کنج خیالِ یک نویسنده.
Ir al canal en Telegram
اینجا، خانه ی کوچک صدای خسته ی من است، بی در و بی دیوار، بدون سقف و پنجره؛ اما خواندنی.✨️ برایم بنویس: @HopesMessagesbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
347
Suscriptores
+1724 horas
+797 días
+8330 días
Archivo de publicaciones
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
این پیام رو فور کنید، یه پروندهجنایی مختص چنلخودتون بسازم واستون.
(برای دهچنل اولی که فور کنن یه سوپرایز هم دارم.)ظرفیت: تا وقتی خط بزنم. جوین باشی خوشحالم میکنی.💙
Repost from N/a
میخوام فولدر بزنم دوستان این پیامو فوروارد کنید که بزارمتون داخل فولدر✨ (ریپ نه)
جوین باشین❤️✨
Repost from N/a
• این پیامو تو چنلت فور کن و یه بیت از حافظ
(البته با تعبیر) مهمون من باش.🍪🪄
•دوست دارم براتون فال بگیرم
Repost from «غریق!»
گاهی آدم دلتنگِ چیزهایی میشود که حتی فکرش را هم نمیکند. مثل آن روزهایی که چندروزِ متوالی نمیخوابیدم و یک روز، از فرطِ خستگی طوری در خواب فرو میرفتم که هنگام بیدار شدن شب و روز را از یاد میبردم! نمیفهمیدم چه تاریخیست و چه روزی! اصلا چه شده و مگر چندساعت را خواب بودم؟ و این دلتنگی عجیب است. نمیدانم دلم هوای کدام قسمتش را کرده؟! مقداری که خواب بودم یا عمیقبودنش. و یا شاید خوابهای درهمبرهمی که مثل قسمتهای سریال پخش میشدند. و شاید تاریخ و زندگی را از خاطر بُردنش، نمیدانم. اما هرچه بود و نبود، خیلی وقت است که تجربهاش نکردم و شاید به همینخاطر است که دلم هوایش را کرد. شاید ما گاهی به این خاطر دلتنگِ چیزی میشویم که مدتهاست لمسش نکردهایم! که مدتها از آن دور ماندهایم...
زمان میگذرد و شاخهای را که از درخت کنده شد خشک میکند.
برگهایش میریزند. تنهاش خشک و چوبی میشود. اما هنوز باقیست.
آدمها هم همیناند، از زندگیات میروند و خاطراتشان کمرنگ میشود. بعد از مدتی چهرههایشان، صدایشان و حرف هایشان گم میشوند.
اما مدت ها بعد نامشان را که صدا کنی، کسی نمیگوید جانم، بله یا حتی، چیه. خاطرات میآیند، دستت را میگیرند و تو را به عقد خیالها در میآورند.
فرق آدم ها با شاخه ها همین است، شاخه چوبی میشود و دیگر برگ هایش را پس نمیگیرد، ولی آدم، خاطراتش را دوباره و دوباره و دوباره پس میگیرد.
گاهی با یک اسم و گاهی، با یک دفتر و کتاب، با چند خط پریشان، همه چیز پررنگ میشود. انگار لبخند ها، کنایه ها، اشک ها، دوباره جان میگیرند.
چه بسا که جان تو را. آری، جان تو را.
شاید غرق در کلمات، و شاید غرق در خیال..
نمیدانم. فقط میدانم، این غریق؛ هنوز نفس میکشد و حتی، نفسش را از کلمات میگیرد.
اگه به ادبیات علاقمندید، چنل غریق یه گزینه مناسب برای شماست؛ جایی که نوشتههاش، پشت موج های مغناطیسی تلفنتون، از ذهن یک غریق جون میگیرن.
Repost from حوالیِسڪوت
فور بزنید و اسم یه آهنگ رو بگید،
من طبق حالوهوای همون آهنگ، چند خط مخصوص خودتون مینویسم. 🕊️
ریپلی نزنین.
Repost from حوالیِسڪوت
این روزها بیشتر از اینکه خستهی زندگی باشی، خستهی آدمهایی،از اینکه هر بار به یکی فرصت دادی و آخرش سهمت از آن رابطه، یک مشت سوال بیجواب شد.دلتنگی هم هست، از آن مدلش که گاهی بیهوا میآید سراغت و حتی حوصله نداری برایش اسم بگذاری.
با این حال، هنوز یک چیزی ته دلت هست که نمیگذارد همهچیز را ول کنی،شاید یک آرزوی کوچک، شاید امید به اینکه بالاخره یک روز آدمها کمتر اذیتت کنند و زندگی بیشتر شبیه چیزی شود که دلت میخواست. فعلا همین کافیست
اینکه با تمام دلگرفتگیات، هنوز یک گوشه از وجودت هست که میگوید: صبر کن…هنوز قرار نیست این آخر قصه باشد.
https://t.me/my_little_home06
