𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌
Ir al canal en Telegram
𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @glass.reflections › 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @gl4ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
217
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-330 días
Archivo de publicaciones
آن روزها را نميشود تنها با نامِ یك اعتراض به خاطر آورد؛ بعضي فصلها پیش از آنکه در تقویم ثبت شوند، در حافظهٔ آدمي حك ميشوند. همهچیز از نامي آغاز شد که بهسادگي نميشد از کنارش گذشت؛ ژینا، و بعد خیابانهایي که هرکدام شاهدِ بخشي از روایتي شدند که دیگر در چهار دیوارِ یك خانه یا در سکوتِ یك شهر نميگنجید. "زن، زندگي، آزادي." کمکم از یك شعار فراتر رفت و به سه واژه بدل شد که هرکس معناي آن را از جایي در زندگيِ خودش ميخواند؛ زني که حق انتخاب ميخواست، جواني که آیندهاي را طلب ميکرد که در آن ترس، مترادفِ زندگي نباشد، و خانوادهاي که ناگهان فهمید نامِ عزیز از دسترفتهاش ميتواند در میان هزاران صداي دیگر طنین بیندازد. خیابانها پر از صدا شدند، اما در پسِ آن همه فریاد، سکوتهاي بسیاري نیز دفن شد؛ عکسهایی که قاب شدند، نامهایی که بر سنگ ماندند، دستهایي که به خانه بازنگشتند و چشمهایي که از آن پس، جهان را همان جهانِ پیش از آن روز ندیدند. تاریخ همیشه با پیروزي و شکست نوشته نميشود؛ گاهي با چیزهایي نوشته ميشود که دیگر نميتوان به شکل سابق به آنها بازگشت. با پرسشي که یكبار در ذهن نسلي افتاد و دیگر بهآساني خاموش نشد؛ با انساني که براي نخستینبار از خودش پرسید سهمِ من از زندگي چیست، و چرا باید براي سادهترین شکلِ انتخاب، تاواني چنین سنگین پرداخت؟ "زن، زندگي، آزادي." در حافظهٔ بسیاري از ایرانیان، بخشي از همان سالهایي شد که خیابان، دانشگاه، خانه و حتي سکوتِ آدمها معناي دیگري پیدا کرد؛ فصلي تلخ و پرهزینه که هنوز دربارهٔ معنایش، پیامدهایش و جایگاهي که در تاریخ معاصر ایران خواهد داشت، روایتهاي متفاوتي وجود دارد.
› یك نام، یك فصل، یك حافظه. ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ — ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶
مرا از روي خاموشي، به صد تفسیر سنجیدند
ولي از آنچه پنهان بود، به یك تعبیر نرسیدند
امیدوارم اگه چیزي از میون این نوشتهها با شما همراه شد، صرفاً به این دلیل نباشه که من اونو گفتم؛ بلکه اونو به عنوان بخشي از صدای خودتون پیدا کرده باشین، چیزي که شاید مدتها درونتون بوده و فقط نیاز داشته کسي اونو به زبون بیاره. و بیشتر از هر چیز، امیدوارم از اینجا به بعد، پیش از اینکه به جهان، آدمها و آینده ایمان بیارین، کمي بیشتر به خودتان ایمان داشته باشین؛ چون روشنتر شدنِ آینده همیشه از تغییرِ جهان شروع نمیشه، گاهي از همون لحظهاي آغاز ميشه که انسان تصمیم ميگیره دیگه خودشو تو تاریکيِ ذهن خودش تنها نذاره.
شبتون بخیر، همرازانِ عزیزم.
و تمام این مسیر در نهایت به یك حقیقت قدیمي و سخت ختم ميشود: پیش از آنکه جهان را جاي امنتري برای خودمان بخواهیم، باید یاد بگیریم درون خودمان خانهاي بسازیم که با رفتنِ دیگران ویران نشود. چون آنکه باید در لحظهٔ سقوط دست ما را بگیرد، همیشه شخص دیگري نیست؛ گاهي همان دستي است که از درون خودمان، با تمام ترس و تردیدش، هنوز به سمت ما دراز شده است.
اما وقتي انسان ابتدا به خودش ایمان ميآورد، امید شکل دیگري پیدا ميکند؛ دیگر نميگوید "امیدوارم هیچچیز بدي برایم اتفاق نیفتد"، بلکه ميگوید "اگر اتفاق بدي افتاد، من توان عبور از آن را در خودم خواهم یافت." این تفاوت کوچکي در کلمات نیست؛ تفاوت میان وابستگي و استواري است. ما نميتوانیم تمام آدمها را تغییر دهیم، نميتوانیم همهٔ گذشته را اصلاح کنیم، نميتوانیم مانع رفتن هر کسي شویم و نميتوانیم جهان را مطابق میل خود مرتب کنیم؛ اما ميتوانیم خودمان را تغییر دهیم، ميتوانیم تصمیم بگیریم کدام زخم را با خود حمل کنیم و کدام را زمین بگذاریم، ميتوانیم دست خودمان را در تاریكترین لحظهها رها نکنیم، ميتوانیم وقتي ذهنمان علیه خودمان شورش ميکند، به جاي مجازات خویش، آن را بفهمیم.
انسان بالغ کسي نیست که دیگر تحت تأثیر هیچچیز قرار نگیرد؛ کسي است که میان آنچه بر او اتفاق ميافتد و آنچه از خودش ميسازد، مرزي آگاهانه ایجاد ميکند. و بزرگترین اشتباه ما این است که براي داشتن امید، همیشه به دنبال دلیلي در بیرون از خودمان بگردیم؛ منتظر آدمي بمانیم که بماند، شرایطي که درست شود، آیندهاي که تضمین شود، یا دستي که از بیرون دراز شود. امیدي که تماماً به بیرون وابسته باشد، با نخستین فقدان فرو ميریزد.
