es
Feedback
𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

Ir al canal en Telegram

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
257
Suscriptores
-424 horas
+247 días
+4330 días
Archivo de publicaciones
‏بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست.

کسی چه می‌داند من چقدر تلاش کرده‌ام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج، وظیفه‌ی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
- برادران کارامازوفِ/ داستایفسکی

آتشی خاموش شد در محبسی درد آتش را چه می‌داند کسی

4_5922473456930130522.mp39.39 MB

و من همه‌ی وقت‌هایی که می‌گفتم «خوبم»، از درون در حال فروپاشی بودم.

خسته‌ام، خسته‌تر از پیکرِ فرسودهٔ خاک تو چه میدانی از این حالتِ پژمردگی‌ام.

مرا از دور تماشا کن، من از نزدیک غمگینم:)

در کوله‌بار قسمت ما غم زیاد بود کم بود عمر ما و همین کم زیاد بود آن‌سوی شوق و شادی و شور و نشاط ما اندوه و رنج و غصه و ماتم زیاد بود این یک دو روز را که به آن عمر گفته‌اند یک‌دم نبود بیش و همان دم زیاد بود گیرم چکید قطره‌ای از عشق روی خاک آن هم برای عالم و آدم زیاد بود چیزی نصیب من نشد از کارگاه عشق غیر از غمی که از سر من هم زیاد بود
فاضل نظری

قناعت میکنم با درد چون درمان نمیبینم تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم.

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
سعدی

کوه صبرم من ولی از غصه می‌دانم شبی بی‌گمان این غم من را آخر ز دنیا می‌برد.

+2
داریوش خسته.mp33.34 MB

خسته، تهی، ملول، ضربه‌پذیر و خالی از شوق...
+2
خسته، تهی، ملول، ضربه‌پذیر و خالی از شوق...

1:01
غیر گریه مگه میشه کاری کرد..؟ کاری از ما نمیاد زاری بکن...

421_74048078644730.mp32.20 MB

دلیلِ سکوتم را می‌پرسی؟ آن‌جا که درد بسیار می‌شود، سکوت حاکم است...