blue hour !!
Ir al canal en Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
969
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+7030 días
Archivo de publicaciones
اول از همه. جاکراپاتر ریدم دهنت. ریدم دهنت و بازهم ریدم دهنت.
بار دوم برمیگردیم به اینکه پرث بابت این قضیه التماس میکرده؟ و ویلیام چی صداش کرد؟ من نمیگم ولی خودتون میدونید دیگه....
آره خب، پرث برادرش رو از دست داده واقعا
پرث وقتی براش مراسم ختم گرفتن و تبدیل به "پرث تاناپون" شد میدونست که دیگه قرار نیست برادرش رو برای مدتها ببینه، اون دوری باعث شد ویلیام رو از دست بده، چون میدونید... پرث حتی اونقدری که سانتا رو میشناسه، برادرش رو نمیشناسه. =)))
واقعا هم همین بود. پرث اومده بود تا انتقام بگیره و شاید بتونه بعد از ده سال بالاخره یه شب راحت بخوابه ولی در نهایت آرامشی که دنبالش بود رو توی آغوش وارث کسی پیدا کرد که خانوادهش رو ازش گرفته.
هربار که چشمهاش رو میبست، تصویر مردی رو میدید که مادرش رو جلوی چشمهاش کشت. "هیچچیز خشم رو از بین نمیبره، سانتا. همیشه به چهرهی کسی که بهت زخم زده نگاه میکنی و بهش نفرت میورزی." و پرث هرشب اون چهره رو توی خوابش میدید، الان هم هرروز توی عمارت میبینتش.
"زندگی نداشتن" اینجا به معنای این نیست که هیچ خاطره خوشی نداره یا مثلا ویلیام رو دوست نداشته، تجربه کردید که مثلا احساس میکنی روزهات فقط با "نفس کشیدن" میگذرن؟ ممکنه عاشق باشی، از اون عشق لذت ببری و خوشحالت کنه، ممکنه حالت کنار خانوادهت خوب باشه اما در نهایت احساس میکنی که "این زندگیای که من میخوام نیست" و پرث بعد از اینکه مادرش رو از دست داد چنین حالتی داشت
نگار. تو میتونستی بنویسی والدینش رو توی یه سانحه از دست داده ولی نوشتی خانوادش. چرا؟ یعنی از همون زمان داشتی میگفتی که پرث ویلیام رو هم از دست داده؟
پرث اهل دروغ نیست و این جمله رو از ته دل گفت نه؟ ولی اگه زندگی نداشته پس ویلیام چی؟ لحظاتی که پیش برادرش بود براش زندگی نبودند؟
خانواده... اجبار؟ فداکاری... عشق شاید. یه روزی پرث حاضر بود برای برادری که خائن صداش کرد با رضایت تمام بمیره و خوشحال باشه.
راستش خیلی عاشق این قضیم که پرث اول دورادور یه سری لایه های سطحی و همین چیزهایی مثل غذای مورد علاقه سانتا رو یاد گرفت و فکر کرد میشناستش اما کم کم رفت سراغ لایه های عمیقش. ترس ها، زخم ها و اسیب هاش و اینبار واقعا شناختش
"از یاد برده بود خانواده داشتن چه حسی داره" و بعد سانتا و پوند براش یه خانواده ساختن. خانوادهای که زیاد دوام نیاورد بههرحال اما باز هم ارزشمند بود:).
