es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨

دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨

Ir al canal en Telegram

در مسیر درخشیدن✨ نودانشجوی پزشکی. یه دختر معمولی با چالش‌های گاهی غیرمعمولی:) ربات برای صحبت‌هاتون: @Derafshanbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
+224 horas
-37 días
-330 días
Archivo de publicaciones
قوی شدن در هرچیزی نیازمند این است که ۱) پیوسته اون کار رو انجام بدی‌. ۲)روی ضعف‌هات کار کنی. _یوحنا_

صبح بخیررر. من یه کلاس رفتم و تا ۳ کلاس ندارم. استاد خیلی خوب بود ولی حیف من خوابم میومد😭😭 شبا توی خوابگاه خوابم نمی‌بره😵‍💫

اینم از منبرِ امروز دوستای نازم؛ ممنون از توجه‌تون🩵 سوالات‌تون رو توی بات جواب می‌دم کم‌کم. و سعی می‌کنم بیشتر بیام. فردا کلاس و کار زیاده..

girl to girl: از تجربه امروز؛ اگر صبح اول وقت کلاس داری و تعداد سرویس بهداشتی‌های خوابگاه کمه زود بیدار شو. دخترا صبح کلی کار دارن توی سرویس و باید صف وایستی کلی🎀 و ممکنه دیرت بشه حتی!

از اون‌موقع هم سرم توی گوشیه، یه‌وساطت ناموفق هم داشتم برای یکی. فردا هم ۸ صبح کلاس دارم🎀 اینم آسمونِ امشب از حیاطِ خوابگاه‌
از اون‌موقع هم سرم توی گوشیه، یه‌وساطت ناموفق هم داشتم برای یکی. فردا هم ۸ صبح کلاس دارم🎀 اینم آسمونِ امشب از حیاطِ خوابگاه‌.

و بعد، خداحافظی واقعی با مامان‌ و بابا دم درِ خوابگاه و دوباره گریه با این غروبِ خوشگل. بابا بهم گفت هرکی اذیتت کرد بهم زنگ ب
+1
و بعد، خداحافظی واقعی با مامان‌ و بابا دم درِ خوابگاه و دوباره گریه با این غروبِ خوشگل. بابا بهم گفت هرکی اذیتت کرد بهم زنگ بزن🙂‍↔️

جنابِ مذکور. اولین بار بود از این آیس‌کافی‌‌ها می‌گرفتم، همیشه یا توی لیوان شیشه‌ای بود یا خودم درست کردم.
جنابِ مذکور. اولین بار بود از این آیس‌کافی‌‌ها می‌گرفتم، همیشه یا توی لیوان شیشه‌ای بود یا خودم درست کردم.

خیلی ریلکس نشستم توی کافه ناهار خوردم:/// و بقیه سفارش دادن. منم یه آیس‌کارامل ماکیاتو گرفتم آوردم خوابگاه و امیدوارم شب خواب
خیلی ریلکس نشستم توی کافه ناهار خوردم:/// و بقیه سفارش دادن. منم یه آیس‌کارامل ماکیاتو گرفتم آوردم خوابگاه و امیدوارم شب خوابم ببره🎀

بعد یه تایم استراحت داشتیم که رفتیم سلف و بوفه رو دیدم. بعدِ کلاس زنگ زدم به مامان و گفت هنوز نرفتننن🥹 و اومدن دنبالم و سلام‌وعلیک مجدد🎀 رفته بودن ناهار بخورن (قرار بود قبل کلاس من بریم ولی زمان نبود) و برای منم آورده بود. رفتیم هایپرمی یکم خرید برای من و بعد بابا گفت بریم کافه.

بعد این دوست رو دیدم توی کلاس. و سلام و بغل و اینا. نشستم کنارش و بهش سوغاتی‌شو دادم. بعد خانومِ نماینده رو دیدم که اولین دوستِ تقریبا صمیمیِ این دانشگاهم بود که توی جشن ورودی باهاش اشنا شدم. حالا کلاس؛ جالب نبود، درسِ راحت و خوبی بود ولی استاد یه خانومِ آروم بود که نمی‌تونست کلاس رو خوب کنترل کنه، همهمه زیاد بود. و منم به‌شدت خسته بودم و خوابم میومد. بعد کلاس گرمممم بود و عطرِ دوستم هم شکست‌ و بوش همه‌جا رو برداشت. یه‌فضای سمی‌ای بود که بیا و ببین😒💔

حالا از کلاس بگم براتون. رفتم پشتِ در کلاس و از پنجره دیدم خیلی‌ها هستن. منم داشتم گریه می‌کردم و اضطراب اجتماعی اجازه نداد برم تو و همه نگاه‌ها برگرده روم. بعد منتظر بودم یکی بخواد بره تو که خداروشکر یه‌دسته دختر اومدن باهاشون رفتم داخل‌.

از املت امروز عکس ندارم، ولی املت دیروز. درواقع دوباره همین‌و خوردم.
از املت امروز عکس ندارم، ولی املت دیروز. درواقع دوباره همین‌و خوردم.

بعد بابا من‌و رسوند دانشگاه، و فکر کردم دیگه نمی‌بینم‌شون:)) از مامان خداحافظی کردم و گریه‌م گرفت. و اینجوریه که وقتی گریه‌م می‌گیره و می‌خوام گریه نکنم دیگه نمی‌تونم حرف بزنم، دستِ مامان‌و ول کردم رفتم. بعد بابا برام بوق زد که برم ازش خداحافظی کنم ولی نتونستم. نمی‌شد. گلوم گرفته بود. فقط دست تکون دادم و زیرِ عینک آفتابی گریه کردم و رفتم سمتِ دانشکده..

امروز اینجوری شد که از صبح کلی کار داشتیم، چندتا کارِ اداری و کارای دیگه‌. از ساعتِ ۶ صبح بیدار شدم، ولی ۶:۳۰ کامل پاشدم از جام؛ بعد کارام‌و کردم و آماده شدم واسه قرارم ساعت ۸، ولی مامان بابا ۹ اومدن😒 رفتیم چندتا کار داشتیم، و من از صبح تا ساعت ۲ و خورده‌ای هیچییی نخورده بودم. رفتیم یه کافه کوچولو که من قبل کلاسِ ساعت ۳ یه‌چیزی بخورم و برم کلاس(املت خوردم)

اولین کلاسِ دانشگاهِ اینجا، فیزیولوژی خون؛ و خودکار عجیب دوستم:)
+2
اولین کلاسِ دانشگاهِ اینجا، فیزیولوژی خون؛ و خودکار عجیب دوستم:)

نیستم چون شرایط جالبی ندارم الان.. مامان و بابام رفتن و از اون موقع سرم توی گوشیه که بهش فکر نکنم. کلی درس دارم، توی کلاس‌های دانشگاه تنهام چون همه باهم دوست شدن(البته به‌صورت کلی مشکلی با این قضیه ندارم، ولی خب الان چون هزارتا فشار دیگه هست، اینم میاد روش) وضعیت خوابگاه هم جالب نیست. فقط خداروشکر برای هم‌اتاقی‌هام:))

چطورین حضار گرامی؟ دلم براتون تنگ شده🩵 ممنون که حالم‌و می‌پرسین، خیلی ماهین🥹

Repost from Independent☔️
فقط باید یادت بمونه که این لحظه به معنی همیشه نیست. زمان پیش می‌ره و دنیا عوض میشه و شرایطت تغییر می‌کنه.