es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

Ir al canal en Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
268
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+2330 días
Archivo de publicaciones
کی ظهور کرده به نظرتون؟!
@ZarahearsBot

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم
ظریفه که انگار تازه یادش اومده بود ، رو به ما گفت: ــ ایسو...ایسو کجاست؟! سر ایسو چه بلایی آوردین...؟! - داداششه...داداشش تو اتاق عمله...حداقل بزارید داداششو ببینه! چیزی نگفتم. فقط بهش خیره بودم و سعی میکردم جلویِ ریختنِ اشک هام رو بگیرم . داداشم به جای من من جواب داد: + ایسو...نیست! ــ یعنی چی؟ + داخل انبار بوده...انبار آتیش گرفته و...هیچ اثری از نیست! ظریفه...جلوی پای داداشم زمین افتاد و بلند شروع به گریه کردن کرد... برای ایسو گریه می‌کرد؟! نگاهی به من انداخت با دیدنم که بدون هیچ واکنشی همون‌جوری وایساده بودم گفت: - فادیمه...گفتما بهت...شوهرتو از دست دادی..! مثل همه‌ی فورتونا ها... بعد بلند شد و سمتم اومد. همزمان که اشکاش میریختن با صدای عصبی داد زد: - همش به‌خاطرِ توعه! ایسو به خاطر محافظت از تو اومد کوچاری...تو پسرمو هم از من و هم از خودت گرفتی..! - شوهرِ تو ، پسرِ من...! بدون اینکه حرفی بزنم فقط دندونم رو روی لبام و چشمام رو روی هم فشار دادم. داداشم دستشو دور شونم انداخت و با چشاش بهم اشاره زد. بعد همزمان ، من به سمت آلینا و داداشم سمت زنداداشم رفت. + آلینا..؟! جلوی اتاق عمل توی راهرو راه می‌رفت و اشکاش گلوله گلوله روی صورتش میریختن. با دیدنم قدم هاش تند تر شدن و خودشو توی بغلم انداخت که موهاش رو نوازش کردم. - فادیمه! + چیشد؟! از بغلم بیرون اومد و همینطور که سعی میکرد اشکاش رو پاک کنه شروع به صحبت کرد: - به زور با پرستار صحبت کردم..- با دیدن تختی که اوروچ روش بود و از اتاق عمل بیرون میومد ، النی سمت تختش دویید. هم‌زمان زنداداشم و ظریفه هم کنارش رفتن. برای بار چندم...ناخودآگاه ، تصویرِ ایسو جلوی چشمام جون گرفت. ”تو منو سوزوندی” ”تو” ”منو” ”سوزوندی” با سردردی که سراغم اومد ، سرمو به طرفین تکون دادم که تصویر از جلوی چشمام کنار بره. با کنار رفتنش ، داداشم رو جلوی چشمم دیدم. با غم نگاهم کرد و دستشو زیر چشمم کشید. اشکام ریخته بودن... + داداش..؟ فقط دستش رو روی موهام کشید و سرم رو به سینه‌ش تکیه داد. با دیدن آلینا و اسمه که سمتمون میومدن ، از آغوشش بیرون اومدم. + زنداداش...چیشد؟! - فعلا که بی‌هوشه... آلینا نفس عمیقی کشید و گفت: + فعلا همراه نمیزارن داخل...ولی منو به عنوان دکتر...یعنی..احتمالا میپذیرن! شما برید خونه‌...من میمونم! داداشم با ابروهای بالا رفته نفسش رو بیرون داد و ناچار سرش رو تکون داد. زنداداشم هم نگران دستی روی موهاش کشید. - دخترم...ما نمیخوابیم...خب؟! باهامون در تماس باش.. آلینا با خستگی سری تکون داد. اونم روزِ سختی داشت... درست روزِ عروسی پدر و مادری که بعد ۲۰ سال بهشون رسیده بود ، کسی که دوسش داره به این حال افتاده بود... نزدیکش رفتم و با لبخند موهاش رو نوازش کردم. + بهت زنگ میزنم...حواست به خودت باشه...باشه؟! با لبخندِ زورکی سری تکون داد که از بیمارستان بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. سرم رو به شیشه تکیه دادم و تا به رسیدن به خونه ، چشمام رو روی هم گذاشتم. با صدا زدن های داداشم ، به خودم اومدم. - فادیمه؟! - رسیدیم! از ماشین پیاده شدم و جلوتر از داداشم و زنداداشم راهی خونه شدم . بعد از عوض کردن لباسم با لباس خواب ، آبی به صورتم زدم . وارد اتاق داداشم و زنداداشم شدم و خودم رو روی تخت انداختم. طبق عادتی که داشتم ، سمت جایی که ایسو میخوابید برگشتم. کنارِ تخت ، رویِ زمین... هیچوقت کنارم روی تخت نخوابید... به زور لب‌هام بالا اومدن و با چونه‌ی لرزون ، لبخندی زدم. اشکام ریخته بودن... برای چند لحظه فقط به جاش خیره بودم و نمیدونم چیشد که خوابم برد... - با صدای جیغ هایی که توی خواب میکشیدم بیدار شدم. چند ثانیه ، دستم رو روی گلوم گذاشتم که راه نفس کشیدنم باز بشه... چشمام رو بستم و سعی کردم خوابی که دیده بودم رو فراموش کنم. من... لباسِ عروس... اسلحه... ایسو... کت‌و‌شلوار... من...بهش تیر زدم؟! با پاهای لرزون بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم. همه‌جا تاریک بود و فقط نور چراغی که از بیرونِ پنجره می‌افتاد ، آشپزخونه رو روشن کرده بود. با دستایی که میلرزیدن ، توی لیوان آب ریختم و یک نفس سر کشیدم. تصویرِ ایسویی که سوخته بود و ایسویی که تیر خورده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت... به سختی راهِ نفس کشیدنم باز شد و تونستم نفسم رو بیرون بدم. دستام رو به کابینت تکیه دادم و در حالی که اشکام میریختن ، سرم رو خم کردم . سرم گیج میرفت.. با احساس تکون خوردنِ چیزی بیرون از خونه ، سرم رو به زور بالا گرفتم. چشم‌هایِ آبی؟! ایسو...؟! با چیزی که جلوی چشمام دیدم ، لیوان رو روی کابینت گذاشتم و با سرگیجه و پاهایی که میلرزیدن سمتِ در خونه دوییدم... درو باز کردم و بدون اینکه کفش هام رو درست بپوشم ، کمی جلوتر رفتم.

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

کاملا درسته🥲🩶 .

بنیم مظلوم ایسوم🫠😭 ولی فادیمه هم حق داره سخت به عشقشون اعتراف کردن چون سخت عاشق شدن مخصوصا فادیمه وقتی هم سخت عاشق شده حداقل انتظار نداشت اینطور ضربه بخوره

داداش🤣🤣:)

کون ایسو پاره بود😭😭😂😂😂 https://t.me/Evimizz1/4166

یعنی چجوری😂😂؟!:)

بگید که شما هم ایسوی کون پاره رو تصور کردید؟🤣🤣🤣🥲 https://t.me/Evimizz1/4140

خب راجب ایسفاد آره میشه همچین چیزی رو در نظر گرفت؛ حتی توی سکانس اخر هم ایسو میگه ”دوست داشتنِ من انقد سخت بود که وقتی منو دوست داشتی ، نخواستم از دست بدمت” از طرفی هم دیدیم که چقدر سخت به عشقشون اعتراف کردن خصوصا از طرفِ فادیمه . حالا من یه چیزی هم خونده بودم که دورانی که فادیمه به عشقش اعتراف کرد ایسو نگفت چون نمیخواست وقتی بعد مدت ها یک‌نفر اونجوری دوسش داره از دستش بده ، دورانِ قبل عاشقیشون هم که میدونید فادیمه همش میخواست ایسو رو دست بندازه ، پس نگفتنِ ایسو هم خب حق بود چون فادیمه میدویید میرفت به عادیل میگفت و حالا همونطور که اوروچ از خانواده‌ش محافظت کرد ایسو هم کرد و نگفت... ”اگه فادیمه میگفت ایسدیلمون خراب میشد😔-”

https://t.me/Evimizz1/4143 منم واقعا بخاطر حرفاشون بهشون حق میدم سخته واقعا قبول اما بخاطر رفتار های فادیمه اصلا. درسته که اعتمادش شکسته اما وقتی میدونه ایسو واسش میمیره و فقط بخاطر این که داداشش آسیب نبینه و فادیمه رو از دست نده این کارا رو کرد رفتار فادیمه نمیگم حق نبودا اما قبول کنین زیاده روی بود خیلیم همه دیدیم چقدر سخت عشقشون رو بهم گفتن داستان بقیه زوج ها با ایسفاد فرق میکنه. اسدیل: عادل باباش و از دست داده و اهل کوچاریه و نقش پر رنگ تو این دشمنی(از لحاظ این که پسر عمر دیگه) اما اسمه فقط یکی از اون آدمای عادی روستا فورتونا بوده، تو این دشمنی نبوده از هیچ لحاظ النی هم بخاطر اینکه شریف نمی‌خواست خون کوچاری کنارش باشه از اسمه گرفت فک میکنم و بخاطر این که اولین آدما بودن که عاشق روستای دشمن شدن تو داستان اسدیل بقیه نقش داشتن که سخت بهم رسیدن اورل: اوروچ پسر مهمت و یکی از مهم ترین آسیب دیده های این دشمنی النی دختر عادل یعنی نوه عمر اینا قابلیت عاشق شدن رو دارن اما ایسفاد جفتشون یتیمن بخاطر این دشمنی فادیمه باباشو مامانشو بخاطر این دشمنی از دست داد ایسو هم باباشو تو داستان اینا خودشون نقش داشتن که سخت بهم رسیدن چرا؟ چون بچه های دشمنن نمیدونم منظورم رو فهمیدین یانه😂 ببخشید زیاد شد💘 دلم پر بود😅🫂

اینم تازه دیدم خیلی قنده😭
اینم تازه دیدم خیلی قنده😭

البته بدون عکس هم اگه خواستین خودتون میتونین بنویسین

منتظر وانشاتون هستم و اینکه اگه دوست داشتید بگید بزاریم چنل❤️
@ZarahearsBot

و این
و این

این
این

Repost from N/a
بچه ها یه چالش بریم من عکس بفرستم شما یه وان شات بنویسید ازش ؟🫠✨😭 یکم رمان های شما گل هارو بخونیم نظرتونه ؟✨🫠😭🧑‍🦯

هوایِ ریکتاشو داشته باشید بریم پارت بعد🩶 .

شما بیا پی‌وی حلش میکنیم عزیزم😍

بچه های چنل اصلا