Lost in I-LAND⁷
Ir al canal en Telegram
211
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
— آهنگ اصلی «Death of Me» انگار این انرژی رو به اوج میرسونه. باید نتهای بالا رو بخونی و همزمان پاهات رو با سرعت زیادی حرکت بدی. به نظر میرسه آهنگیه که فقط وقتی سراغش میری که واقعاً مصمم باشی نشون بدی یه آرتیست پاپ چقدر میتونه تواناییها و جنبههای مختلفی داشته باشه. EVAN: راستش دقیقاً با همین ذهنیت این آهنگ رو ساختم. (میخنده) مثل «Noise»، اینم یعنی پشت صحنه مجبور شدم دیوونهوار تمرین کنم. اجرای همچین آهنگ و رقصی فقط وقتی ممکنه که آدم توی هر مرحله مدام خودش رو بهتر کنه. من دمو رو با نتهای بالا، یه ماه قبل از انتشار «Ride or Die» ضبط کرده بودم، ولی وقتی دوباره خواستم بخونمشون، اصلاً نمیتونستم. برای همین هر روز تمرین میکردم و به خودم میگفتم: «هرجور شده باید از پسش بربیام»، تا اینکه بالاخره تونستم اون نتها رو بگیرم. فرایند آسونی نبود، ولی آخرش هیچچیزی غیرممکن نیست. اگه فقط قدمبهقدم به جلو رفتن رو ادامه بدی، یهجوری بالاخره همهچی درست میشه. — در نهایت، به نظر میرسه آلبوم «Death of Me» همزمان جنبههای مختلف زیادی از تو رو نشون میده. از آهنگهای آلترناتیوی مثل «Noise» و «Immature» گرفته تا پاپ خالص و مستقیمِ «Death of Me». EVAN: آدمها ذاتاً پر از تناقضن. برای همین این آلبوم به نظرم خیلی انسانیه و فکر میکنم دلیل اینکه اینقدر حسِ یه موج شدید دوپامین رو میده هم همینه. سینگل «Ride or Die» از دو آهنگ تشکیل شده بود که برای من یه قلمرو جدید بودن، ولی این آلبوم بیشتر حول صدای خودم ساخته شده؛ صدایی که واقعاً توش خوبم و دوستش دارم. توی بعضی ترکها جنبهی ریلکستر و آرومتر خوندنم رو نشون میدم. «Twilight» منو پرانرژی و سرحال نشون میده، و از طریق «Death of Me» میخواستم الهامی رو با بقیه به اشتراک بذارم که وقتی توی موقعیتهای مختلف خودم رو مجبور کردم مستقیم با خودم روبهرو بشم و خودم رو همونطوری که هستم بپذیرم، به دست آوردم. — تو قبلاً گفته بودی که از نظر درونی، هویتت یه آیدله، ولی از نظر سبک موسیقی یه آرتیست آلترناتیوی. به نظر میرسه این طیف کامل توی این آلبوم خودش رو نشون میده. EVAN: این بار واقعاً میخوام دقیقاً به هدف بزنم. من یه آیدلم؛ کسی که وظیفهش اینه که اورها رو خوشحال کنه. در عین حال، سبکهای موسیقی خیلی زیادی رو دوست دارم و میخوام یه آرتیست آلترناتیو باشم، ولی در نهایت همهی اینا رو بهعنوان یه آیدل بیان میکنم. — مخصوصاً با توجه به اینکه آخرین ترک «Going Home» هست، انگار کل آلبوم یه سفر برای شناختن خودته؛ سفری که توش از بین همهی این جنبههای مختلف خودت عبور میکنی. ولی توی جملههایی مثل «Almost Going Home» هنوز یه حسِ کامل نرسیدن به مقصد هم وجود داره. EVAN: از وقتی خواننده شدم، تقریباً دیگه نتونستم برم خونه. یه بار ساعت ده شب کارم تموم شد، رفتم خونه، ولی صبح ساعت نه دوباره باید بیدار میشدم و میرفتم. تونستم یه کم با خانوادهم حرف بزنم، هرچند خیلی کوتاه، و قبل از اینکه دوباره برم دنبال کارام، یه کم میوه هم خوردم. ولی توی راه برگشت، توی تاکسی، یهدفعه احساساتم اونقدر شدید شد که شروع کردم به گریه کردن. اون موقع با خودم گفتم: «میخوام برگردم خونه.» عبارت «Almost Going Home» دقیقاً همین معنی رو داره؛ اینکه من واقعاً برمیگردم خونه، وقتی بالاخره به همهی چیزایی که قبلتر دربارهشون حرف زدم برسم، به چیزایی که هنوز حس میکنم کم دارم، و وقتی به اندازهی کافی خودم رو تغییر داده باشم. — یعنی این تغییر، برگشتن به همون کسیه که واقعاً در اعماق وجودت هستی؟ EVAN: آره. بیشتر از هر چیزی توی دنیا میخوام جلوی آدمهای زیادی روی صحنه برم و خودِ واقعیم رو بهشون نشون بدم. فکر میکنم خودِ واقعی من آدمی خونگرم و صمیمیه که راحت میشه بهش نزدیک شد، ولی این اواخر بیشتر درونگرا شدم. برای همین حس میکنم وقتی جلوی آدمهای زیادی هستم، اون ویژگی خاصم کامل خودش رو نشون نمیده. مهمترین چیز اینه که دارم خودم رو تغییر میدم. میخوام به مردم نشون بدم که واقعاً چه آدمی هستم.
— به نظر میرسه توی «Noise» این حس حتی لایههای بیشتری پیدا میکنه. پشت این همه صدای مختلف، یه باور محکم به خودت و یه میل قوی برای ادامه دادن و جلو رفتن وجود داره. EVAN: جالبه که آهنگ اول، «Not Enough»، کلاً دربارهی اینه که حس میکنی یه چیزی توی خودت کم داری، ولی توی آهنگ دوم میگم که میخوام تمام سر و صدای اطرافم رو بگیرم و ازش استفاده کنم. یه جورایی ممکنه متناقض به نظر برسه، ولی من پشت صحنه مدام دارم خودمو هل میدم که جلو برم. هی تمرین میکنم، تمرین میکنم، هی فیلمبرداری میکنم، فیلمبرداری میکنم، حتی بعضی وقتا از تعطیلاتم میزنم تا روی پروژهها کار کنم. با این حال، هنوزم کلی زمینه هست که توشون حس میکنم به اندازهی کافی خوب نیستم. برای همین همزمان که دارم جلو میرم، سعی میکنم بهتر بشم. ولی توی همین مسیر، یه چیز الهامبخش هم وجود داره. من از تجربه کردن یاد میگیرم؛ چیزایی که جواب نمیدن رو میگیرم و تبدیلشون میکنم به چیزایی که جواب میدن. میخواستم از طریق سر و صدای موسیقی، دقیقاً همین حسِ اولِ شروع این فرایند رو منتقل کنم. — پس برای تو، هنوز چه چیزایی «Not Enough» هستن؟ EVAN: راستش، موفقیت و شناخته شدن بهعنوان یه آرتیست، عشق فنها… هیچکدوم از اینا هنوز باعث نمیشن حس کنم به اندازهی کافی به چیزی که میخواستم رسیدم. شاید یکی بگه این یعنی آدم طماعیام. من هنوزم خودمو کسی میبینم که یه چیزایی کم داره. هنوز کلی چیز هست که میخوام امتحان کنم و توی زمینههای مختلف بهشون برسم. فکر نمیکنم کسی بتونه همهچی رو بهتنهایی انجام بده. برای همین سعی میکنم تا جایی که میتونم به آدمایی که میشناسم و بهم نزدیکن گوش بدم و مهمتر از همه، سعی میکنم ثبات داشته باشم و ادامه بدم. برای من، همین از همهچیز مهمتره. — جالبه که توی «Not Enough»، این اراده حتی با پرتاب سهامتیازی استفن کری هم مقایسه میشه. آهنگ اینهمه جدیت و اراده داره، بعد یهو میرسه به جملهی «Hittin’ like a Stephen’s three». EVAN: (میخنده) میخواستم یه کم شوخی هم قاطیش کنم. تازه من بسکتبال رو هم دوست دارم. استفن کری که پادشاه پرتابهای سهامتیازیه، خودتون میدونید. من خیلی طرفدارشم. حتی یه پیراهن دارم که خودش شخصاً بهم هدیه داده. تا جایی که شنیدم، هنوزم سخت تمرین میکنه و روی بهتر کردن تکنیک پرتابش کار میکنه. منم میخواستم همین مفهوم رو برسونم؛ اینکه باید مثل اون به جلو رفتن ادامه بدم و هنوز کاملاً به اون سطحی که میخوام نرسیدم. — توی «Immature»، خودت رو کسی توصیف میکنی که «یه عالمه کمبود و نقص داره» و به خودت میگی «بچه»، ولی با این حال همچنان آرومآروم جلو میری. آسون نیست که آدم نقصهای خودش رو بپذیره و بازم ادامه بده. به نظر میرسه این آهنگ خیلی صادقانهست. EVAN: یه دورهای سعی میکردم جنبههای ناپختهم و چیزایی که توشون کمبود داشتم رو پنهان کنم، ولی یه جایی رسید که مجبور شدم با همهشون روبهرو بشم. وقتی واقعاً قبول کردم که بعضی جنبههای شخصیتم هنوز به اندازهی کافی خوب نیستن، کمکم این فکر برام طبیعی شد. معلومه که هنوزم باید روی خودم کار کنم، ولی توی این دنیا هیچکس کامل نیست. فکر میکنم اورها هم بتونن با این حس ارتباط برقرار کنن. یه جورایی خیلی رهاییبخشه که آدم خودش رو همونطوری که هست بپذیره. وقتی به خودت میگی: «آره، هنوز کلی چیز هست که باید روشون کار کنم»، همهچی خیلی راحتتر میشه.
— چرا اینقدر برات مهمه که دقیقاً دیدگاه و چیزی که خودت توی ذهنت داری رو به واقعیت تبدیل کنی؟ EVAN: راستش توی زندگی هیچوقت خیلی به این موضوع فکر نکرده بودم، ولی همیشه یه نیاز عجیبی داشتم که یه چیزی خلق کنم و دلم میخواست به هر قیمتی که شده موسیقی کار کنم. واقعاً خیلی زیاد اینو میخواستم. بهعنوان یه آرتیست، حس میکردم باید خودم موسیقی بسازم، اونو به مردم نشون بدم و حتی فراتر از خود موسیقی برم و بخش بصری و تصویری هم بهش اضافه کنم. — توی «Leemujin Service» گفتی که «مهمه به خودت وفادار بمونی». تو چطوری سعی میکنی از طریق موسیقیت به خودت وفادار بمونی؟ میگن آدمی که توی بچگی بودی، معمولاً به اون کسی که در اعماق وجودت هست نزدیکتره. EVAN: راستش، بچگیهام خیلی حواسپرت بودم و دائم اینور و اونور میدویدم. یه جورایی مثل یه شیطون کوچولو؟ (میخنده) یه معبدی بود که هر وقت از شهر بیرون میرفتم، همیشه بهش سر میزدم. اونجا با چند تا دختر بزرگتر آشنا شده بودم و واقعاً براشون یه دلقکِ تمامعیار بودم؛ بعضی وقتا حتی کاری میکردم گریهشون بگیره. ولی الان… فکر کنم وقتشه اینو تعریف کنم. از وقتی خواننده شدم، هیچوقت دربارهش حرف نزدم، ولی وقتی کلاس چهارم بودم، تشخیص دادن که به لنفوم بدخیم مبتلا هستم. مدام سرفه میکردم و اولش فکر میکردم فقط سرما خوردم، برای همین خیلی جدی نمیگرفتمش. ولی یه روز که داشتم فوتبال بازی میکردم، چهار پنج قدم برداشتم و یهو دیگه نتونستم نفس بکشم. بعداً توی بیمارستان فهمیدم که سرطان بوده. — حتی نمیتونم تصور کنم تجربه کردن همچین چیزی توی اون سن چقدر برات سخت بوده. EVAN: درمانش آسون نبود، ولی وقتی میدیدم مامانم بدون وقفه ازم مراقبت میکنه، دلم میخواست بهخاطر اونم که شده قویتر باشم. وقتی توی بیمارستان برای بیمارها برنامههایی مثل مسابقهی استعدادیابی برگزار میکردن، من گیتار میزدم و حتی مجریشون هم میشدم. از ششسالگی آرزو داشتم خواننده بشم، ولی راستش اون موقع اصلاً توان روحی نداشتم که حتی بهش فکر کنم. میدیدم دوستام از دنیا میرن و مدام با خودم میگفتم: «من خیلی میخوام زنده بمونم. میخوام برگردم خونه.» خوشبختانه درمانم رو پشت سر گذاشتم و تونستم به زندگی ادامه بدم، ولی برگشتن پیش دوستام و دوباره جا افتادن توی جمعشون آسون نبود. انرژی خیلی کمتری داشتم و چون موهام بعد از شیمیدرمانی هنوز کامل درنیومده بود، خیلی وقتا بهخاطرش مسخرهم میکردن. دوستام میگفتن: «این دیگه چیه؟ علفه؟ دقیقاً شبیه راهبها شدی!» ولی من فقط تحمل میکردم، چون میخواستم دوباره توی جمعشون جا بیفتم. وقتی رفتم راهنمایی، دوستای خوبی پیدا کردم، ولی دیگه مثل قبل اجتماعی نبودم. بیشتر درونگرا شده بودم. خیلی وقته به این چیزا فکر نکرده بودم. برگشتن دوباره بهش دردناکه. (میخنده) — فکر میکنی این تجربه هنوز هم روی نحوهای که موسیقی میسازی و خودت رو از طریق موسیقی بیان میکنی تأثیر داره؟ EVAN: توی آهنگ «Noise»، که یکی از آهنگهای مینیآلبومه، یه بخشی هست که میگه: «به من اعتماد کن / بدون که از پسش برمیام / آروم پیش برو / مشکلی نیست / از صبح تا شب تسلیم نشو» من میخواستم از همون شروع کارم با اسم EVAN، از طریق موسیقی به مردم بگم که روزای خوب بالاخره میرسن. وقتی توی آهنگ اصلی «Death of Me» میخونم که «این پایان من نیست»، این حرفا از تجربهی شخصی خودم میان؛ چون من واقعاً یه زمانی در آستانهی مرگ بودم. هرچقدر هم که عمیق زمین خورده باشم، باز و باز احساس کردم که این هنوز پایان راه نیست. امیدوارم اور این پیام رو بشنون و بتونن حتی یه ذره امید توش پیدا کنن.
WEVERSE MAGAZINE INTERVIEW 📁
برای ایوان، موسیقی یه سفر به سمت خونهست؛ سفری که از خاطرات بچگیش شروع میشه، از چیزایی که برای همیشه زندگیشو تغییر دادن، و میرسه به جایی که میتونه خودشِ واقعیش رو پیدا کنه. — تو اخیراً توی یوتیوب ویدیویی از مرتب کردن استودیوت منتشر کردی. فکر میکنم اینکه تونستی فضای خودت رو دقیقاً همونطوری که میخواستی بچینی، از خیلی جهات برات مهم بوده. EVAN: هرچی بزرگتر میشم، بیشتر میفهمم که داشتن فضای شخصی خودم چقدر برام مهمه. کمکم حس کردم اگه میخوام همهچی خوب پیش بره، باید توی جایی که وقتمو میگذرونم احساس راحتی کنم. برای همین استودیوم رو از صفر تا صد دقیقاً همونطوری که دوست داشتم چیدم. — دقیقاً چهجوری؟ EVAN: من فضای راحت و بیتکلف رو دوست دارم. اخیراً یه فرش قلبیشکل انداختم و اتاق بهخاطرش یه کم بامزهتر و بازیگوشتر به نظر میرسه. عکسهامو قاب کردم و سعی میکنم با چیزایی که دوست دارم، مثل وسایل روی میز و اینجور چیزا، فضا رو طبیعی تزئین کنم. البته بین استودیو و خونهم یه تفاوتی هست. دوست دارم استودیو یه شخصیت خاص خودش رو داشته باشه، ولی توی خونه بیشتر فضای دنج و راحت رو دوست دارم. (میخنده) — این خیلی شبیه خودته. بعضی وقتا انگار پیچومهرهها رو سفت میکنی و بعضی وقتا هم میذاری یه کم شل باشن. EVAN: آره، درست میگی. فکر کنم همهچی به موقعیت بستگی داره. برای تمرین لباس راحت میپوشم، ولی بازم سعی میکنم خوب به نظر برسم. آخر هفتهها ممکنه یه کم شیکتر لباس بپوشم یا یه استایل مرتبتر انتخاب کنم. حالوهوام هم هر روز عوض میشه. بعضی روزا خیلی پرانرژی و اجتماعیام، بعضی روزای دیگه ترجیح میدم تنها باشم و به فکرام سر و سامون بدم، نه اینکه با بقیه وقت بگذرونم. — پس شاید همیشه قضیه تجربهی زیاد نیست، بلکه بیشتر به اون حس درونیای مربوط میشه که همون لحظه بهت میگه چی کار کنی. حتی وقتی برای اور یه ناخن مصنوعی درست کردی، با اینکه ظاهراً تجربهی زیادی توی این کار نداشتی، به حس خودت اعتماد کردی و یه چیز خیلی خوب ساختی. EVAN: (میخنده) راستش اصلاً نمیگم که واقعاً توی درست کردن ناخن خوبم. خیلی هم این کارو نکرده بودم، ولی آخرش ناخنها باز سلیقهی خودمو نشون دادن. چون بیشتر اور دخترن، با خودم گفتم: «چه طرحی ممکنه دخترا دوست داشته باشن؟» چون تابستون بود، از همون بهعنوان ایدهی اصلی استفاده کردم، برای نوک ناخنها دو تا رنگ رو با هم ترکیب کردم و فقط به حس خودم اعتماد کردم. ولی حالا که اینو گفتی، میفهمم که برای من واقعاً غریزه و حس درونی از تجربه مهمتره. — این موضوع توی زندگی روزمرهت هم صدق میکنه؟ EVAN: فکر کنم توی موسیقی هم همینطوریام. یه چیزایی رو غریزی میفهمم و سریع شروع میکنم به کار کردن. راستش من خیلی موسیقی راک گوش نمیدم. وقتی روی «Ride or Die» کار میکردم، بیشتر از معمول راک گوش میدادم، ولی بازم بیشتر R&B و سبکهای دیگهای رو گوش میدادم که واقعاً دوستشون دارم. بعد یهو یه چیزی به ذهنم رسید و غریزی همون رو جوری وارد آهنگ کردم که با راک جور دربیاد. — به نظر میرسه برات مهمه چیزی که توی ذهنت داری رو دقیقاً همونطوری که تصورش میکنی به واقعیت تبدیل کنی. حتی توی خوندنت هم، چه R&B باشه چه راک، حس میشه که یه تصویر مشخص توی ذهنت داری. EVAN: الان ۲۴ سالمه و دیگه اونقدرها هم جوون نیستم. هرچی بیشتر چیزای مختلف رو تجربه میکنم، بیشتر میفهمم که تعادل چقدر مهمه. همیشه یه حسی داشتم که هر سبک موسیقی، مدل اجرای خاص خودش رو میخواد، ولی تازه الان دارم واقعاً میفهمم این یعنی چی. در واقع این موضوع توی همهچی صدق میکنه. مثلاً اگه از خودم بپرسم: «اگه خونهم رو هم مثل استودیو بچینم، شلوغ و درهمبرهم به نظر نمیرسه؟» جوابش همون لحظه برام روشن میشه. استودیو، استودیوئه و خونه، خونهست؛ یه همچین چیزی. برای همین فکر میکنم پیدا کردن تعادل درست برای هر آهنگ، فقط بخشی از کار یه آرتیسته
🐹: خیلی خوش گذشت، دوستش دارم. 🐹: آه، لطفاً نخندین. 🐹: من یه مرد با غرورم 🐹: اگه همینطوری ادامه بدین، دیگه مجبورم بشم استفن کری بشم. 🐹: میخواین؟؟ 🐹: ایوان کری میخواین؟ 🐹: آه، بهترین بسکتبالیست، کری. 🐹: نه اون کریای که غذاست. 🐹: هههههه 🐹: ولی کاری که غذاست رو هم دوست دارم. 🐹: آه، وقتی به این فکر میکنم که بهزودی قراره اجرا داشته باشم، 🐹: خیلی منتظرشم. 🐹: در نهایت، روز خوشحالکنندهای بود. 🐹: فقط کافیه نصفهشب بشه، 🐹: سه روز میمونه 🐹: شما هم باید از نظر روحی آماده بشین. 🐹: من کلی چیز آماده کردم. 🐹: میدونم بعد از شنیدن سمپلرها خیلی منتظرین، واسه همین من 🐹: خیلیی خوشحالتر شدم، اِوانی. 🐹: بیاین بهترین دوران پروموشنمون رو داشته باشیم. 🐹: مهم نیست اگه بدنم خسته بشه. 🐹: میدونین که، مگه نه؟ [با لحن بامزه] 🐹: من امروز هم روی یه چیزایی کار کردم. 🐹: با اینکه خیلی دلم میخواست بهتون نشونشون بدم. 🐹: هه 🐹: به هر حال، چیزای زیادی هست. 🐹: البته خودتون دیگه میدونین. 🐹: دوستتون دارم. 🐹: خوب استراحت کنین و فردا دوباره تشویقتون میکنم. 🐹: من اول میرم بخوابم، اِوِر. 🐹: شب بخیر. [با لحن بامزه] 🐹: 🌙🌙#Heeseung
⭒ 260903 ⭒
Weverse DM Up
🐹: اِوِرر 🐹: چیکار میکنین؟ [با لحن بامزه] 🐹: امروز یهجورایی اتفاقی خیلی سرم شلوغ شد. 🐹: مشغول کارای مختلف بودم و بعد تازه فهمیدم دیگه دیر شده هههه.. 🐹: فقط چند روز دیگه مونده تا همدیگه رو ببینیم 🐹: دیگه خیلی نزدیکه. 🐹: آه 🐹: احتمالاً وِلاگ رو دیدین. 🐹: ها... 🐹: من اونقدرا هم بد نیستم. 🐹: فقط وقت نمیکنم بسکتبال بازی کنم. 🐹: اگه بخوام از خودم دفاع کنم، 🐹: اون روز خیلی هوا گرم بود. 🐹: ولی با این حال، 🐹: نمیخواستم به یه بچه ببازم. 🐹: هههه.. 🐹: ولی واقعاً 🐹: اون بچه هم خیلی خوب بازی میکرد. 🐹: البته احتمالاً حریفم هم خیلی گرمش شده بود... 🐹: این به خاطر اینه که بهاندازهی کافی تمرین نکردم. 🐹: انقدر گرسنه بودم که 🐹: واقعاً همهچی رو جارو کردم. 🐹: هههههههههه 🐹: به هر حال، به لطف این وِلاگ.. 🐹: به این فکر کردم که مهارت بسکتبالم چقدر افت کرده. 🐹: کوچولوهااا 🐹: من معمولاً خیلی بهتر از اینم. 🐹: میدونین که، مگه نه؟ 🐹: فرض میکنم که میدونین؟؟ 🐹: هههه 🐹: خیلی وقته دوباره کنار رودخونهی هان بسکتبال بازی نکرده بودم.#Heeseung
🐹: فیلمبرداری فوتوبوک «Death of Me» رسماً تموم شد!
🐹: این بار با سه تا کانسپت متفاوت فیلمبرداری کردم. هر سهتاشون حالوهوای کاریزماتیک دارن، ولی میبینید که هر کدوم حسوحال متفاوتی دارن. اگه بهشون نگاه کنید، میبینید که کانسپتها کمکم پررنگتر و قویتر میشن و فکر میکنم واقعاً خوشتون بیاد. مطمئنم یه بُعد کاریزماتیک از من میبینید که قبلاً ندیده بودید. فکر میکنم اِور خیلی ازش خوششون میاد. 🐹: تازه، فقط دو روز دیگه مونده تا با «Ride or Die» دبیو کنم. با وجود این برنامهی فشرده، واقعاً از استافم ممنونم که همزمان دو تا پروژه رو آماده کردن، و از اِنها که اینقدر صبورانه منتظر این آلبوم موندن. واقعاً خیلی تحتتأثیر قرار گرفتم. برای همین حتی بدون پیتزا هم تونستم همهچیز رو تحمل کنم تا وقتی شما این ویدیو رو میبینید، مطمئنم اِنها دارن حسابی با من وقت میگذرونن، مگه نه؟ امیدوارم کلی بهش عشق بدید. من خیلی خیلی دوستون دارم، اِور بای!
بین فیلمبرداریها هیسون ولکنِ حرف زدن دربارهی غذا نبود 🐹: من که نتونستم اون پیتزایی که قبلتر گفتن رو بخورم… پیتزا… نخوردمش چون هاوایی نبود. 🐹: اوف، گشنمه. میخوام پیبیمباپ با ساقهی سیر درست کنم. شما تا حالا همچین چیزی خوردین؟ مطمئنم که نه. 🐹: اول باید با ساقهی سیر سس درست کنم، بعد سامگیوپسال رو نازک برش بزنم و اضافه کنم و یه تخممرغ هم سرخ کنم.
هیسونگ داشت عکسهاشو نشون میداد که استاف بهش گفت تیزر موزیکویدیوی «Ride or Die» همین الان منتشر شده و هیسونگ هم رفت دیدش
🐹: انقدر گشنمه، دلم میخواد همین الان یه چیزی بخورم. من… من که وقت دارم غذا بخورم… دارم، نه؟ یا نه…؟ ولی واقعاً باید یه چیزی بخورم… 🐹: میگن پیتزا تو راهه. پـپیتزا…! پیتزا؟! اوه، زیادی بلند گفتم… چه پیتزایی؟ من فقط پیتزای هاوایی میخورم
🐹: هر بار که فیلمبرداری دارم، بارون میاد. من شیطانِ آبوهوام 😭 🐹: واقعاً فقط وقتی من یه چیزی فیلمبرداری میکنم بارون میاد. دیروز هم یهو بارون گرفت. موقع فیلمبرداری موزیکویدیوی «Ride or Die» هم قرار نبود آخرش زیر بارون برقصم، ولی اون موقع هم بارون گرفت. امروز هم دوباره بارون میاد. خوشبختانه امروز توی فضای بسته فیلمبرداری داریم.
