃣ منتقد درونی از همون‌جا میاد دیدگاه شناختی ، میگه باورایی که تو بچگی ساختی، میشن عینک نگاهت به خودت. اگه زیاد سرزنش شدی، الانم خودتو بیشتر از بقیه سرزنش می‌کنی. ۴️⃣ حالِ بدِ تکراری، میشه الگوی رابطه، اگه عشق با تحقیر یا بی‌توجهی قاطی بوده، ممکنه ناخودآگاه جذب همون مدل رابطه‌ها بشی. چون مغزت با اون مدل آشناست، حتی اگه سالم نباشه. ۵️⃣ ولی این داستان آخرش این نیست؛ مغز قابلیت تغییر داره. با آگاهی، درمان، مرزبندی و رابطه‌های سالم میشه اون صداهای قدیمی رو کم‌حجم‌تر کرد. گذشته تأثیر داشته، ولی آینده دست خودته ... 👇 @Dialogtik

گاهی ما واقعا گوش نمی‌دیم که طرف مقابل چی می‌خواد بگه! بلکه گوش می‌دیم برای جواب دادن نه برای فهمیدن ! خیلی وقت‌ها وقتی طرف مقابل حرف می‌زنه، ما درگیر آماده‌کردن جواب خودمونیم؛ نه واقعاً شنیدن حرفش. نتیجه‌اش این می‌شه که بخش مهمی از پیام رو از دست می‌دیم و گفتگو تبدیل می‌شه به بحث. ارتباط سالم یعنی اول بفهمی، بعد پاسخ بدی. 👇 @Dialogtik

:خودت رو دوست داری؟!!! نمی‌دونم چرا ولی این اولین سوالی بود که ازم پرسید ، بهش نگاه کردم و زدم زیر خنده ، گفتم اصلا مگه میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه؟! گفت: آره میشه، زل زد تو چشامو تعریف کرد : چند سال پیش یکی که دوسش داشتم همین سوال رو ازم پرسید ، منم اولش خندیدم ولی هوا که تاریک شد، تو سکوت و تنهایی شب این سوال خوره‌ی جونم شد ، خیلی چیزا از جلو چشمم گذشت. خیلی فکرا تو سرم چرخید ، یادم اومد چقدر واسه خودم کم وقت گذاشتم و با خودم غریبه‌ام... چه جاهایی از حقم کوتاه اومدم... راستش من تا اون روز هیچوقت برای خودم هدیه نخریده بودم... هیچوقت جلو آینه یک دل سیر خودم رو ندیده بودم... حتی خیلی وقتا پشت خودم رو خالی کرده بودم... اینا فقط یه معنی داشت، اینکه من خودمو دوست نداشتم...! شاید برای این بود که خیلی حواسم پرت زندگیم بود، اونقدر که خودم فراموش شده بودم ... حرفاش که تموم شد بهش گفتم چرا این سوالو ازم پرسیدی؟ گفت چون کسی که خودش رو دوست نداره نمی‌تونه یکی دیگه رو دوست داشته باشه ...می خوام یه بار دیگه ازت بپرسم :خودت رو دوست داری؟ بهش نگاه کردم ولی این بار نخندیدم .... 👇 @Dialogtik

photo content

اگر ابرها گریه نمی‌کردند ، جنگل‌ها نمی‌خندیدند... پس از هر سختی ، شادمانی خواهد بود. 👇 @Dialogtik

photo content

"پیدا کنید پرتقال فروش را ...!!" روزگاری در یک جایی مردی برای دزدی از دیوار خانه‌ای بالا رفت و خواست از پنجره وارد شود که پنجره کنده شد و دزد به زمین افتاد و پایش شکست. شکایت نزد حاکم عادل برد. حاکم صاحبخانه را خواست و گفت: چرا پنجره سست بوده که این بنده خدا از طلب روزی خود و سهم خود (؟) باز ماند و صدمه ببیند. مرد گفت: نجار پنجره را سست ساخته است من بیگناهم... حاکم نجار را خواست و عتاب کرد. نجار گفت: من پنجره را محکم ساختم، بنا آن را خوب نصب نکرده.! حاکم بنا را خواست و علت جویا شد. بنا گفت: مصالح فروش مصالح نامناسب فروخته است. حاکم مصالح فروش را خواست کرد. او که نتوانست دیگری را مقصر نشان دهد، محکوم شد و حاکم گفت دارش بزنند. وقتی مصالح فروش را پای چوبه دار بردند، چون قدش کوتاه بود به طناب دار نمی رسید. موضوع را به حاکم گفتند. حاکم گفت: یک نفر که قدش بلند است پیدا کنید و اعدامش کنید تا موضوع ختم به خیر شود و صدای کسی در نیاید!! 🤔🤔🤔🤔🤔 ‌‎  ‎‌‌‎‌‌‎‌‌✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾ 👇 @Dialogtik

Your only limit is your mind. تنها محدودیت تو ذهن توست. 👇 @Dialogtik

. رفته‌ بودید پل بسازید و قرار بود به خانه برگردید... تبرها را کنار در بگذارید و لباس‌ها را کنار بخاری و ما، به سلامتیِ برگشتنتان، شاد بنوشیم. قرار بود افسانه‌های تازه‌ای باشید، نه اسم‌هایی که روی سنگ تمرین می‌شوند. چطور شد که مرده برگشتید؟ چطور شد که جنگل بی‌صدا ماند؟ چرا تبرها بی‌صدا ماندند و پل غرق شد با شما؟ کلاغی روی بام است بلند می‌گوید: خون... بعد ساکت می‌شود انگار خودش هم از این همه تکرار خسته است. حالا من کلاغی‌هستم روی بام، روی برف، روی خاک و منتظر، منتظر که شاید کسی از آن‌طرفِ پل، برگردد. زنده برگردد... @Dialogtik

سال‌هاست که این کانال برای من چیزی شبیه مُسکن است؛ نه درمان، نه نجات، فقط چیزی که درد را قابل‌تحمل‌تر می‌کند. از همان روزهایی که بعضی وقتها مثلا شعری می‌سرودم یا چند خطی را داستان‌وار قلمی می‌کردم، نوشتن همیشه پناه من بود. اما این روزها حتی نوشتن هم به من پشت کرده است؛ بارها می‌نویسم و پاک می‌کنم، انگار کلمات هم از ماندن می‌ترسند. اما حالا ترس شکلی دیگر دارد. این روزها فقط نگاه می‌کنم و می‌شنوم. چند نفر از اقوام کشته شده‌اند. تعدادی از بچه‌محل‌ها و رفقایم دیگر در این دنیا نیستند. از بعضی دوستانم نیز که دستگیر شده‌اند، یک هفته‌ای می‌شود که هیچ خبری نیست. اما درد امروز من چیز دیگری‌ست. برای کسی مثل من که همیشه امکان رفتن داشته، مسئله پول یا موقعیت نیست. مسئله احساس است. ترس ندیدن خانواده، ترسِ اینکه یک روز فقط یک صدا از پشت تلفن باشم. این ترس، بزرگ‌ترین دلیل ماندن من بود. این‌روزها از آدم‌ها می‌ترسم. از حرف‌هایشان. از سکوت‌هایشان. از گفتن‌هایشان و از ناگفته‌هایشان! از اینکه نمی‌دانم کدام جمله واقعی است و کدام فقط یک نقش. حجم درد آن‌قدر زیاد شده که دیگر توان تحلیل خیلی مسائل را ندارم. خشم، نفرت، دل‌نگرانی، همه با هم درآمیخته‌اند. ذهنم به یک اتاق تاریک پر از صدا تبدیل شده، بدون پنجره‌، بدون در خروج. اما بدترین بخش، «ندانستن» است. این برزخ دائمی. وقتی تاریخ خوانده‌ای، وقتی کمی سیاست را فهمیده‌ای، وقتی می‌دانی ممکن است از هر طرف بازی بخوری، دیگر هیچ خبری ساده نیست. و متاسفانه هر اتفاقی بوی دروغ می‌دهد. هر امیدی شبیه دام است. مدام با خودم فکر می‌کنم: روزی در کتاب‌ها چه خواهند نوشت؟ ما موفق بودیم یا فقط قربانی؟ قهرمان یا حاشیه؟ و این را امروز، هیچ‌کس نمی‌داند. نه راهی برای برگشت مانده، نه راهی برای جلو رفتن دارم. فقط یک ایستادن طولانی وسط هیچ. نمی‌توانم قضاوت کنم. حتی نمی‌توانم حرف بزنم زیرا حجم درد به مغز استخوان رسیده و سایه جنگ روی همه‌چیز افتاده، حتی روی چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند. شاید امروز دیده نشود، اما فرداها معنایش روشن می‌شود. آیا آینده همان است که به ما نشان می‌دهند؟ آیا می‌شود این‌همه جان از دست رفته را فراموش کرد؟ فقط یک چیز را با قطعیت می‌دانم: ما تنها هستیم. هرکس بیرون از این مرزها ادعای دلسوزی دارد، دروغگوی بزرگی است و غم‌انگیزتر اینکه گاهی حتی در خانه هم دلسوزی نیست. از این حجم تحقیر، از این حس درماندگی، از این ناتوانی مطلق، بیزارم. بیزار تا مرز تهوع روح. تنها امیدم این است که آینده، حداقل آن چیزی نباشد که شب‌ها در ذهن تک‌تک ما پرسه می‌زند. اینکه شاید فردا، شبیه کابوس‌های امروزمان نباشد. نه خوب، نه روشن، فقط کمی قابل‌تحمل‌تر. همین. فقط همین. @Dialogtik

روز بگذشته خیال است که از نو آید فرصت رفته محال است که از سر گردد زندگی جز نفسی نیست ، غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس برگردد ✍🏼پروین اعتصامی 👇🏼 @Dialogtik

طلوع آفتاب وقت آگاهی‌ست!!! جهان به ارتعاش قلب تو بیدار می‌شود . من به چشم‌های بی‌قرار تو قول می‌دهم : ریشه‌های ما به آب شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد. ما دوباره سبز می شویم… ما دوباره سبز می شویم… ✍🏼قیصر امین‌پور 👇🏼 @Dialogtik

photo content

جوانی ما حکایت یخ‌فروشی ست که از او پرسیدند: فروختی؟ گفت: نه! ولی تموم شد... 👇🏼 @Dialogtik

عوارض تنبیه کودک 1. آسیب روانی: · اضطراب، افسردگی و کاهش اعتماد به نفس. · احساس ترس، خشم و کینه نسبت به والدین. · شرم و احساس بی‌ارزشی. 2. آسیب رفتاری: · افزایش پرخاشگری (الگوبرداری از خشونت). · دروغگویی و پنهانکاری برای فرار از تنبیه. · مشکل در ایجاد روابط سالم با دیگران. 3. آسیب شناختی: · افت تمرکز و یادگیری به دلیل استرس. · کاهش عملکرد تحصیلی. 4. آسیب جسمی: · احتمال جراحت در تنبیه بدنی. · تأثیر منفی بر رشد مغز در درازمدت. 5. عواقب بلندمدت در بزرگسالی: · افزایش خطر مشکلات سلامت روان (اضطراب، افسردگی، سوءمصرف مواد). · مشکل در روابط عاطفی. · تکرار چرخه خشونت بر فرزندان خود. جایگزین بهتر: تربیت مثبت به جای تنبیه، از روش‌های تشویق رفتار خوب، توضیح منطقی قوانین، تعیین پیامدهای مناسب و ارتباط محترمانه استفاده کنید. تنبیه معمولاً فقط ترس ایجاد می‌کند، اما تربیت اصولی به کودک یادگیری واقعی می‌آموزد. 👇🏼 @Dialogtik