es
Feedback
‌ ‌blue hour !!

‌ ‌blue hour !!

Ir al canal en Telegram

Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
961
Suscriptores
+224 horas
+37 días
+7030 días
Archivo de publicaciones
بچه‌ها می‌دونید ما الان اینجاییم

😭😭😭😭 قربونت برم نظر لطفته خیلی خوشحال شدم که اینقدر دوستش داری:((( امیدوارم سینرز تا پایانش همین‌قدر برات جذاب باشه و خب با اینکه از نظر خودم اونقدرها ارزشمند نیست که لایق چنین چیزی باشه اما اینکه می‌بینم اینقدر دوستش دارید واقعا خوشحالم می‌کنه تشکر بسیار از شما🙂‍↕️🫶🏻

من تا الان کلی فیکشن مختلف خوندم راجب داستان شما فقط میتونم بگم عاشق قلمت شدم:) جوری که قسمت های هر کارکتر رو اونقدر عمیق و کامل شرح میدی و به جزئیات تو داستانت اهمیت میدی رو من هیچ جایی ندیدم و انقدر عاشق داستانت شدم که دوست دارم نسخه چاپیش رو بین کتابام داشته باشم:) لطفا ادامه بده💘

چقدر زیبا بود و چقدر پرث بود واقعا. الهی بمیرم.

آقا یعنی چی.

:))))))

Sözlerin, gözlerin, ellerin yalnız benim için Düşlerim, gülüşlerim, hayallerim yalnız senin için

می‌دونید الان انتقام در انتقام داریم پرث واقعا از ویلیام و خانواده‌ش عصبیه و همزمان ویلیام هم عمراً از موضع خودش پایین نمیاد و اینجا دیگه باید ببینیم کی قوی‌تره. نانون از نظر من واقعا شخصیت جالبی داره. =))) امیدوارم که از نظر شما هم اینطور باشه 😭😭😭 این چه حرفیه؟ اتفاقا نظرت خیلی هم پربار و زیبا بود:(((( قربونت برم، تشکر از شما🫶🏻

البته اهداف این ارای چپتر ۱۸ و ۱۹ سینرز خیلی زیادن و این صرفا یکیش بود. =))) بقیه‌ش چپتر بعدی.

دقیقا! هدف این ارای مسمومیت سانتا از اول هم این بود که نشون بده رابطه‌شون تا کجا پیشرفت کرده و اون احساسات ناچیزی که داشتن حالا بعد از گذشتن هجده فصل از زندگی شخصیت‌ها چقدررر عمیق‌تر و غیرقابل انکار شده. =))) پرث شاید هنوز هم "دوستت دارم" رو به زبون نیاره اما بعد از اینطور اشک ریختن کنار تخت کسی که یه روزی به قصد کشتنش وارد زندگیش شده بود، عمراً بتونه احساساتی که داره رو انکار کنه.

و می‌دونید شاید شما فکر کنید قضیه ارفئوس تموم شد اما اصلش توی چپتر بعدیه. "داستان مردی رو شنیدی که برای برگردوندن معشوقش تا دنیای مردگان هم رفت؟ وقتی بالاخره معشوقش رو پیدا کرد... فقط به‌خاطر یک لحظه غفلت دوباره از دستش داد." الان توی این مرحله هستیم.

بوم واقعا دیوانه‌ست و من بهتون قول می‌دم از این دیوانه بودنش توی فصل بهتر استفاده کنم:) اینجا واقعا ناجوانمردانه بود حرکتی که روی سانتا زدن چون پسر نقاش داستان حتی قصد نداشت آسیبی به کسی برسونه، توطئه‌های ویلیام به اینجا رسوندش و این ناراحت‌کننده‌ست بیا در نقش جونگ وارد شو توی فصل دو😂😂😂

و این آخرین‌بار بود که سانتا احساس کرد "من هنوز هم همون پسر نقاشم" :))))) متأسفانه. "بهم قول بده توی سیاهی دنیایی که جای تو نیست، غرق نمی‌شی" و بعد خودش پسر نقاش رو توی اون سیاهی غرق می‌کنه چون گاهی سرنوشت بهت اجازه نمی‌ده تو تصمیم بگیری.

😂😂😂😂😂😂.

:)))) نه دیر نشدهههه هیچوقت برای نظر دادن دیر نیست☝️🏻 وااای بهترین جمله‌ بود این =))) جنگل واقعا استعاره‌ست و بسیار خوشحال شدم از شنیدنش می‌دونی خوندن این باعث شد یاد یه چیزی بیفتم، دیروز داشتم یه تصمیماتی در رابطه با پرث و نانون می‌گرفتم و روابط قبلی‌ پرث رو کلا با سانتا مقایسه می‌‌کردم و تازه اون‌موقع بود که متوجه شدم سانتا چقدر براش متفاوته، ترسی که برای از دست دادنش داره، ميزان فداکاری‌ای که به‌خاطرش انجام می‌ده و حتی احساساتی که توی وجود پرث بیدار می‌کنه واقعا متفاوتن

درود بر شما🙂‍↕️

این هم خیلی وایب پرث این پارته:)

​سلام همراه با اشک واقعاً این پارت دیوانه‌کننده بود؛ یعنی حتی بدتر از جایی که فهمیدم پرث کیه ببخشید انقدر دیر کردم اگر بدونی چندبار این پارت رو خوندم ​جنگل یک لوکیشن نیست یک استعاره‌اس جنگل جاییه که پرث باید بهش می‌رسید جایی که سانتا توش بود مرز بین عشق جهنم و مرگ پرث جایی بود که برای اولین بار ترس واقعی را تجربه کرد برای عشق! و این ترس از مرگ خودش نه بلکه برای از دست دادن سانتا بود ترس از نرسیدن به سانتا ترس اینکه دستشون به سانتا برسه و پرث نتونه کاری بکنه اون جنگل جایی بود که باید بهش می‌رسید چون یک نفر منتظرش بود تاتاش اونجا نفس می‌کشید اون عشق و خشمی که برای نجات سانتا خودش رو سپر کرد تا سانتا بتونه فرار کنه پرث رو تبدیل به یک قهرمان تراژیک کرد همون چیزی که اوایل آشنایی‌شون به سانتا می‌گفت نیست اما لعنت به نقشه‌های لعنت‌ شده‌ی ویلیام ​«با برگشتن پیش سانتا و در آغوش گرفتن بدن سرد ناشی از نسیم خنک زمستانی پسر، فقط هشت نفر فاصله داشت.» ​هشت نفر نه اون فاصله با خون و درد پر شده بود تا لحظه‌ای که جونی توی تنش مونده بود جنگید و نبضش رو برای خودش نمی‌خواست برای نجات سانتا می‌خواست حتی بعدتر که می‌فهمه نتونسته از سانتا محافظت کنه، دچار یک حالت جنون‌آمیز از عشق و گناه می‌شه ویلیام مرده‌شور خودت و پدرت رو ببرن ​ این دقیقاً همونجایی بود که قبلاً گفتم جنگل یه هزارتوی ترس و سردرگمیه صداها، سایه‌ها، خش‌خش برگ‌ها، همه‌شون تبدیل می‌شن به اضطراب نمی‌دونه دشمن کجاست، نمی‌دونه پرث کجاست و کی بهش میرسه، فقط می‌دونه خودش وسط این همه چیز گیر کرده دقیقا شکستن بوم نقاشی و دنیای امن هنرش سانتایی که تا اون روز فقط قلمو دست می‌گرفت حالا سلاحی دستش داره که حتی نمی‌تونه وزنش رو تحمل کنه روح سانتا اینجا هنوز نقاشه یه هنرمنده توان روانی اینکه به یک انسان دیگه ماشه رو بکشه نداره توی نبودِ تنها پناه امنش هم نتونست آلوده به خوی کشندگی و جنایت نشده واقعاً وحشتناکه اگر سانتا اونجا تردید نمی‌کرد وقتی صدای پرث تو ذهنش می‌پیچید که «آروم سانتا، اجازه نده دست‌هات بلرزن.» چه اتفاقی می‌افتاد چقدر از داستان تغییر می‌کرد و هر دوشون قبل از اینکه به دنیای تاریکی برن اسم هم رو صدا زدن خدای من ​اما خنجر زهرآگین دست‌مریزاد بوم رو خیلی دوست داشتم بوم خودش رو یک هنرمند می‌دونه اما از یک ساید متفاوت هنر شیطانی «خنجر تزئین‌شده‌ای بیرون کشید که تیغه‌ی طرح‌دار و باریکش زیر نور مهتابی می‌درخشید.» حتی خنجرشم جالبه و جالب‌تر از اون داستانیه که حین پیش بردن هنرش می‌گه شکنجه‌گر جالبیه تازه از رد روم خارج شده و اومده تایلند و فتح کنه اگر مثلاً روی ویلیام لعنت‌ شده این حرکت رو می‌زد حتی ممکن بود منم کمک‌ دست بشم و سلاخیش رو گردن بگیرم ولی آخه سانتا؟ عزیزدل پرث؟ روت شد عوضی؟ اونم دقیقاً نزدیک قلبش؟ دستت بشکنه می‌دونستم یه ریگی به کفش اون ولنتاین و همسرش هست الان که می‌نویسم واقعاً دلم می‌خواهد گریه کنم اصلاً دارم گریه می‌کنم با بی‌گناه‌ترین و معصوم‌ترین کاراکتر آخه؟ لطفا من رو به عنوان سرباز سانتا وارد داستان کن باید حساب چند نفری رو برسم ​جایی که به ارفئوس اشاره شد هدف آئو و بوم نابود کردن سانتا نیست بلکه استفاده از معشوقش برای کشوندن پرث و به دام انداختنشه سانتا هم متوجه می‌شه و آرزو می‌کنه پرث هرگز اون رو پیدا نکنه چون می‌ترسه چه بلایی انتظار محافظش رو می‌کشه الهی بمیرم برای هردوتون که انقدر عاشقید (دارم تلاش میکنم اتفاقات آینده رو در نظر نگیرم) ​از جایی که سانتا داخل عمارته واقعاً چیزی ندارم بگم جز گریه کردن سانتایی که پرث رو از بوی عطرش تشخیص داد و پرثی که با لقبی که سانتا دوست داشت صداش زد یعنی تاتا:))))))) پیشونیش رو به پیشونی سانتا تکیه میده و اشک می‌ریزه پرث فکر کنم ترومایی چیزی بگیره انقدر که تمام وجودش رو گذاشته پرثی که در برابر چاقو و گلوله متزلزل نمیشد بالای سر سانتا گریه می‌کرد و خرد می‌شد حتی می‌ترسید با لمس کردنش به سانتا دردی اضافه کنه وقتی از شدت درد سانتا از هوش می‌ره پرث احساس می‌کنه داره از دستش میده و کنترلش رو از دست میده تا حد زیادی خودش رو مقصر می‌دونست و با عجز و التماس به هر طنابی دست می‌انداخت تا معشوقش رو نجات بده تاثیر عشق تا این حد؟ بعید می‌دونم حتی با فهمیدن گذشته پرث و جدا شدنشون بتونن همدیگه یا عشقشون رو فراموش کنن حالا باید بترسم از اون انتقامی که قراره راه بیفته هر پارت فقط و فقط وحشت ​پس نانون کسی بود که این همه منتظرش موندیم امیدوارم اون هم آدم جالبی باشه خیلی چرت و پرت گفتم نظر دادن این پارت سخت بود و به معنای واقعی کلمه خودم هم دچار تروما شدم خسته نباشی خالق سینرز 𖹭

درود بر شما🙂‍↕️ =))))) واکنش تراز برای چپتر ۱۸: آره حتی خودم هم بعد از تموم کردنش تا همین دیروز به دیوار خیره بودم خیلی وحشتناک بود 😭😭😭 به‌نظرم بیاید به پوندپووین بپردازيم چون الان وارد ارای تولد پووین شدیم؟ یک نفر دیگه که از اومدن نانون خوشحال شده:((( تشیشتحت عاشقتم انون خوشحالم که از نظر شماها حداقل اینجوریه😭 ممنون و تشکر بسیار از شما🫵🏻

درود نگار عزیز امیدوارم حالت عالی باشه💗. اول اینکه برای واقعی ارزش صبر کردن و داشت و کلی خسته نباشی بهت چون واقعا مشخصه چقدر سخت بوده. بعد خوندش و تموم شدنش گوشیو گذاشتم زمین دستامم گذاشتم رو سرم =) خیلی عالی بود همه چی بی نقص، از اونا که آدم انگار اونجا حضور داره و همه چی رو حس می‌کنه. هم پارت جنگل و هم مبارزه پرث دقیقا از اونا بود و چندروز از روش گذشته و من هنوز هضم نکردم :) نیمدونم برای گریه پرث و جنگیدنش تا آخرین نفسش برای تاتاش زجه بزنم؟برای تاتای داستانمون که اصلا حرفم نمیاد دربارش و فقط میتونم براش گریه کنم،زجه بزنم؟ یا از این ور برای اون پوند پووین قصه مون زجه ی خوشحالی بزنم؟ کلا من دارم زجه میزنم. و ائو و بویفیش😂😂😂😂 سرمو کجا بکوبم.اخه روانیا😂😂 و ف ا ی ن ا ل ی نانون عزیز😭! و اینکه هیچگونه هیتی به نانون و پرث قابل توجیه نیست و نمیتونم پذیراش باشم. خیلی خیلی حرفای دیگه دارم یه عالمه سوال یه عالمه تحلیل یه عالمه فکر فقط متاسفانه بلد نیستم ریز به ریز بگمشون و از ذهنم بکشمشون بیرون ولی اینو بدون خیلی خیلی عاشق سینرزم یعنی خیلی!! و کلمه "شاهکار" واقعا لایقشه و با جون و دل میخونم و برای هر چپترش با ذوق به انتظار می‌شینم(درسته یه نفر گریه امونو درمیاره ولی خب..) در آخر یک عالمه خسته نباشی بهت برای این دنیایی که خلق کردی .منتظر چپتر بعدی هستممم =))