es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

Ir al canal en Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
272
Suscriptores
Sin datos24 horas
+47 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
از ذهنم چیزای جالبی نمیگذره https://t.me/Evimizz1/4500

اتفاقا شماهایی که میخواید مانع رسیدن ما به هم بشید جزو مهمونای vip اید

من ایسورو واسه خودش میخوام واسه🥚یا حالا هر چی که از ذهنتون میگذره🫪که نه!

https://t.me/Evimizz1/4477 عزیزم چه جزئیاتی؟ اسماعیل مگه جزئیاتی ام داره؟ خودتو گول نزن که ممکنه دو روز دیگه🥚دربیاد،این مرد عقیمه!

sticker.webp0.05 KB

عجبا🫪!

خانواده شوهرت ی انتظارایی ازت دارن نمیگن ایسو عقیمه ک میگن زهزا نزایید

من خوبتو میخام فانوسن

آجی اسماعیل عقیمه

بچه‌ها لطفا بابت کوتاه بودنش عذر منو پذیرا باشید چشمام میسوزن نتونستم بنویسم واقعا🥲👈🏼👉🏼

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
«ایسو» به این فکر کردم که یعنی الان هم فادیمه قراره نجاتم بده اما فراموش کردم که این بار خود فادیمه این‌کارو باهام کرده... لبخند محوی زدم و چشمام بسته شد اما با صدای شکستن در ، به سختی سعی کردم چشمامو باز کنم . با دید کم و تاری که داشتم دیدم که یه هاله‌ی سیاه رنگی سمتم اومد و کنارم زانو زد‌ برای چند ثانیه وضعیتم رو چک کرد و بعد ضربه ای به صورتم زد و من صداشو خیلی ضعیف میشنیدم: ــ ایسووووو...ایسو...نخواب داداش...الان میبرمت بیرون! دست منو دور شونش انداخت و منو کشون کشون از انبار بیرون برد؛ مچ پام به لبه‌ی در گیر کرد و یه دردِ تیز از قوزکم بالا رفت ، ولی حتی نتونستم صدایی دربیارم... هوای تازه که به صورتم خورد ، نفس عمیقی کشیدم . می‌تونستم واضح تر ببینم... اون هاله‌ی سیاه ، فاتیح بود! داداشم‌.‌..فاتیح فورتونا! صورتش کثیف بود ، پیشونیش عرق کرده بود و رگهای گردنش برآمده بودن . با نفس‌های سنگین ، منو به دیوار تکیه داد و دستش رو روی شونه‌هام گذاشت . برای چنو لحظه نگران به چشمام خیره شد؛ انگار که داشت مطمئن میشد هنوز زنده‌ام . با صدای بریده بریده ولی محکم گفت: ــ نفس بگیر که باید بریم زنتو نجات بدیم..! «حال» نور از لایِ پرده به داخل اتاق می‌تابید و توی چشمام بود. دستمو گذاشتم روی چشام تا نور اذیتشون نکنه . گلوم خشک شده بود برای همیم از کنار تخت لیوان آبی برداشتم و کمی خوردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسمِ "فاتیح" روش خودنمایی کرد. ــ ایسو...خوبی؟! بیدارت که نکردم..؟! +نه...بیدار بودم.جانم؟ ــ اوروچ‌و امروز بردن خونه...برو بهش سر بزن...به جای منم...- حرفش رو نصفه گذاشت که گفتم: + خب...توهم بیا داداش! ــ می‌دونی که ایسو...اون نمی‌خواد منو ببینه! یعنی...اونجا هیچکس نمیخواد منو ببینه... با یادآوری اتفاقی که افتاد ، اروم و تلخ سرم رو تکون دادم. + باشه... - رو به روی عمارت فورتونا وایسادم و آروم در زدم . محسینه درو باز کرد با دیدنم تعجب کرد ولی چیزی نگفت و هول زده از جلوی در کنار رفت . رفتم داخل و یکدفعه با اسمه و النی و فادیمه مواجه شدم. از دیدنشون توی عمارت فورتونا خیلی تعجب کردم اما نشون ندادم . زنداداش اسمه سمتم اومد و خیلی ناگهانی بغلم کرد. ــ ایسو؟!خداروشکر...خداروشکر که حالت خوبه! نگاهی به فادیمه انداختم و با چشمایی مواجه شدم که ازشون آتیش به سمتم پرتاب می‌شد ‌. + ممنونم زنداداش..! مامانم زنداداش اسمه رو ازم جدا کرد و با لحن نه چندان جالبی گفت: ــ خوبه والا...تو انبار زندانیش کنین بسوزه بعد برای زنده بودنش خوشحال بشین...! درکتون نمیکنم! اوروچ رو هم تیر می‌زنین و الان میاین برای ملاقاتش؟! بعدش منو بغل کرد و ادامه داد: ــ پسر عزیزم...خداروشکر که چیزیت نشده! ازم جدا شد و با مشتی که به بازوم زد گفت: - خیلی ترسوندیم ایسو...خیلی نگرانت شدم! بعد رو کرد به فادیمه و ادامه داد: ــ برو خدارو شکر کن که شوهرت زنده‌ست عروس! برو برای پسرم گوسفند قربونی کن! فادیمه نگاه پر خشمی بهمون انداخت و با لحن تیکه‌داری گفت: ــ می‌ارزه ظریفه؟! به نظر من که ارزشِ اون بیشتره..! حرف مثل پتک توی سرم کوبیده میشد ولی سرکوبش کردم و پوزخندی زدم. +درسته...یعنی حداقل گوسفند رو توی انبار زندانی نمیکنی که بسوزه..!

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

🤣🤣 بوس‌بهت خوشگله

خوش به حال اقا اسماعیل با این خانومیش https://t.me/Evimizz1/4486

یادم رفت باید لباس عروس بپوشم

کی سعی کرده راجب شوهر من شایعه پراکنی کنه ، توجه نکنید لطفا

عروسی ایرانه دیگه گفتم یکم از دشمنی دورش کنم همین اول کاری هم نریم ور دل مامانش

https://t.me/Evimizz1/4479 منتظر کارت میمونم عروسی ایرانه یا ترابزون ولی میگم ظریفه واسه دشمنش اونجوری سوروسات داد ببین واسه تو چیکار میکنه ها دختر با کله افتادی تو عسل از پول که هیچی شوهر کردی شوهر مردیه واسه خودش فقط چو افتاده عقیمه اونم من میگم دروع تو ثابت کن

راستی بچها چی بپوشم؟!

همه‌تون دعوتید اقاییم هزینه کرده گفت هرر کی رو دوست داری دعوت کن💅🏼