داریان | پژاره
Ir al canal en Telegram
بخند مشتی، بذا لج دنیا درآد. بدون ادا و اطوار
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
244
Suscriptores
+124 horas
+17 días
-130 días
Archivo de publicaciones
Repost from ماهور؛
میرزا رضا کرمانی
یکی از چهرههای سرشناس و انقلابی دوران قاجار و از شاگردان سید جمالالدین اسدآبادی. او به دلیل ظلم و ستمی که از سوی حکومت به او و مردم روا شده بود، در شاهعبدالعظیم ناصرالدینشاه را با شلیک گلوله ترور کرد. این اتفاق نقطه عطفی در تاریخ قاجار بود و به نوعی آغازگر جریانهای منتهی به انقلاب مشروطه شد.
Repost from N/a
نامه دست نویس مهرانه_ ساعت ۶ غروب هنگامی که آفتاب از آسمان مرخص میشد:
دلم خیلی چیزا میخواد؛اما میدونی وقتی میفهمم خدا گفته
"چه بسا اون چیزی که شما دلتون میخواد به صلاحتون نیست و اون چیزی که دلتون نمیخواد به صلاحتونه" خیلی نا امید میشم.
اصلا برای چی خدا باید همچین چیزی بگه؟ میخواد من رشد کنم؟ با شکستنم؟ با بازی کردن با احساساتم؟
خدایا خیلی جالبی حقیقتا!!
دمت گرم ولی ای کاش یه کاری میکردی اون چیزی که دلم میخواد به صلاحم باشه در غیر این صورت اصلا وارد ذهنم و زندگیم نکنش....
دیالوگ ماندگار واقعیت های او _بخش گفت و گو های عمومی_
Repost from 「 عَــبدُالـزَّهــرا 」
- برو ای گدای مسکین در خانه رقیه ؛
دختر است و خوب داند رگ خواب شاه ما را
Repost from N/a
در آستانهی فرو ریختن خویش، به تو پناه میاورم؛
چنان که تبعیدیِ بینام، به تنها بندرِ روشنِ جهان.
۱۲۸
من ضرر کردم و تو معتمد بازاری
بار من را نخریدند، تو برمیداری؟
مثل طفلی که زمین خورده دویدم سویت
آمدم گریه کنم حوصلهام را داری؟
یادُم میاد
کوچیک که بودُم، چند روز هفته خونه مامبزرگ بودیم.
خونه مامبزرگ ظهر گرما زیر پنکه سقفی دراز میکشیدُم و ساعت طِرَفای ۴ که میشدا، هِله هِله کنان با بچه ها فامیل میزدیم بیرون.
آقام بم ۵۰۰ تومن میداد میگفتُم : برو پیشْ مَحَدعلی بِرا خوتّون نوشابه شیشه ای بگیر.
مُنَم بدو بدو بِچِه هارو میبُردُم اونجا.
مَحَدعلی پیرمردی بود ولی به مو که میرسد انگاری همسن و سال مُنه.یه نوشابه وا میکرد، انگشتشه میزاشت روش آآآآآ تکون میداد.
یهویی نوشابه فواره میکرد و مو ذوووق میکِردُم.
اِییی مَحَدعلی روحت شاد.
یه حقیقتی که هست
من تقریبا ۳ ساله که ۹۰ درصد مواقع مشکی پوشیدم
مگر عیدی یا مهمونی خاصی بوده.
ینی دلم به غیر مشکی پوشیدن نبوده
میدونی بعضی وقتا غم یه اتفاق انقدر بزرگ هست که آدم رو از درون عزادار کنه.
بماند که این سه چهار ماهه یه غم بزرگدیگه ای هم اضافه شده.
منم موافقم
دلی که میدونه تصمیم درست چیه رو انتخاب نکنی یروزی تو تنهاییت میاد سراغت و غم کل وجودتو میگیره ، هرچند که وانمود کنی قوی ای هم یروزی میاد
نظر شما چیه؟
دقیقا.
حالا تهش رو کی دیده؟
شایدم خوب بود.
من از شکست حالم بد نمیشه.
از حسرته که حالم بد میشه.
