blue hour !! (💤)
Ir al canal en Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
962
Suscriptores
-224 horas
-67 días
+2830 días
Archivo de publicaciones
فکر نمیکنم کسی اینجا باشه آندر نخونه ولی اگر هنوز آندر نمیخونید واقعا چپتر دیشب شاهکار بود.
Repost from Whale
˗ˏˋ Name: coming back to him
˗ˏˋ Writer: iyan
اونارو روی صورتش ریخت؛« این شکلی خوبم؟!» هونگ غلتی زد؛« بامزه شدی.» « خب پس همین خوبه دیگه.» هونگ ابرویی بالا انداخت؛« نوچ. چه لزومی داره یه نویسنده بامزه باشه؟!»˗ˏˋ Tap t๑ read
Repost from N/a
پوند سرش رو به عقب خم کرد و سیگار رو از لای لبهای سانتا دزدید و مقابل چشمهای گرد شدهش، بین لبهای خودش قرار داد؛ کام عمیقی گرفت و چشمهاش رو روی هم گذاشت. سانتا چشمهاش رو باریک کرد و گفت :«فکر میکردم خوشت نمیاد» همزمان با بیرون فرستادن دود گرم جواب داد :«خیلی کم میکشم ولی به لاو میگفتم خوشم نمیاد تا نره سراغش»Love’s massage
مطمئنی برمیگردی؟ من حس میکنم تا جمعه هفته بعد کنار سانتا دراز کشیدی و درد میکشی. =)
Repost from 𝖣𝖾𝗌𝗂𝖽𝖾𝗋𝗂𝗎𝗆
𝖳𝖺𝗉 𝗍𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝗆𝗒 #𝖲𝖾𝗅𝗏𝖾𝗇
𝖣𝖺𝗋𝗄 · 𝖳𝗋𝖺𝗀𝖾𝖽𝗒 · 𝖯𝗌𝗒𝖼𝗁𝗈𝗅𝗈𝗀𝗂𝖼𝖺𝗅 · 𝖠𝗇𝗀𝗌𝗍 · 𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾
همزمان قطرههای اشک روی گونههاش افتاد ، پیشونیش رو به پیشونی مَردش تکیه داد و چنگی به پیراهنش زد “میدونستم منو تنها نمیذاری قلبِ سانتا” “ازت ممنونم که مثل همیشه تابآوردی و هیچوقت فراموش نکردی که پسر منی ، ستارهی خاکستری” حرفهای مرد گرما رو به قلب پسر هدیه میداد ، قلبش جوری آروم گرفته بود که انگار تمام اون اتفاقات همه کابوسی بیش نبودن.
