Anliliy اساطیر ایـران و
Ir al canal en Telegram
زادهی خـاک و خورشــید 🌞 دانشجوی هوافـضا «و سرانجام روزی دختری که ریشه در خاک ایران داشت، خواست از شکفتن بنویسد.» message: @Anliliybot .. ̥✿ یه گپ کوچیک دورهمی برای اینجا https://t.me/+POztvByvTBplMWFk
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 108
Suscriptores
+424 horas
+577 días
+17030 días
Archivo de publicaciones
داستان از جایی شروع میشه که
افراسیاب (شاه توران) از پیشگویی ها و خوابهای شومش بدجور ترسیده بود؛ پیشبینی شده بود که پسری از نسل سیاوش و دختر خودش (فرنگیس) به دنیا میاد که روزگارش رو سیاه میکنه. وقتی سیاوش بیگناه به دستور افراسیاب کشته شد، فرنگیس باردار بود. افراسیاب خواست بچهاش رو همون اول از بین ببره، اما پیران ویسه (وزیر دانای توران) واسطه شد و نجاتش داد. افراسیاب به یک شرط راضی شد: اینکه بچه رو بعد از به دنیا اومدن بدن به یه چوپان تا دور از کاخ بزرگ بشه، بره پیش شبانها در کوه و بیابان و هیچی از اصل و نسب پادشاهیش نفهمه. کیخسرو به دنیا اومد و بین چوپانها قد کشید. با اینکه از نژادش خبر نداشت، اما از همون کودکی رفتار و ابهتش با بقیه فرق داشت خبر به افراسیاب رسید و شک کرد. دستور داد کیخسرو رو بیارن کاخ تا امتحانش کنه. پیران که میترسید افراسیاب کلک رو بفهمه، به کیخسرو یاد داد که جلوی شاه خودش رو بزنه به دیوانگی و خنگبازی! افراسیاب هر چی ازش میپرسید، کیخسرو پرتوپلا جواب میداد. افراسیاب خیالش راحت شد که این پسر عقل درستوحسابی نداره و خطری ایجاد نمیکنه، پس آزادش کرد اونطرف توی ایران، گودرز پیر توی خواب دید که فرزند سیاوش زندهست. پسرش گیو رو که از پهلوانان بزرگ بود، فرستاد توران. گیو ۷ سال تمام، ناشناس و آواره توی خاک توران گشت تا بالاخره کیخسرو رو کنار چشمهای پیدا کرد. گیو، کیخسرو و مادرش فرنگیس رو برداشت و با یک فرار هالیوودی و گذشتن از رود خروشان جیهون، اونها رو سالم به ایران رسوند و کیخسرو به عنوان پادشاه حقطلب بر تخت نشست.بسیاری از ایرانشناسان و مورخان (مثل کریستنسن و خالقیمطلق) معتقدن این شباهتها بیدلیل نیست. پس از سقوط هخامنشیان و گسستهای تاریخی در دوران اشکانی و ساسانی، خاطرهی تاریخی کوروش بزرگ و نحوه به قدرت رسیدنش، با اسطورههای کهن کیانی آمیخته شد و روی شخصیت اوستایی کیخسرو سایه انداخت؛ برای همین این شباهت احتمالاً حاصل حافظهی شفاهی مردمیه که تلاش میکردن داستان کوروش رو در قالبِ الگوی کهن و آشنای اوستایی نقل کنن. تطبیق عناصر دو روایت:
پادشاه بیدادگر و خواب پیشگویانه: آستیاگ پادشاه ماد، خوابی میبینه که فرزند دخترش، ماندانا، سرنگونش خواهد کرد؛ دقیقاً مانند افراسیاب که از پیشگوییها و خوابهاش درباره فرزند سیاوش و دخترش فرنگیس میترسید.
دستور کشتن نوزاد: آستیاگ دستور کشته شدن کوروش نوزاد را میده؛ افراسیاب هم قصد کشتن کیخسرو رو داره.
ناجی و بزرگ شدن نزد چوپانان: هارپاگ، وزیر آستیاگ، نوزاد رو به چوپانی میسپاره تا بزرگش کنه؛ در شاهنامه هم پیران ویسه وزیر افراسیاب، کیخسرو رو به چوپانان کوه سپند میسپاره.
تظاهر به دیوانگی یا سادگی: کوروش در کودکی در بازی «شاهبازی» هویتش لو میره اما با تدبیر از مرگ فرار میکنه؛ کیخسرو هم در برابر افراسیاب تظاهر به کمعقلی میکنه تا افراسیاب اونو بیخطر ببینه و زنده بذاره.
بازگشت، قیام و سرنگونی پدربزرگ: کوروش پس از رشد، مادها و پارسها رو متحد میکنه، بر آستیاگ، پدربزرگ مادریش، پیروز میشه و شاهنشاهی رو بنیان گذاری میکنه؛ کیخسرو نیز با سپاه ایران بر افراسیاب، پدربزرگ مادریش، غلبه میکنه.
من دلم میخواست یه چنل منظم داشته باشم ولی اینجا به اندازهی خودم آشفته است... نمیتونم تحمل کنم اجاااازه بدید یهچیزی بگمممم
من همیشه دلم میخواست یه چنل منظم داشته باشم ولی اینجا به اندازهی خودم آشفته است... نمیتونم تحمل کنم اجاااازه بدید یهچیزی بگمممم
اگه اینو نگم عذاب وجدان میگیرم. بچهها جون ما چیزی داریم به نام «موتیف»؛ یعنی یه عنصر، موضوع، یا الگوی تکرار شونده در داستانهای تاریخی، افسانهها، هنر و...در اقوام و ملل مختلف.
این داستانی که یونانی ها از کوروش و ماندانا نقل کردن به طور واضح یه موتیف کهنالگویی هست. یعنی شما در داستان «فرعون و موسی»، «ضحاک و فریدون»، «پادشاه و سارگون در بینالنهرین»، « کانسا و کریشنا در هند»، «آمولیوس و دوقلوهای رمولوس،رموس در روم» و...این روند نابود کردن نوزاد و بازگشتش به صحنه رو میبینید.
خلاصه، این موتیف کهنالگویی رو یادتون باشه چون قراره دوباره تو همین مجموعه بهش برگردیم و دوباره ببینیمش، و دوباره، و دوباااره...
زن در آیینهی ایـــران باستـان | فصل ماد ها
بخش یازده: مانـدانـاماندانا دخترِ آستیاگ (آخرین پادشاه ماد) بود؛ دختری در دربار باشکوهِ هگمتانه که زندگیش قرار بود خیلی ساده و مثل باقی شاهزادهها بگذره، تا اینکه کابوسهای شاه داستان رو متفاوت کرد... خواب پادشاه
همهچیز از شبهایی شروع شد که آستیاگ، پادشاه مغرور ماد، دچار کابوسهای هولناکی شد. هرودوت مینویسه که آستیاگ خواب دید از شکم دخترش ماندانا چشمهای جاری شده که تمام هگمتانه و بعد هم تمام آسیا رو در خودش غرق میکنه! شاه هراسان موبدان رو صدا زد. تعبیر اونها لرزه به تن پادشاه انداخت: «از ماندانا فرزندی به دنیا میآید که تاج و تخت تو و امپراتوری مادها را سرنگون میکند!» ترس، عقلِ پادشاه رو کور کرد. آستیاگ برای اینکه جلوی تعبیر خواب رو بگیره، تصمیم گرفت ماندانا به عقد هیچ کدوم از شاهزادگان مقتدرِ ماد درنیاد! دخترش رو به منطقهای دورافتاده فرستاد و به همسری کمبوجیهٔ اول درآورد؛ مردی از تبار پارس. در اون روزگار، پارسیها زیردست و فرمانبردار مادها بودن و از نظر آستیاگ، کمبوجیه مرد بیخطری بود و هیچ تهدیدی برای پادشاهی نداشت.خواب دوم و فرمان مرگ نوزاد
ازدواج سر گرفت و ماندانا راهی سرزمین پارس شد، اما کابوسهای آستیاگ دستبردار نبودن. زمانی که ماندانا باردار بود، آستیاگ خواب دومش رو دید؛ اینبار تاک انگوری از شکم ماندانا روییده و روی تمام آسیا سایه انداخته بود! پادشاه دیگه معطل نکرد؛ دستور داد ماندانا رو تحت نظر به هگمتانه برگردونن و به محض متولد شدن بچهاش، اون رو بکشن. وقتی نوزاد (کوروش) به دنیا اومد، آستیاگ کودک رو به وزیر دستراستش، هارپاگ، سپرد تا نابودش کنه. اما هارپاگ که نمیخواست دستش به خون نوهٔ پادشاه آلوده بشه، نوزاد رو به چوپانی سپرد تا در کوهستان رهاش کنه...و این داستان سر درازی داره که منجر به زنده موندن و بزرگ شدن کوروش در کوهستان میشه.ماجرای «شاهبازی» و لو رفتن راز ده سال گذشت و همهچیز فراموش شده بود، تا اینکه یه بازی کودکانه راز رو برملا کرد. کوروش ده ساله همراه بچههای روستا بازی میکرد. بچهها تصمیم گرفتن «شاهبازی» کنن و کوروش رو به عنوان «شاه» انتخاب کردن. کوروش هم بازیو جدی گرفت. برای دونه دونهی بچهها نقش تعیین کرد؛ یکیشون شد نگهبان کاخ، یکی پیامرسان و یکی معمار. اما میونشون، پسر یکی از بزرگان ماد که در اون روستا بود، از دستور کوروش سرپیچی کرد. کوروش هم بیمعطلی دستور داد اون رو بگیرن و به خاطر سرپیچی از فرمان شاه، شلاق بزنن! پسرک گریهکنان پیش پدرش رفت و شکایت کرد که «پسر یه چوپان ساده مرا شلاق زده!» خبر به گوش آستیاگ رسید. پادشاه، کوروش ده ساله رو احضار کرد و پرسید: «تو که پسر یک چوپانی، چطور جرأت کردی پسر یکی از بزرگانِ ماد را بزنی؟» کوروش با شجاعت و بدون هیچ ترسی در چشمهای پادشاه نگاه کرد و گفت: «من شاهِ بازی بودم. همه دستورم را اطاعت کردند جز او. اگر او سزاوار تنبیه بود، تنبیهش کردم. اگر من گناهکارم، این هم تنم، هر کار میخواهی بکن!» آستیاگ از این نگاه باصلابت، شجاعت و چهرهای که خیلی آشنا به نظر میرسید، جا خورد. چوپان رو زیر فشار گذاشت و چوپان اعتراف کرد این همون نوزادی هست که ماندانا ده سال پیش به دنیا آورده. آستیاگ دوباره موبدان رو صدا زد، اما خداروشکر موبدان برای نجات بچه گفتن که:«جای نگرانی نیست! خوابت تعبیر شده؛ او در بازیِ کودکانه «شاه» شد و شاهیِ او همانجا تمام شد!» تدبیر ماندانا و ساختن امپراتوری
ماندانا پس از سالها دوری، فرزندش رو با آغوش باز پذیرفت. کوروش رو به پارس بازگردوند و اون رو طوری پرورش داد که هم از آزادگی و شجاعت پارسی بهرهمند باشه و هم با آداب، سیاست و ساختار قدرت مادها آشنا بشه. وقتی کوروش بزرگتر شد و علیه آستیاگ بهپاخاست، مشروعیت حکومت بر مادها رو از طریق مادرش ماندانا به دست آورد. خون ماندانا در رگهای کوروش بود و همین پیوند باعث شد اقوام ماد و پارس زیر یه پرچم متحد بشن.البته، اضافه کنم این روایت ها از نگاه مورخان یونانی هستن، که به هزار و یک دلیل، بهشون اعتمادی نیست؛ و طبق روال بسیار محتمل هست که افسانهسرایی کرده باشن. اما چون از ماندانا به عنوان زنی در دورهی ایران باستان حرفی وسط اومده، گفتنش تو این مجموعه خالی از لطف نبود. دیگه فصل مادها رو اینجا تموم کنیم و بریم سراغ فصل هخامنشیان - منابع این بخش برای مطالعهی بیشتر
هرودوت - کتاب تواریخ(کتاب اول) گزنفون - کوروشنامه(کتاب اول) علیرضا شاپور شهبازی - کوروش بزرگ عباس سلیمانی امیری - ماندانا، مادر کوروش بزرگ (رمان تاریخیه و خیلی پیشنهاد میکنم)
من بین «نوشتن از گذشتگان، برای اکنون» و «نوشتن از اکنون، برای آیندگان» واقعا سردرگمم. کدوم واجب تره؟ و کدوم رسالته؟
من بین «نوشتن از گذشتگان، برای اکنون» یا نوشتن از اکنون، برای آیندگان» واقعا سردرگمم. کدوم واجب تره؟ و کدوم رسالته؟
بیاید یه چیز جالب براتون تعریف کنم. کارفرمای ما آقایی هستن کمی مذهبی(شاید بیشتر) و تمام در و دیوار اتاق استراحت و کار رو با دعاهای دینی و انواع زیارات پر کردن تا برکت شامل کسبوکارشون بشه. گویا یکی از همکارام در حرکتی دور از چشم همه، اینارو برمیداره. و چندان هم متوجه نبودش نمیشیم. یه مدته که بازدید سایتها و فروشمون بسیار بالا رفته و صعودی شده. امروز که در این باره حرف میزدیم همکارم اشاره کرد متوجه شدین دعاها روی میز و دیوار نیستن؟! و بله، بسیار متعجبیم و از تناقض به وجود اومده شوخی میسازیم. ساحل میگه شاید اصلا دعاها جادو جمبلی بودن:)))
خیلی دلم میخواد این چیزای جدید و جالبی که درمورد سقط جنین تو ایران باستان فهمیدم رو باهاتون درمیون بزارم، ولی حیف که این بار هنوز تموم نشده
امروز، زادروز جاویدنام پهلوان مسعود ذات پروره؛
نامت و راهت جاودان، جوانمرد.
«فدا» وامواژه از زبانعربیه.
البته نه اینکه بگم استفاده از وامواژه ها اشتباهه، نه. ولی خب خوبه بدونیم، برابر پارسی این #واژه میشه «نیارم».
جانش را نیارَم میهن کرد تا گزند دشمن را بکاهد.
چنین گفت کای شهریار زمین / نیارَم زدن دست بر انگبین
زن در آیینهی ایـــران باستـان | فصل ماد ها
بخش ده: شاهدخـت آمیتـیـسپس از سقوط امپراتوری آشور، ائتلاف بزرگی بین دو قدرت نوظهور شکل گرفت: مادها در زاگرس و بابلیها در بینالنهرین. برای محکم کردن این پیمان سیاسی و نظامی، طبق معمول باید یه ازدواج صورت میگرفت. پس شاهزادهخانمی مادی به نام «آمیتـیـس»، دختر یا نوهٔ هووخشتره مادی، با بختالنصر دوم، پادشاه مقتدر بابل، ازدواج کرد و راهی دربار باشکوه بابل شد. اما شهر بابل با همهی شکوهش، در دشتی داغ، تخت و سوزان قرار داشت؛ درست نقطهی مقابل کوهستانهای خنک و سرسبز زاگرس. روایت مورخان یونانی و عجایب هفتگانه
مورخان یونانی مانند برسوس و دیودور سیسیلی نوشتن که آمیتیس در دربار بابل بسیار ناراحت و آزرده، و دلتنگِ طبیعت، درختان و کوهسارهای زادگاهش در ماد شده بود. بختالنصر برای آروم کردن همسرش، دستور داد بنایی طبقاتی و شگفتانگیز بسازن که بعدها به «باغهای معلق بابل»، یکی از عجایب هفتگانه جهان کهن، معروف شد. طبق این گزارشها، معماران بابلی ایوانهایی بلند و مطبق ساختن، روی اونا خاک عمیق ریختن، و بزرگترین درختان و گیاهان کوهستانی زاگرس رو کاشتن؛ با چرخدندههای پیچیده، آب فرات رو به بالاترین طبقات فرستادن تا آبشارهایی جاری بشه و هوای خنک و منظرهی کوهستانهای ماد رو بازسازی کنه. نقد تاریخی و اسناد باستانشناسی
اما وقتی باستانشناسان در سدهی اخیر کاوشهای بابل رو انجام دادن و هزاران کتیبهی خشتیِ مربوط به ساختوسازهای بختالنصر رو خوندن، در کمال تعجب هیچ نامی از «باغهای معلق» ندیدن! حالا دو احتمال مطرحه: یا این باغها وجود داشتن و اسنادش نابود شده یا هنوز کشف نشده؛ و یا اینکه مورخان یونانی با آبوتاب و مبالغه از دلتنگی ملکه امیتیس، این افسانه رو ساختن و پرورش دادن. در متون اون عصر هیچ نامی از زنان برده نشده؛ آمیتیس تنها زنی هست که اسمش از دل اون دوران زنده بیرون اومده. چه باغهای معلق واقعی باشه و چه افسانه، تاریخ آمیتیس رو به عنوان زنی به یاد میسپاره که دلتنگیش برای زادگاهش، ایران، اونقدر عمیق بوده که در یادها جاودانه شده. در بخش بعد میریم سراغ آخرین روزهای پادشاهی ماد و زنی که خمیرمایهی امپراتوری بعدی رو شکل داد: ماندانا، مادر کوروش بزرگ! آپدیت: یه سری کاوش های باستانشناسی هستن که ادعا دارن باغهای معلق درواقع در نینوا بوده، هرچند یونانی ها نام بابل رو آوردن. - منابع این بخش برای مطالعهی بیشتر
داریوش قاسمیان - عجایب هفتگانه و باغ های معلق بابل لئونارد و کینگ - تاریخ بابل
