blue hour !!
Ir al canal en Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
959
Suscriptores
+1524 horas
+207 días
+10130 días
Archivo de publicaciones
ولی اخ از نات هونگ پارت بعد مگه نه؟ نشحشجشجچشنسنسمس کاش روزا زودتر بگذره واقعا نمت دیگه
در نهایت ۵ هفته دوری از سینرز خیلی سخت بود برای هممون چه ما که نداشتیمش چه خووت که تو جنگل مونده بودی ولی فاک ارزششو داشت چون یه فاین شت واقعی خوندیم کلی خسته نباشی و ازت ممنونم که بتعث روانپریش تر شدن ما پیشی
سلااااااام
حس کسی رو دارم که بعد سال ها و کلی اتفاق به عشقش رسیده=)
پررنگ ترین کرکتر این چپتر پرث بود و پناه بر سانتا پرث درحالی جنگید و برای نجات تاتا تلاش کرد که کاملا اگاه بود ازینکه تمام این اتفاقا کار برادرشه
تمام ریزه کاری هایی که صحنه های مبارزه پرث داشت انقدر جزیی بود که حس میکردم ایستادم اونجا و فقط میتونم با گریه نگاهش کنم رسما دیگه فقط چندتا خط که خونده میشد نبود یه صحنه زنده و واقعی بود (همیشه سینرز همین شکلی بوده کاملا واقعی)
داشتم به این فکر میکردم که پرث چقدر اولین های زیادی رو توی این چپتر تحمل کرد (اولین های بعد از چندین سال فکر کنم البته )اولین باری که ترسید واقعا اونم نه برای خودش براش معشوقش( حس میکنم اخرین بار زمانی خیلی ترسیده بود که پدرش تازه میخواست اون رو پیش پونگساپاک ها بفرسته و پرث ازینکه ویلیام اونجا باشه ترسید و خودش رفت جلو ) اولین باری که گریه کرد و خدای من نمیدونم چجوری بعد از خوندن این لحظه دارم نفس میکشم هنوز و خودمو نکشتم
و تاتای داستان ما نمیدونم متوجه میشی یا نه ولی من صدای نفس نفس زدن های ترسیده تاتا رو حس میکردم تاتای ما هنوزم فقط به سبکی قلمو هاش عادت داره و سنگینی شی ای که توی دستشه برای اون و حتی برای ما هم زیادیه
"ایستادن ترسناکتر از دویدن با پای زخمی و تحمل درد بهنظر میرسید." وقتشه بگم ما فقط درباره سانتا که توی جنگل تنهاست صحبت نمیکنیم چون به شخصه من همیشه فکر میکردم ادامه دادن با هر وضعیتی خیلی بهتر از ایستادنه اما در نهایت بعضی وقتا هم همون شکلی که تاتا گیر افتاد زندگی هم مارو گیر میندازه(این وسط بگم پرث از ۸ نفر لیترالی ۶ نفر رو ناک اوت کرد تا تاتا گیر نیوفتا و ما همچین کسی رو نداریم.)
ما بعد از کلی خودزنی برای اون دوتا بچه یهو باید اشکامونو پاک میکردیم و برای نوگل های در شرف شکفتن و گربشون لبخند میزدیم=)))))))) همینجا باید به این دوتا تافت میزدیم میرفتیم و بقیه سینرز رو بدون اینا ادامه میدادیم تا توی خوشبختی خودشون غرق باشن اما پتاسفانه دست سرنوشت (نگار) براشون چاله های بزرگتری کشیده.
یه سوال اینکه پوپو انرژی نداره سرکار میره نشون میده کم کم اون هیاهول افسردگی داره بر میگرده مگه نه؟ (اصلا مگه هیچوقت واقعا میره که من دارم در مورد برگشتنش میپرسم)
ویلیام حتی یه اپسیلون هم به ما اجازه نمیده ازش دفاع کنیم محض رضای خدا یه سر سوزن برای ما جا بزار تا وقتی نگار اسلحه ترور رو بر میداره ازت دفاع کنیم نه اینکه کنارش وایسیم چ ت ه برای واقعی چته همونقدر که است برات مهمه برای اون برادر کله شقت هم سانتا مهمه و تو به جای اینکه یکممممممم، من حتی انتظار مقدار زیادی از درک رو ندارم فقط یکمممم درک کنی دلت میخواد اون پسر رو تا سر حد مرگ شکنجه بدی و گردنش رو زیر پاهات بشکونی؟
چطور برای تو وقتی درباره است میشه ماجرا همه چی اوکیه به پرث پیرسه پیف پیف؟=)
(ببخشید خیلی دلم میخواد بنشونمش جلوم و کلی غر بزنم بهش )
و اون شیشه پادزهر؟ برای سانتا بود مگه نه؟ نمیخوام تصور کنم ایندفعه وقتی پرث بعد این ماجرا ویلیام رو ببینه چیکار میکنه من ننیخوام این رابطه برادریشون بیشتر از این خاک بگیره خیلی برای دوتاشون ناراحتم =(
ائو روانیه😂😂😂😂😂😂😂 اوه عزیزم رو گقت گوشیو پرت کردم و گفتم سانتارو شکر جمع روانیا کم بود یکی دیگه هم اضافه شد تاره فقط خودش نیست دوست پسرشم کنارشه بعد اخه اون اصلا یه لول دیگست میگه چرا بدون من اومدی خوشگذرونی و حتی بحث میکنن سر اینکه کی داستان ارفئوس رو بگه🤣 (#کارزار_بن_خالق_این_کرگتر_ها)
و مایع دست ساز بوم بود؟
برای پرثی که توی بیمارستان بیدار شد و اون مهم نیستی که به پوند گفت حقیقت فقط ۵ دقیقا به سقف زل زدم توان ادامه دادن نداشتم و فقط سقفو نگاه کردم پرث قکر کنم خودشم تازه فهمیده چجوری تاتا توی سلول به سلولش نفوذ کرده طوری که هیچی جلوشو نمیگیره حتی اگه پی پوندش ازش بخواد بشینه
من توی این پارت پا به پای پرث گریه کردم و ترسیدم، همونقدری که قلب سانتا از شنیدن من اینجام گرم شد قبل منم گرم شد اما به همون اندازه باهاش لرزیدم و وسط گرمای تابستون موقع خوندنش پتو پیچیدم دورم
و بالاخره نانون، تسنسنشاشنجشپشجشجش وای من خیلی کنجکاو و منتظرشم تا بدونم چه اتفاقایی میوفته که پای این خوشگل پسر به زندگی محافظ داستان ما باز میشه لطفا سریع تر بریم فصل دو وای
همونقدر که برای نانون خوشحال شدم وقتی پاوین رو دیدن قیافم کج شد اکس هایی که همیشه از سطل زباله فرار میکنن تا دوباره یه راهی پیدا کنن. اه بهشون واقعا و مرسی از دانک بابت ری اکشن بسی زیباااا از ویلیام هم ناراحتم در مکرد بیمارستان رفتنش چیزی نمیگم.
😭😭😭😭 قربونت برم وای
فصل اول کلا ۲ چپتر دیگه داره:( ممکنه چپتر دومش رو توی دو هفته آپ کنم یعنی مثلا بشه چپتر ۲۰ بخش اول و چپتر ۲۰ بخش دوم چون خیلی طولانیه یا اگر جوری بود که مثلا نشد نصفش کرد، با چند روز تأخیر آپ بشه اما نهایتا دو سه هفته دیگه تمومه:(((
وای عزیزم این چه حرفیه😭 قطعا اجازه دارید وقتی برای خودتونه و نمیدونم خیلی ذوق کردم از اینکه اینقدر دوستش دارید😭
وای بانو پخت و پز کردی با این شاهکارت
به شخصه عاشق فیکشنا و ایو های عمیقم که باید مدت زمان زیادی به عمقش رجوع کنی تا کامل درکش کنی
فقط یه سوال داشتم، به نظرت تقریبا چند چپتر دیگه طول میکشه تا فصل یک تموم بشه؟ اخه هم برای فصل دو ذوق زده ام هم اینکه با اجازت میخوام این شاهکارو برای خودم چاپ کنم
البته بازم میگم اگه اجازه دادی اونم قرار نیست بفروشمش یا همچین چیزی، فقط میخوام یه نسخه اختصاصیش رو برای خودم توی خونه داشته باشم و ترجیحا هر روز دوباره بخونمش
اصلا سینرز مافیاییه😭 قطعا باید با صحنههای اکشن و شبیه بهش هم مواجه بشیم
در واقع، تا اینجای سینرز آروم بود چون ما داشتیم به داستان سانتای نقاش میپرداختیم، از اینجا به بعد دیگه سانتای وارث داریم و خودش باید با دشمنهاش مواجه بشه پس طبیعتا صحنههای اکشن بیشتر خواهند شد
:(((( قربونت بشم، امیدوارم که این اعتماد ناامیدتون نکنه و سینرز براتون لذتبخش باشه🙂↕️
شاید باور نکنه کسی ولی واقعا منتظر همچین صحنه هایی بودمم چون بنظرم فیکشنی که از این صحنه ها نداشته باشه یا همه چی گل و بلبول باشه به درد نمیخوره و واقعا عاشق این بخش از چپترامم و همه چیو عمیق تر میکنه
و این که من به قلمت اعتماد دارمم، هرچی ام که بشه میدونم که بی دلیل نبوده از جمله مثلث عشقی سینرز و البته میدونم که قرار نیست یه چیز ابکی تحویلمون بدی پس الکی پای یه چیزیو باز نمی کنی
و اینکه برای پارتای بعد ذوق دارمم هرچقدرم سداند باشه یا به قول تو تلسناک باشه مهم نیست چون برای من قشنگه و به هرحال هرچقدر که طول بکشه بازم برمیگردن پیش هم.
نگران نباشید، چپتر بعدی خیلی طولانیه، نصفش وحشته و نصف باقیمونده رو قراره جشن بگیریم
https://t.me/boylovetales/23202
واقعا نمیدونم چطور قراره باتوجه به این بدبختی ای که الان توش قرار داریم چپتر بعدی باید تولد بگیریم و بزنیم بخونیم
وایی نگار عاشقتم واقعا
برامون یکم دلخوشی جا میذاری
نه پرث قرار نیست چیزی بگه:( متأسفانه برادرهای جاکراپاتر همیشه توی حرف زدن دیر میکنن و در نهایت تصمیمات غیرقابل جبرانی میگیرن
ممنون از شما که همراهی کردی باهامون🙂↕️
پس آره قراره با واقعیتهای زندگی و جامعه مواجه بشید و همونطور که بارها گفتم، اشاره کردن به معضلات اجتماعی و به تصویر کشیدن این واقعیتها مثل امضای قلم من میمونه، هیچوقت نمیتونم ازش دست بکشم.
ولی متأسفانه یا خوشبختانه من علاقهای به داستانهای این چنینی ندارم =))) دوست دارم واقعیتها رو به تصویر بکشم، چیزی که اطرافم میبینم، چیزهایی که توی اخبار میخونم، آدمهایی که روزانه از کنارم رد میشن همون آدمهایی هستن که توی داستانهام وجود دارن و خب شاید همه نتونن چنین چیزی رو بپذیرن
آره میدونید مسئله همینه، اینکه اکثر فیکشنها یا فیلمها و داستانها میان یک عشق بسیار ایدهآل رو بهتون نشون میدن که آدمها قبل از اون هیچ رابطهای نداشتن و تمام وجودشون رو برای نیمه گمشدهای که قراره وارد زندگیشون بشه حفظ کردن و وقتی اون نیمه گمشده پیدا میشه دیگه تا ابد باهاش میمونن
:((( آره واقعا سخت بود
و من هم همینطور، قراره خیلی دلمون برای پرثسانتای چپترهای قبلی تنگ بشه اما امیدوارم تنش بینشون توی فصل دوم هم راضیتون کنه
وااای😭😂 آره جدی فکر کنم ویلیام کوره =))) ولی خب شاید هم بهخاطر اینه که واقعا است رو دوست داشته و الان نمیدونه چیکار کنه
=)))) من هم خوشحالم واقعا
و آره جدی نمیدونم وقتی نانون واقعا به پرث نزدیک بشه دیگه چقدر قراره هیت بگیره اما خب اشکالی نداره، مهم اینه که خیلیهامون از جمله خودم دوستش داریم
آره این اولین گریهی پرث بعد از مدتها بود:))) یعنی آخرینباری که گریه کرده بود برای زمان آکادمی بود مثلا و دیگه توی شرایطی قرار نگرفته بود که چیزی اینقدر احساساتش رو درگیر کنه که به گریه برسه
