𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
Ir al canal en Telegram
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
261
Suscriptores
-224 horas
-27 días
-230 días
Archivo de publicaciones
#Senin_yerinde 28عادل انگشتش را تکان داد: نمک و این حرفا هم ریختن ممنوع. سوجان با معصومیت سرش را تکان داد: باشه. چند دقیقه بعد قهوهها آماده شد. همانطور که امینه قهوهها را در فنجانها میریخت، سوجان با گوشه چشم به نمکدان نگاه کرد. همین که عادل رویش را به طرف دیگری کرد، نمکدان را قاپید و مقدار زیادی نمک داخل قهوه اسمه خالی کرد. عادل به محض دیدن این صحنه، نمکدان را از دستش کشید و بیرون آورد: خدا جزات رو بده! سوجان سعی کرد خندهاش را کنترل کند: چی شده آبجی؟ اومدن خواستگاری دختر، اگه دامادمون خیلی میخوادت باید یکم تحمل کنه. _به خاطر تو به جای خواستگاری، همهچیز تبدیل به عزا میشه! امینه قهوهها را در سینیها چید: یالا آبجی، قهوهها رو پخش کن. اول به بزرگترها تعارف کن، از هیجان یادت نره. سپس رو به سوجان کرد: تو هم پشت سرش شکلاتها رو پخش کن. عادل سینی را به دست گرفت. عادل در جلو و سوجان پشت سرش وارد سالن شدند. قهوهها و شکلاتها یکییکی پخش شدند. اسمه حتی از طرز گرفتن سینی در دستهای عادل هم میتوانست بفهمد که چقدر تنش دارد و کلافه است. برای اینکه نخندد لبهایش را روی هم فشار داد. فاطما متوجه این موضوع شد و به آرامی به پسرش سقلمه زد و به سمت اسمه خم شد: پسرم، همینطوریش هم جو متشنجه. تو هم اینجا پررو پررو نخند. به پدر و مادر دختره نگاه کن، داغون شدن. اسمه بدون هیچ تفکری زمزمه کرد: بدتر بشن. چشمهای فاطما گرد شد: استغفرالله. عمر انگار که میخواست فضا را کمی تلطیف کند، رشته کلام را به دست گرفت: بچهها همدیگه رو دیدن و پسندیدن. زوهتو سرش را بالا آورد: اینطوری بوده عمر کوچاری؟ عمر آرامی و خونسردی خودش را حفظ کرد: به هر حال عقد کردن. یک نادانی و جوانی کردن. ما بزرگترها هم بیایید این مسئله رو ختم به خیر کنیم. زوهتو تلخ خندید: چون دختر مال شما نیست، حرف زدنش براتون حسابی راحته معلومه. سپس با انگشتش به عادل اشاره کرد: به دختر جوونم نگاه کنید. چهره عادل درهم رفت. زوهتو ادامه داد: عادلخان دخترم رو خام کرد، دزدید. حالا هم اومده جلو من نشسته و با پررویی دخترم رو میخواد. عمر نفس عمیقی کشید: زوهتو خان... لحظهای مکث کرد: از این به بعد اسمه دختر من هم هست. عادل هم پسر شماست. کدورتها رو فراموش کنیم. بچهها رو ببخشیم. عمر صاف نشست: به امر خدا و سنت پیامبر، دخترتون اسمه رو برای پسرمون عادل میخوایم. در درست همان لحظه... در به شدت کوبیده شد. همه سکوت کردند. به یکدیگر نگاه کردند. برای بار دوم در زده شد، این بار محکمتر. خشم روی چهره زوهتو در یک لحظه تغییر کرد. دست شکریه روی سینهاش رفت. لبخند روی چهره اسمه محو شد. عادل به آرامی سرش را به سمت در چرخاند. و در آن لحظهای که هیچکس جرئت حرف زدن نداشت، صدایی از پشت در شنیده شد. همه افراد داخل اتاق خشکشان زده بود.
#Senin_yerinde 27سوار ماشین شدند. عمر پشت فرمان نشست، فاطمه روی صندلی جلو نشست و عادل هم رفت صندلی عقب، بین دخترها. اسمه کنار او نشست و از سر تا پا نگاهش کرد. بعد لبخند زد: خیلی قشنگ شدی. عادل نفس عمیقی کشید: عزیزم، خواهش میکنم پیش پدر و مادرت اینطوری صحبت نکن. اسمه اصلاً به روی خودش نیاورد: من هم خواهش میکنم امشب پیش پدر و مادرم بااحترام و مثل یک خانم باوقار رفتار کنی. عادل سرش را به سمت او چرخاند: اس... از صندلی جلو صدای فاطما آمد: اون عقب چی میگید آخه؟ هر دو در یک لحظه سکوت کردند. عادل از پنجره به بیرون نگاه کرد: هیچی مامان. اسمه لبهایش را روی هم فشار داد و سعی کرد نخندد. عادل با گوشه چشم به او نگاه کرد: نخند. اسمه زمزمه کرد: هنوز هیچچیزی شروع هم نشده. عادل چشمهایش را بست: خدایا به من صبر بده. در خانه فورتونا اما اوضاع اصلاً مثل عمارت کوچاری آرام نبود. داخل سالن کاملاً آشوب و خشم برپا بود. زوهتو همانطور که اینطرف و آنطرف میرفت، صورتش از عصبانیت سرخِ سرخ شده بود: من این دختر رو میکشم! شکریه دستهایش را دو طرف باز کرده بود و سعی داشت شوهرش را آرام کند: دارم بهت میگم دختره حاملهست، عقدش کردن! قبل اینکه کسی بشنوه سریع دختر رو بدیم بره. اگه فورتوناییها بشنون چی میشه؟ زوهتو همانجا که بود برگشت و به همسرش نگاه کرد: دیگه چی میخواد بشه شکریه؟ دیگه چی میخواد بشه؟ دختره فرار کرده رفته، از دشمنمون حامله شده! دیگه چی میخواد بشه؟ صدای زوهتو که در خانه میپیچید، با صدای سوجان که با قدمهای سریع وارد شد قطع شد: آمدند! همه در یک لحظه سکوت کردند. چهره شکریه درهم رفت، زوهتو دندانهایش را روی هم فشار داد و امینه نفس عمیقی کشید: خدا کمکمون کنه. در باز شد. خانواده کوچاری با چهرههای ناراضی وارد شدند و خانواده دختر به استقبالشان رفتند. هیچکس شوق و ذوقی برای پذیرایی از مهمان نداشت. همه وارد سالن شدند. عمر و فاطما یک طرف، زوهتو و شکریه طرف مقابل نشستند. دخترها هم سر جایشان قرار گرفتند. عادل هم روی صندلی خالی کنار اسمه نشست. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که اسمه با آرنجش به او زد. عادل سرش را به سمت او چرخاند و زمزمه کرد: چیه؟ اسمه به سمت او خم شد. صدایش را انقدر پایین آورد که کسی نشنود: دخترِ خواستگاری تویی عادل. برو داخل قهوهای چیزی درست کن دیگه. چهره عادل درهم رفت: من؟ اسمه ابروهایش را بالا انداخت: تو. عادل با کلافگی آهی کشید و از جایش بلند شد. به سمت آشپزخانه رفت. خواهرهای اسمه، امینه و سوجان هم بلافاصله پشت سر او رفتند. تدارک قهوه در آشپزخانه تازه شروع شده بود که شکریه هم وارد شد. عادل هنوز متوجه نشده بود چه شده که شکریه بازویش را نیشگون گرفت. «آخ!» عادل از روی درد بازویش را کشید. شکریه از میان دندانهای کلیدشدهاش گفت: دختر، تو داری سعی میکنی بابات رو قاتل کنی یا سکتهاش بدی؟ عادل بازویش را مالش داد: چی شده مگه؟ دوست داشتیم، ازدواج کردیم. انقدر دیگه رو مخ من نرید. چشمهای شکریه گرد شد: نه بابا! دختر، من خودم میکشمت! یکدفعه موهای عادل را چنگ زد. _مامان! امینه سریع واسطه شد و شکریه را به زور از عادل جدا کرد: مامان باشه دیگه! نمیبینی حالم چقدر بده؟ نگاهی به قیافهاش بنداز و برو داخل. بذار امشب رو بگذرونیم تا همهچیز تموم بشه. شکریه تهدیدآمیز به عادل نگاه کرد: هنوز تموم نشده. سپس از آشپزخانه بیرون رفت. عادل موهایش را مرتب کرد: زنیکه موهام رو کند. امینه به او نگاه کرد: تو هم مامانم رو عصبانی نکن. عادل غرولند کرد: من چی کار کردم؟ سوجان میان کلام پرید: فرار کردی، ازدواج کردی، حامله شدی. دیگه میخواستی چی کار کنی؟ عادل چشمهایش را چرخاند: دختر بس کن. واللا دختر و این حرفا حالیم نمیشه، دیگه بسه ها! امینه گفت: خب دیگه بس کنید، وحشیبازی درنیارید. تو هم برو از همه بپرس قهوهشون رو چطوری میخورن. سوجان وارد بحث شد: راست میگه، قهوه کی چطوریه؟ عادل بدون هیچ تفکری جواب داد: نیازی نیست. بابام و مامانم ساده میخورن. فادیمه هم کمشیرین میخوره. دهان سوجان باز ماند: اوهوهو! آبجی من داره در مسیر عروسِ سال شدن پیش میره. عادل چشمهایش را بست: سوجان، جونم به لبم رسیده دیگه. بیشتر از این حرف نزن. سوجان پوزخند زد: جونت نه، شکمت به لبت رسیده آبجی. ولی من گفته بودم، نگفته بودم امینه آبجی؟ عادل ناگهان یک قدم به سمت سوجان برداشت. سوجان جیغی کشید و پشت امینه پنهان شد: باشه باشه! امینه خودش را به زور نگه داشته بود تا نخندد: خب، یالا آبجی قهوهها رو درست کن. مدام دعوا نکنید... دست بردارید. سپس رو به عادل کرد: خب عادلخان چطوری میخوره آبجی؟ سوجان سریع جواب داد: با نمک میخوره. عادل چپچپ به او نگاه کرد: تو درست کن داداشم. ای بابا آبجیم، قهوهها رو بزن امینه. امینه چند ثانیه مکث کرد: خب، درست میکنم.
#Senin_yerinde 26عادل سرش را بالا آورد و به سمت اسمه برگشت: مگه چند بار بهت نگفتم اینطوری صحبت نکن و از این کلمات استفاده نکن؟ _چرا؟ مگه عروس این خانه نیستی؟ فادیمه لیوان عادل را محکم جلوی او گذاشت. عادل نگاههای تندش را نرم کرد، از اسمه چشم برداشت و گفت: ممنونم تاتارام. فاطما هم ماهیتابه را به دست گرفت و به اسمه که هنوز ایستاده بود صدا زد: یالا پسرم، تو هم بنشین. اسمه همانطور که روی صندلی خالی کنار عادل مینشست، خیلی به گوش عادل که با اشتها صبحانه میخورد نزدیک شد و زمزمه کرد: انشاءالله گیر کنه تو گلوت. همانطور که همه سر جایشان مینشستند، فاطما تنش بین عادل و اسمه را حس میکرد. پرسید: پسرم چی شده، شما با هم دعوا کردید؟ عادل بلافاصله پرید وسط حرف: نه مامان. خوبیم، خدا رو شکر. فادیمه نفس عمیقی کشید و زیر لب آهی از سر صبر برآورد. فاطما نگاهش را به سمت اسمه گرداند و پرسید: با مادرت صحبت کردی دخترم؟ وقتی عادل جوابی نداد، اسمه سقلمهای آرام به او زد. _چیه... بله صحبت کردم. امشب منتظرند. فاطما با کلافگی لبخندی زد و سرش را تکان داد: خیلی هم عالی. به لطف خدا میام خواستگاریت. جرعهای کوچک از چایش نوشید. _عادل، اگر میخواید شما دوتا هم برید خرید. چیزهایی که برای امشب لازمه رو بگیرید. گل و شکلات و اینها. برای خودتون هم یک دست کتوشلوار و پیراهنی چیزی بگیرید خوب میشه. اسمه چشمهایش را بست. منتظر بود این کابوس تمسخرآمیز هرچه زودتر تمام شود. عادل وارد بحث شد و گفت: میگیریم مامان. اسمه با کلافگی بازوی عادل را گرفت و با لحنی هشداردهنده به عادل گفت: چقدر هم مشتاقی! فاطما متوجه این موضوع شد: دختر جوونه دیگه پسرم. معلومه که مشتاق میشه. تو هم ذوق دختر رو کور نکن. اسمه چشمهایش را چرخاند و گفت: درسته، دختر جوون. عادل به خوردن هر آنچه روی میز بود ادامه میداد. دیگر در سومین روزِ زن بودنش قرار داشت و چیزهایی که به او گفته میشد مثل قبل به او برنمیخورد. وقتی از خرید به خانه برگشتند، هر کس برای آماده شدن به اتاق خود رفت. چند دقیقهای میشد که در اتاقشان بسته شده بود. عادل به لباسی که روی تخت افتاده بود طوری نگاه میکرد که انگار بزرگترین دشمن زندگیاش روبروی اوست. در نهایت سرش را به دو طرف تکان داد: اسمه مسخرهبازی درنیاور. من این رو نمیپوشم. اسمه که جلوی آینه سعی داشت موهایش را مرتب کند، به سمت او برگشت: میپوشی عادل. من چطور این کتوشلوار رو میپوشم، تو هم این لباس رو میپوشی. _اسمه من رو دیوونه نکن. _تو خودت رو کمکم آماده کن. یکدفعه پوشیدن لباس عروس بعداً سختتر میشه. عادل چشمهایش را بست. نفس عمیقی کشید. _اسمه، من هنوز شوهرتم. اسمه بدون هیچ تفکری جواب داد: اگر شوهری باید به حرفم گوش میدادی عادل. وقتی پنجاه تا دردسر سرِ ما میاری و نتایجش جلوت سبز میشه، گریه نکن. برو الآن اون لباس رو بپوش. اون روزی که ماههاست منتظرش بودی رسید. میتونی یک جاییت رو حنا بذاری. عادل چپچپ به او نگاه کرد: خب میگفتی نیازی به خواستگاری رفتن و اینها نیست دیگه. تمام دیشب رو سکوت کردی و نشستی. _چرا؟ مگه من هم یک بار ازدواج نمیکنم؟ ذوقش رو داشتم. میخوام هیچ چیزمون کم و کسر نباشه. عادل دوباره به لباس نگاه کرد: دختر انقدر به من فشار نیار. پیراهن پوشیدن با این کار یکیه؟ من یک غرور مردانه دارم. در، درست در همان لحظه به صدا درآمد. اسمه سرش را به سمت در چرخاند: بیا تو. در باز شد. فاطما سرش را داخل آورد: خب دخترم، آماده نشدی؟ منم اومده بودم بگم اگر حاضرید راه بیفتیم. اسمه عادل را نشان داد: اگر میخوای تو به عروست کمک کن، خیلی نازنازی از آب درآمد. این را گفت و به سمت در رفت. دقیقاً همانطور که داشت بیرون میرفت، بدون اینکه رویش را برگرداند صدا زد: عجله کن! در بسته شد. در اتاق، فاطما و عادل تنها ماندند. فاطما چند ثانیه به زن جوان نگاه کرد. بعد نزدیکش آمد و دو دستش را دو طرف صورت او گذاشت. _معمولاً اینطوری نبود. نمیدونم چی شده به این پسر دخترم. تو ناراحت نشو، باشه؟ احتمالاً اعصابش بخاطر این وضعیت کمی خرد شده. عادل ندانست چه بگوید. فاطما موهایش را مرتب کرد: تو باید قوی باشی و به فکر بچهات باشی. خشم روی صورت عادل در یک لحظه فروکش کرد: مامان... فاطما لبخند زد: یالا ببینم. این رو هم بپوشیم. عادل مستأصل به لباس روی تخت نگاه کرد. فاطما لباس را به دست گرفت: ببین، خیلی قشنگه. عادل هم خوشش اومده. عادل دندانهایش را روی هم فشار داد: خوشش اومدنِ اون خودش به تنهایی یک مشکله. فاطمه به آرامی خندید: تو هم امروز انگار یکم هیجان داری. عادل جوابی نداد. بعد از مدتی با کمک فاطما شروع به آماده شدن کرد. وقتی همگی با هم از خانه بیرون آمدند، عادل هنوز خودش را از هر بازتاب و انعکاسِ تصویری پنهان میکرد.
#Senin_yerinde 25برای مدتی هر دو به سقف نگاه کردند. بعد عادل بازویش را باز کرد و اسمه بدون هیچ تفکری سرش را روی سینه او گذاشت. «ببین. حداقل با هم هستیم. عادل چشمهایش را بست. _بچهمون رو داریم. دستهای اسمه به سمت موهای عادل رفت. _بچهمون رو داریم. همانطور خوابشان برد. صبح، خورشید بر فراز کوچاری طلوع کرد. نوری که از میان پرده میتابید، اتاق را به دو نیم تقسیم کرده بود. و اسمه با یکی از بزرگترین مشکلات زندگیاش بیدار شد. چشمهایش را باز کرد. چند ثانیه به سقف نگاه کرد. بعد متوجه شد که یک جای کار شدیداً میلنگد. لحظهای زیر لحاف خشکش زد. سپس وحشتزده، طوری که انگار از تخت بیرون میپرد، نیمخیز شد و جیغ کشید. عادل از جایش پرید: چی شد؟ اسمه داخل تخت خشکش زده بود، دستهایش دو طرف بدنش قرار داشت و لحنی غیرقابلتوصیف روی صورتش بود. _خدا لعنتت کنه! _چی؟ _میکروب. _چی شده دختر؟ اسمه دستش را دراز کرد، لحاف روی تخت را با خشم کنار زد و به عادل نشان داد. چشمهای عادل به سمت پایین سُر خورد. لبهایش نیمهباز ماند. _اسمه... _اصلاً الان حالم خوب نیست. اصلاً و اصلاً حالم خوب نیست. _باشه، آرام باش. _تو چه آدم کثیفی هستی آخه. تو چه آدم چندشآوری هستی! عادل روی تخت نیمخیز شد: من چه کار کردم؟ این کاملاً به تو مربوطه. اسمه فریاد زد: من خواب بودم! لعنتی، من خواب بودم! _صبحها اینطوری میشه. باشه، آرام باش. به چیزهای دیگه فکر کن، میگذره. اسمه طوری که انگار باورش نمیشود به او نگاه میکرد. _صبر کن من برم. عادل همانطور که بلند میشد اضافه کرد: تو ظاهراً کمی تحتتأثیر من قرار گرفتی. اسمه یکی از بالشها را قاپید و به سمت عادل پرت کرد. عادل در آخرین لحظه دستش را بالا آورد و جلوی بالش را گرفت. _عصبانی نشو اسمه، من مگه چیکار کردم؟ بدن من تحت هر شرایطی از تو تأثیر میگیره. تو در مورد پریود به من فشار میآوردی. چکار کنیم، بدن ما چیزهایی داره که نمیتونیم کنترلش کنیم. _همین موضوع کثیفِ منحرف؟ همین موضوع؟ عادل دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما اسمه حرفش را تمام نکرده بود. _فراموش نکردم که در این مورد هم به من دروغ گفتی. گفته بودی حلش کردم. احمق. عادل پاسخی نداد. بیصدا به سمت کمد رفت، لباسش را عوض کرد و سعی داشت هرچه زودتر از اتاق خارج شود. _بیا اینجا عادل. هر کاری میکنی بکن، این رو حلش کن. عادل به عوض کردن لباسش ادامه داد: اسمه باشه، دارم بهت میگم میگذره. من چه کاری میتونم بکنم. لطفاً مزخرف نگو، ما قراره بچهدار بشیم، باید احترامی که به هم داریم رو حفظ کنیم. بعد از عوض کردن لباسش، با قدمهای سریع بیرون رفت. اسمه از پشت در غر زد: حیوان! پشتش را به بالش تکیه داد. بعد در حالی که از عصبانیت میلرزید، چند بار با مشتهای گرهکردهاش روی تخت زد. وقتی عادل به آشپزخانه رفت، مادرش داشت صبحانه درست میکرد. عادل ناخودآگاه فاطما را از پشت محکم در آغوش گرفت و گونهاش را بوسید: صبح بخیر مادرم. وقتی عادل عقب کشید، فاطما همانجایی که بود خشکش زده بود. فاطما در حالی که سعی میکرد خودش را جمعوجور کند گفت: صبح بخیر دخترم. عادل نگاهی به میز انداخت: مامان، یکم کویماک درست کن دیگه، دلم کشیده... این را گفت و خودش را روی یکی از صندلیهای خالی انداخت. فاطما چند ثانیه به عادل نگاه کرد. گفت: درست میکنم. رویش را برگرداند. چند دقیقه بعد فادیمه وارد شد. اینکه عادل زودتر از همه سر میز پهن شده و شروع به خوردن صبحانه کرده بود، اعصابش را خرد کرد. با صدایی کنایهآمیز گفت: صبح بخیر عروس خانم. عادل به فادیمه لبخند زد و گفت: صبح بخیر خواهر زیبای من. فادیمه هم درست مثل مادرش نمیتوانست دلیلی برای این رفتارهای عادل پیدا کند. فادیمه گفت: داداشم کجاست؟ _اینجاست... عادل در آخرین لحظه خودش را جمعوجور کرد و توانست بگوید: الآنهاست که بیاد. یک لحظه اسمه را به یاد آورد و با خودش نیشخند زد. فادیمه به نگاه کردن به زنی که روبرویش بود ادامه داد. _تو خودت رو خسته نکن، باشه؟ عادل با نگاهی مات و خالی به فادیمه نگاه کرد و گفت: نه، خسته نیستم. دیشب خوب خوابیدم. پرسید: بابام رفت؟ در همین حال لیوان خالی دستش را به سمت فادیمه دراز کرد. فاطما: رفت دخترم. عادل با لحنی بسیار راحت گفت: تاتارام، برام یکم چای زیزفون میریزی؟ فادیمه گفت: فقط داداشم به من اینطوری میگه. در این میان، اسمه با چهرهای کاملاً ناخوشایند وارد آشپزخانه شد. نگاهی خشمگین به عادل انداخت. فاطما چند ثانیه به عادل نگاه کرد و گفت: صبح بخیر پسرم. چته، صورتت مثل گچ سفید شده؟ در حالی که هم زدن کویماک را رها کرده بود، تمام حواسش را به او داده بود. اسمه نگاهی بسیار تند به عادل انداخت و گفت: از عروست بپرس.
امیدوارم امسال سالِ آروم تری براتون باشه و به خوبی بتونید این مسیر رو طی کنید خوشگلای نازنازی
سالی پر از موفقیت های ریز و کوچیک 🩵
بچههای قشنگم سلام؛
چه مدرسهایها و چه دانشجوهای عزیزم...
امیدوارم سال تحصیلی جدید براتون پر از خاطرات شیرین، دوستیهای قشنگ و مسیرهای پر از موفقیت باشه.
کلی تجربه جدید یاد بگیرید و از لحظهلحظهاش لذت ببرید! 🤍🌱
