اِنـعـکـاس
Ir al canal en Telegram
https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
337
Suscriptores
-224 horas
-137 días
-3130 días
Archivo de publicaciones
337
اتاقم را دوست دارم؛ کمی نامنظم است، اما چند شیء قدیمی دارد که سالها پیش از آنکه معنای تنهایی را بفهمم، همراهم بودهاند. آنها هیچ بازخواستی نمیکنند، بابتِ گرد و غباری که رویشان نشسته گلایهای ندارند و صبورانه شاهدِ تمامِ نسخههای متفاوتِ من بودهاند. در پناهِ دیوارهایش، نیازی به تظاهر نیست. بسیار صلحآمیز است...
337
Repost from Proxy MTProto | پروکسی
امروز روز جهانی دوستیه
میگن دوست خواهر یا برادریه که خودت انتخاب می کنی
عشق + اهمیت = مادر
عشق + ترس = پدر
عشق + کمک = خواهر
عشق + دعوا = برادر
عشق + اهمیت + ترس + کمک + دعوا + زندگی = دوست
شما چندتا از این دوستا دارین؟
بفرست برای بهترين دوستت❤
﴿ پروکسی نت ملی ﴾
﴿ اتصال به پروکسی ﴾
_
🥀 @iMTProto
337
تا به حال چنین خسته نبودم.
دلم میخواهد تمام شود.
همه چیز تمام شود.
چشم ببندم و وقتی باز کنم همه چی درست شده باشد.
دلم میخواهد کودک باشم.
برگردم به کلاس سومم، همان موقع که آب جوش ریخت و دستم را سوزاند، برگردم به همان زمان و کل آب جوش را بریزم روی قلبم.
همانجا خودم را خلاص کنم.
یا برگردم به دورانی که از روی کوه قلت خوردم.
همانجا سرمرا به تخت سنگ بکوبم تا مغزم بریزد کف زمین.
یا برگردم به هفت سالگی ام وقتی که سگ افتاد دنبالم، تقلایی برای فرار نکنم و بگذارم تیکه پاره ام کند.
برگردم به تمام دورانهایی که میتوانستم بمیرم، اما زنده ماندم.
باید خودم دست به کار شوم.
خودم را خلاص کنم، با هرچه که در دسترس دارم.
در همین خیال بودم که چشمم به شکسته های شیشه افتاد.
تمام جانم تقلا میکرد آن را بردارم و باید ضربه بکشم روی رگم و دنیا را در چشمانم سیاه و تار کنم.
خودم را به تیکه شیشه رساندم، آن را برداشتم به کف دستم فشردم، حال باید کلک خود را بکنم.
آن را روی رگ نگه داشتم.
یک، دو، سه.
و همه چیز تمام شد.
تا خواستم ضربه دوم را کاری تر بزنم.
در اتاق باز شد.
باز هم مزاحم های همیشگی آمدند و نگذاشتند به مراد دلم برسم.
بغضم ترکید.
اشک هایم جاری شد.
جیغ بلندی کشیدم.
تمام کف اتاق را خون برداشته بود.
دلم به حال خودم میسوزد.
بمیرم برای دل غم دیده ام.
337
قلبم درد میکند.
هیچکس درد مرا نخواهد دانست.
هیچ دوایی نمیتواند مرا تسکین دهد.
همیشه درد قلب را نمیتوان با معالجه پزشک و یک سری قرص و دوا آرام کرد.
حالم آشفته است.
رنگ و رویم زرد و خراب است.
تمام اتاق را بوی سیگار برداشته.
همه جا را بهم ریخته ام.
هرچه داشتم و نداشتم را شکستم و دور ریختم.
نامه هایش را پاره کردم.
جعبه های کادویی او را دور ریختم.
همه در کف اتاق نفس های آخرشان را میکشند درست مثل خودم.
همه اتاق دور سرم میچرخد.
نفس هایم به سختی بالا می آید.
آینه رو به روی ام را با همان گوی جادویی که برایم در روز بارانی خریده بود شکستم.
باید خاطراتش را نابود کنم.
باید خودم را نابود کنم.
تنها صدایی که به گوشم میرسد و روی مویرگ های اعصابم راه میرود تیک تاک ساعت لعنتی است.
باید صدایش را ببرم.
خسته و کوفته روی زمین افتادم.
همهی بدنم خیس عرق است.
چشمهایم پف کرده اند.
صورتم ورم کرده است.
انگشتانم زخمی شده اند.
...
