blue hour !!
Ir al canal en Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
964
Suscriptores
+124 horas
+57 días
+7130 días
Archivo de publicaciones
ببخسید من تازه این پارت رو خوندم و باید یک چیزی بگم نمیدونم دوباره پیش کشیدن این بحث درسته یا نه اما من وقتی پیام های داخل چنل رو میخوندم فکر میکردم کیس پرث نانون نوشتی که این همه گارد گرفتن براش اما بعد که خوندم دیدم فقط پرث به نانون زنگ زد کلی به انونا خندیدم 😭
آخه به کجاش تونستید هیت بدید😭
و در آخر خیلی هم خسته نباشی کوچی کوچی
مثل یک نگار واقعی از جنگل فرار کردی🫳
ببین من واقعاً نمیدونم با چه کلماتی باید از این فیکشن تعریف کنم 😭😭 هرچی جلوتر میرم بیشتر توش غرق میشم، اصلاً ولکن من نیست اون وایب مافیایی و تنش بین کاراکترااااا؟؟؟ رسماً منو نابود کرد
هر قسمت رو که تموم میکنم فقط میشینم به سقف نگاه میکنم و میگم «خب حالا من تا قسمت بعد چیکار کنم؟» 😭
خلاصه که قلمت خیلی خوبهههههه، چون آدم با نیت «فقط یه قسمت بخونم» میاد و چند ساعت بعد هنوز توی داستان گیر کرده خیلیییی دوستش دارم، رسماً معتادش شدم 😭😭
وای الهی بمیرم همه این وسط دارن برای مرگ و زندگی دست و پا میزنن اونوقت این کیوتی نگرانه که نانون خیلی ناراحت نشه😭😭😭😭😭
حالا من که ناراحت شدن کسی تو سینرز واسم مهم نیست توروسانتا زنده بمونن فقط
https://t.me/boylovetales/23107
دیروز عصر یکهویی چنلت و فیکشنت رو پیدا کردم و وای کاملا جدی و از ته دلم میگم، عاشق قلمت شدم، خیلی قشنگ و عالی نوشتی😭😭
این رو چپتر بعدی خواهید فهمید
و خب... همهچیز به هونگ بستگی داره، اینکه بخواد چی بگه و اجازه بده نات بفهمه یا نه؟
آره میدونه، نه دقیق و با جزئیات اما خب پوند ساده و مختصر براش گفته که مثلا سانتا رو پیدا کردن و حالش خوب نیست و اینها؟ و نتونست اونجا باشه چون باید آموزشگاه میبود متأسفانه اما چپتر بعدی قراره بیاد
میرسه، نگران نباشید
تا تولد پووین هنوز سه چهار روزی مونده و شاید حالا سانتا کاملا بهبود پیدا نکنه تا اونموقع اما از این حالت در میاد به زودی
صرفا شنیده بود
میدونید است سرتاپا خون بود وقتی برگشت بیمارستان برای دیدن پدرش و خب یک کلاغ چهل کلاغ دیگه =)
پاوین زیاد موندگار نیست، تا اواسط فصل دوم هست و بعد جمع سینرز رو ترک میکنه اما توی مدت زمانی که حضور داره، صرفا میخواد از فرصت برای برگشتن پیش است استفاده کنه چون پاوین یه مرد شکستخوردهست، آدمی که یه زمانی است و رابطهشون رو بهخاطر هدف خاصی که منتهی به ثروت و قدرت میشده رها کرده و الان که به هدفش نرسیده، پشیمون شده
است قراره یه کاری بکنه که احتمالا ازش شوکه بشید و در ادامهش متوجه بشید وقتی میگم "انتخاب هیچچیز توی سینرز الکی نیست" واقعا الکی نیست. اون کارش باعث میشه احساس بهتری داشته باشه، با تنهایی کنار بیاد و فقدان پدرش رو زیاد احساس نکنه و حتی کسی که قراره باهاش آشنا بشه، بهش کمک میکنه بیشتر و بیشتر به رابطهش با ویلیام فکر کنه، جواب سؤالهاش رو پیدا کنه و به عبارتی راحتتر تصمیم بگیره
