سنپترزبورگ؛
Ir al canal en Telegram
این بار، خودم را جا نمیگذارم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
291
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
-2430 días
Archivo de publicaciones
291
سالها در گوشهای نشسته بود و چشم به راهِ نیمهی گمشدهاش بود؛
همان یاری که روزگاری خیال میکرد اگر روزی کنارش باشد، خوشبختترین آدمِ دنیا خواهد شد. همان کسی که تمام آیندهاش را با او ساخته بود؛ خانهای خیالی، روزهایی خیالی، خندههایی که هیچوقت اتفاق نیفتادند...
آری، او کسی را دوست داشت؛
آنقدر عمیق و دیوانهوار که مردم، عشقش را دیوانگی مینامیدند.
وقتی از او حرف میزد، چنان از خوبیهایش میگفت که دلت میخواست ساعتها کنارش بنشینی و تعریفِ عشق را از زبانش بشنوی.
اما حقیقت، همیشه آنقدر زیبا نیست که در خیال میسازیم.
شاید تلخ ترین قسمت قصه همین بود..
اینکه هیچکس مقصر نبود، اما یک نفر مجبور شد با قلبی که هنوز دوست میداشت، تنهایی را یاد بگیرد.
او مثل لنگهکفشی بود که جفتش را گم کرده باشد؛ سالها گوشهای مانده بود و به هر صدای قدمی دل میبست، شاید این بار جفتش باشد...
اما هیچکس نیامد.
مثل نصفهسیبی بود که نیمهی دیگرش را در جایی نامعلوم گم کرده بود؛ تمام دنیا را گشت، تمام راهها را امتحان کرد، بارها خسته شد، بارها شکست، اما سهمش از آن جستوجوی طولانی، چیزی جز خالی ماندنِ دستهایش نبود.
او سالها فکر میکرد آدمها فقط وقتی کاملاند که نیمهی گمشدهشان را پیدا کنند.
نمیدانست گاهی میشود با یک نیمهی خسته هم زندگی کرد؛
میشود تنهایی، دوباره جوانه زد،
دوباره ریشه دواند،
و آرامآرام رشد کرد.
نمیدانست قرار نیست هر چیزی که دوستش داریم، روزی مالِ ما شود.
بعضی آدمها فقط میآیند تا به ما یاد بدهند چقدر میتوانیم دوست داشته باشیم؛
بعد میروند،
و ما میمانیم و قلبی که باید یاد بگیرد بدون آنها هم بتپد.
شاید او هیچوقت جفتِ گمشدهاش را پیدا نکرد؛
اما یک روز، در میان تمام آن سالهای انتظار، فهمید:
گاهی آدم، خودش باید نیمهی گمشدهی خودش باشد.
مهسا.
291
از روزهای غمبار میگویم؛ از روزهایی که دیگر توان ادامه دادن در وجود آدم نمیماند. روزهایی که تمام دلخوشیات به شنیدن صدای یک نفر خلاصه میشود، اما هر بار با او تماس میگیری، سکوت سهم توست. زنگها یکی پس از دیگری تمام میشوند و هیچکس آن سوی خط نمیگوید: «الو...»
از روزهایی میگویم که پیامهایمان ساعتها و روزها بیجواب میماندند. هر بار که صفحهی گوشی روشن میشد، قلبمان برای چند ثانیه از تپش میایستاد؛ شاید او باشد، شاید بالاخره یادش افتاده باشد که کسی چشمانتظارش است. اما باز هم هیچ... فقط سکوت، انتظار و هزاران فکر که بیرحمانه در ذهنمان میچرخیدند.
از آن لحظههایی میگویم که تماسهای از دسترفتهمان دیده میشدند، اما هیچ تماسی برنمیگشت. پیامها خوانده میشدند، اما جوابی در کار نبود. آن لحظه بود که بغض، آرامآرام راه نفس کشیدن را میبست و آدم میفهمید چقدر ممکن است در میان این همه آدم، تنها باشد.
بعضی شبها گوشی را کنار بالش میگذاشتیم؛ با امیدی کوچک که شاید نیمهشب پیامی برسد، شاید صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را بشکند. اما صبح که چشم باز میکردیم، همه چیز همانطور مانده بود؛ همان سکوت، همان انتظار و همان دلتنگی.
شاید غمانگیزترین بخش زندگی همین باشد؛ اینکه برای کسی که تمام فکرت را پر کرده، حضورت آنقدر کمرنگ باشد که حتی ارزش یک تماس یا یک پیام کوتاه را هم نداشته باشد. و آدم، کمکم، نه به خاطر تمام شدن دلتنگی، بلکه از شدت خستگی، به این سکوت عادت میکند. سکوت ، سکوت و سکوت...
مهسا.
