es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

Ir al canal en Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
266
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-1130 días
Archivo de publicaciones
ایسورو خیلی دوست دارم چ تو سریال چ تورمان چ لاشیو تاکسیک چ سیفو امن اخ کرکتری ک توهستی😔😍

نهم دیگه .

الان ما پارت چندیممم؟؟؟؟

بختم بهت ایسو فورتونا

تازه اولشه-

https://t.me/Evimizz1/2132 هیچی دیگه نظرم اینه ایسوی بخت برگشته کلا زندگی نداره این بدبخت🚶🏻‍♀🚶🏻‍♀

بچها اصلا به مقدار ایسدیل این پارت دقت کردید؟ نظراتون کجان الان؟

sticker.webp0.06 KB

یه لحظه خودمو جای فادیمه فرض کردم و واقعا دیوونه شدم از نبود ایسو🥲

حیف که نت ندارم وگرنه خیلی دلم میخواست گالریمو اینجا خالی کنم😔

Repost from N/a
𝐸𝑐ℎ𝑜𝐹𝑢𝑟𝑖𝑎𖧧' " یه گوشه‌ی دنج برای فیلم و سریال‌هایی که دوستشون داریم، از ادیت و عکس گرفته تا سکانس‌هایی که دلمون نمیا
𝐸𝑐ℎ𝑜𝐹𝑢𝑟𝑖𝑎𖧧' " یه گوشه‌ی دنج برای فیلم و سریال‌هایی که دوستشون داریم، از ادیت و عکس گرفته تا سکانس‌هایی که دلمون نمیاد از کنارشون رد بشیم🩵" اگه سلیقمون به هم نزدیکه، خوشحال میشیم کنارمون باشی🥂 _ 𝓙oin☕️ @Echofuria◞  ꫂ

بقیه‌تون کجایید؟ نگران شدم!

خواهیم دید چه میشود👀...

این پارت هم مثل همیشه عاالیی بود فقط از اونجایی که عاشق درام هستم کاش یه بلایی سر ایسو بیاد تا فادیمه یکم به خودش بیاد و دوباره بهش نزدیک شه😭😂

ایشالا که دوسش دارید🩷 منتظر نظراتون راجب این پارت هستم :
@ZarahearsBot

فادیمه...خیلی خوشگل شده بود...مثلِ همیشه.. ولی من...جرئت نداشتم حتی چندثانیه بیشتر نگاهش کنم. حتی گرفتن دستش هم برایِ من ، درست مثل یه آرزوعه‌. آرزویی که شیرینی لحظه‌ی براورده شدنش به تلخی بعدش..شاید نمی‌ارزید! تو همین فکرا بودم که صدای قدمهایی رو پشت سرم شنیدم. توانش رو نداشتم که برگردم و ببینم کیه.. کنارم روی تخته سنگ نشست و دستشو روی شونم گذاشت. سرم و اروم بالا اوردم و داداش عادیل رو کنارم دیدم. - خوبی پسر؟ سرمو به طرفین تکون دادم. - قرمز شدی! به خاطر فادیمه‌ست؟ بالاخره هوا وارد ریه‌هام شد که دستای لرزونم روی صورتم کشیدم. + داداش...حتی دستشم نمیتونم بگیرم.. انگار هر بار که نزدیکش میشم ازم دورتر میشه...وقتی دستشو موقع رقص گرفتم ، سریع ول کرد رفت..اصلا نگاهم نمیکنه! دستشو روی شونم فشار داد که ادامه دادم: + داداش...میدونی جای اینکه چیزی بهم بگه... حرفمو خوردم و به جاش ادامه دادم : + من هر چقدرم ازش فرار میکنم...از جلوی چشمم کنار نمیره! قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین افتاد رو پاک کردم. - آروم باش پسر! فادیمه ازت ناراحته..نه اینکه دوست نداشته باشه! - الانم پاشو برو که یکم دیگه نباشی فادیمه دنبالت میگرده! « فادیمه » داداشم از پیشش بلند شد و همزمان با اومدنش به سمت من ، ایسو هم سمت مخالف رفت. وقتی ایسو دور شد ، از پشت دیوار بیرون اومدم و با داداشم رو به رو شدم. - فادیمه..؟ + داداش... - شنیدی فکر کنم..! چند قدم نزدیک تر اومد و بعد گفت: - فادیمه...تا کی میخوای مجازاتش کنی؟ فکر نکن تنها کسی که درد کشیده تویی ، اونم نفس کم آورد . اون کوچولویی که به خاطرش کنار ایسو موندی هم وقتی میاد نیاز به یه خانواده داره ، نه مامان بابایی که باهم دشمنن! ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست. بچه‌مون.. باباش... ایسوهم درست مثل من از این دوری ناراحت بود. شاید برای اولین بار بعد از این مدت ، دردِ اونم دیدم . جلوی ریختن اشکی که توی چشمام بود رو گرفتم. دلم براش تنگ بود ، اما انگار هنوز بلد نبودم دوباره بهش اعتماد کنم...

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
« فادیمه » خیلی سریع این چند روز گذشت. کم‌کم کوچولوی توی شکمم رو بیشتر حس میکردم و البته ، شیطونیاش برای اینکه بغل باباش رو میخواست هم بیشتر میشد. با اینکه شبا لباسش رو بغل میکردم و با عطرش میخوابیدم ، ولی بازم یه‌سری شبا از شدت بی‌قراری خوابم نمیبرد. با صدا زدن های آلینا به خودم اومدم. مهمونا کم‌کم تکمیل شده بودن. داداشم و زنداداشم جلومون میرفتن و ماهم پشت سرشون. وقتی به صندلی‌ها رسیدیم ، داداشم و زنداداشم نشستن و ماهم کنار وایسادیم. خیلی محسوس با چشمام دنبال ایسو گشتم... همچنان که داشتم چشم میگردوندم ، کنارِ چاکیر و یه عده‌ی دیگه ، چشمم بهش خورد. کت‌و‌شلوار مشکی پوشیده بود که عجیب بهش میومد و... منو یاد عروسیمون مینداخت. همچنان که نگاهم روش بود ، اونم نگاهش به من افتاد و برای چند ثانیه ، بدون اینکه صداهای اطرافم رو بشنوم خودم رو به دریای چشماش که از دور هم میدرخشید سپردم. هر ثانیه ، بیشتر و بیشتر متوجه میشدم که چقدر دلم برای اون چشما ،برای اون بغل ها و برای اون بوسه ها تنگ شده. همچنان که دلتنگی تو تک‌تک رگ هام جریان پیدا کرده بود ؛ بعد چند ثانیه چشم تو چشم شدن، برخلاف میل باطنیم اخم الکی کردم و نگاهمو از روش برداشتم. همینکارم مصادف شد با احساس حالت تهوعی که توی معده‌ام پیچید و به سرعت سمت سرویس بهداشتی دوییدم. « ایسو » نگاهمون قفل هم بود. هر لحظه بیشتر از قبل متوجه این میشدم که چیزی از دلتنگیم کم نشده.. لباسش ساده بود ولی مثل همه‌ی لباسای دیگه‌ش بهش میومد . خنده‌ی واقعی روی لباش بود و چشماش از خوشحالی میدرخشیدن. صداهای درونمو نمیتونستم خاموش کنم . منم قبلا میتونستم لبخند به لبش بیارم و کاری کنم چشماش خوشحال باشن ولی الان..؟ اون کوچولو تنها نخی بود که مارو به‌هم وصل نگه‌داشته بود. اینکه مدتها بود بغلش نکرده بودم ، نتونسته بودم عطر موهاشو تو سینه‌م حبس کنم و دستشو هر بار محکم تر از قبل بگیرم داشت دیوونم میکرد. توی همین فکرا بودم که فادیمه با اخم نگاهشو از روم برداشت. لبخند ریزی که روی لبم بود کنار رفت اما قبل از اینکه بتونم نگاهم رو از روش بردارم ، به سرعت شروع به حرکت کرد. آلینا پشت سرش رفت و منم اروم از میان جمعیت کمی که اونجا بود ، راهی که رفته بود رو رفتم. الینا جلوی سرویس بهداشتی بود که سمتش رفتم و تو همون حال ، فادیمه بیرون اومد. نگران لب زدم: - فادیمه؟ حالت خوبه؟ نگاه آرومی بهم کرد و در جوابم گفت: + خوبم...حالت تهوع داشتم. بعد بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده،به آلینا اشاره زد و جفتشون شروع به حرکت کردن. چند ثانیه به مسیری که داشت و میرفت و بعد به جای خالیش نگاه کردم. چی‌میشد اگر اجازه میداد فقط بهش بگم چقد قشنگ شده؟ فقط میگفتم چقدر لباسش بهش میاد... چی‌میشد جای اینکه لباسمو بغل کنه و سعی کنه اینو ازم پنهان کنه ، به خودم بگه؟ بعد چند دقیقه با صدای آهنگ هورون ، نفسمو محکم بیرون دادم و سمت جایی که بودم رفتم. داداش عادیل دست زنداداش اسمه رو گرفته بود ، فادیمه ، آلینا و چاکیر هم کنار اونها داشتن میرقصیدن. با لبخند نگاهشون میکردم و برای اونا..از ته دلم خوشحال بودم. وقتی نگاه داداش عادیل بهم افتاد ، صدام زد و با سرش بهم اشاره کرد که بهشون اضافه بشم. - ایسوو! همه‌ی نگاها سمت من بود و با تردد سمتشون رفتم. داداش عادیل با دیدنم ابروشو بالا انداخت و گفت: - دست منو که قرار نیست بگیری ، برو دست زنتو بگیر. با چیزی که شنیدم...نفسمو بیرون دادم و با خجالت سمت فادیمه رفتم. کنارش وایسادم و دستمو سمتش گرفتم که با میل خودش ، دستشو بگیرم. با تامل دستشو توی دستم گذاشت که شروع کردم به رقصیدن. تموم مدت ، جای اینکه نگاهم به روبه‌رو باشه به فادیمه بود. با ریتم اهنگ شونه‌ش رو تکون میداد و موهاش توی هوا تاب میخوردن. هر چند ثانیه یکبار نگاهش بهم میوفتاد و طی چند ثانیه بدون اینکه تونسته باشم نگاهش رو بخونم ، چشمش رو از روم برمیداشت. به خودم لعنت میفرستادم. نفسم بالا نمیومد و قرمز شدن صورتم رو کاملا حس میکردم. با تموم شدن اهنگ ، فادیمه سریع دستمو ول کرد و سمت دیگه‌ای رفت. دلم میخواست از این فضا فرار کنم. هیچکس دیگه‌ای از فورتونا ها نبود و تنها فورتونای بین کوچاریا بودم. حداقل...شاید اگر داداشم بود ، میرفتم پیش اون.. بعد چند دقیقه که به زور صبر کرده بودم ، دیگه نتونستم و به سمتی دور از جمعیت رفتم. دستمو روی صورتم کشیدم و سعی کردم کمی نفس بکشم. دکمه‌ی اول پیراهنم رو باز کردم ، شاید تنفس برام اسون تر بشه.. پاهام دیگه توان نگه‌داشتنم رو نداشتن که روی تخته سنگی نشستم.

" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "

https://t.me/Evimizz1/2118 وایی شرور بازی در نیار ما بیچاره ها گناه نداریم؟😔 میخوام برم ادامه سریالم رو ببینم بده دیگه😭😭😂 بعد اسپویلم میدی بیشتر کنجکاو میکنی ما روووو🫠