es
Feedback
‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

‍ 𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌

Ir al canal en Telegram

𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @‍g‍l‍ass.reflections ‍› 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @‍g‍l4‍ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
214
Suscriptores
-124 horas
-57 días
-530 días
Archivo de publicaciones
واقعا مطرح کردن سؤالش با کلمات ساده سخته برام. احساس میکنم ریشه های بحثش تا حدی با موضوع امشب فرق دوره پس شاید بهتر باشه این موضوع رو کلا بزاریم برای یک شب دیگه

مخصوصا! مخصوصا در مورد این مهمانان ناخوانده که نزد هممون هستن.

اینکه شما در مورد یه چیز همش حرف بزنید اتفاق میوفته. این همهٔ دنیا میدونن حرف ها جون دارن.

شاید چیزی که من رو بیشتر از خودِ وجود یا عدم وجود این موجودات کنجکاو می‌کنه اینه که چرا بعضی تصویرها و مفاهیم با وجود هزاران سال تغییر هنوز در ذهن انسان باقی موندن! طوری که شما گفتید‌‌.. اژدها، جادو، جهان‌های دیگر، موجودات ناشناخته! شاید هیچ‌کدوم واقعاً اونطور‌‌ که روایت شدن وجود نداشتن، اما بعیده بشه انکار کرد که پشت شکل‌گیری بعضی از این تصورات نوعی مواجهه با ناشناخته وجود داشته، مسئله اینه که ما امروز فقط نسخه‌ی نهایی اون روایت‌ها رو می‌بینیم نه تجربه‌ی اولیه‌ای که قرن‌ها پیش باعث شکل‌گیریشون شده. شاید یک انسان چیزی رو دیده، اما چون زبان، دانش یا حتی ساختار ذهنی لازم برای توضیحش رو نداشته.. اون رو به نزدیک‌ترین چیزی که می‌شناخته تبدیل کرده و بعد نسل‌های بعدی هم همون تصویر رو کامل‌تر و عجیب‌تر ‌کردند؟ در این صورت، افسانه الزاماً گزارش دقیق یک واقعیت نیست اما می‌تونه ردپای یک واقعیت ناشناخته باشه. و به نظرم این احتمال از اینکه بگیم «همه‌چیز تخیله» خیلی جالب‌تره؛ چون اون‌وقت افسانه‌ها تبدیل میشن به آرشیوی از چیزهایی که انسان دیده، احساس کرده یا تصور کرده اما نتونسته کاملاً بفهمه. شاید ما هیچ‌وقت نفهمیم کدوم بخشش واقعیت بوده و کدوم بخشش ساخته‌ی ذهن؛ اما همین مرز مبهم، خودش یکی از عجیب‌ترین بخش‌های شناخت انسانه.

البته نمیدونم درسته پرسیدنش یا نه اما خب.

سوال مستقیمیه، در مورد همین موارد. دیدیشون؟ حسشون کردید؟

یك سوال حالا، تجربه داشتید؟

که بخوایم جواب چطور به وجود اومدن خودمونو پیدا کنیم؟

در این مورد، نمیدونم شنیدید یا نه، دانشمند ها ثابت کردن شما نمیتونید یك آدم بسازید که در واقعیت وجود نداره. هرچي در تخیلتونه در واقعیت هست. پس بله، همه اینا امکان داره.

مغز انسان همینقدر عجیبه،و البته گُنگ. ما حتی دقیق نمیدونیم چطوری به وجود اومدیم ولی دنبال خلق موجودات جدیدیم. از نظر شما چرا؟

اون موقع که انسان به اون واقعیت برسه اصلا فکر نمیکنم تعجبي در ذهنش اتفاق بیوفته. فکر نمیکنم اصلا حسي داشته باشه.

شاید چیزی که من رو بیشتر از خودِ وجود یا عدم وجود این موجودات کنجکاو می‌کنه اینه که چرا بعضی تصویرها و مفاهیم با وجود هزاران سال تغییر هنوز در ذهن انسان باقی موندن! طوری که شما گفتید‌‌.. اژدها، جادو، جهان‌های دیگر، موجودات ناشناخته! شاید هیچ‌کدوم واقعاً اونطور‌‌ که روایت شدن وجود نداشتن، اما بعیده بشه انکار کرد که پشت شکل‌گیری بعضی از این تصورات نوعی مواجهه با ناشناخته وجود داشته، مسئله اینه که ما امروز فقط نسخه‌ی نهایی اون روایت‌ها رو می‌بینیم نه تجربه‌ی اولیه‌ای که قرن‌ها پیش باعث شکل‌گیریشون شده. شاید یک انسان چیزی رو دیده، اما چون زبان، دانش یا حتی ساختار ذهنی لازم برای توضیحش رو نداشته.. اون رو به نزدیک‌ترین چیزی که می‌شناخته تبدیل کرده و بعد نسل‌های بعدی هم همون تصویر رو کامل‌تر و عجیب‌تر ‌کردند؟ در این صورت، افسانه الزاماً گزارش دقیق یک واقعیت نیست اما می‌تونه ردپای یک واقعیت ناشناخته باشه. و به نظرم این احتمال از اینکه بگیم «همه‌چیز تخیله» خیلی جالب‌تره؛ چون اون‌وقت افسانه‌ها تبدیل میشن به آرشیوی از چیزهایی که انسان دیده، احساس کرده یا تصور کرده اما نتونسته کاملاً بفهمه. شاید ما هیچ‌وقت نفهمیم کدوم بخشش واقعیت بوده و کدوم بخشش ساخته‌ی ذهن؛ اما همین مرز مبهم، خودش یکی از عجیب‌ترین بخش‌های شناخت انسانه.

به نظرم ممکنه اما نه به این معنا که صرفاً با باور داشتن یا دنبال کردن یک مسیر عرفانی بشه بهش رسید.. اگر واقعاً چیزی خارج از چارچوب ادراک معمول ما وجود داشته باشه، احتمالاً مسئله‌ی اصلی این نیست که «چطور بهش دست پیدا کنیم» بلکه اینه که آیا ذهن انسان اصلاً ظرفیت شناخت مستقیمش رو داره یا نه؟شاید محدودیت ما فقط کمبود دانش نباشه؛ ممکنه خودِ ابزار شناخت یعنی مغز و ادراک ما، برای فهم بعضی از واقعیت‌ها ساخته نشده باشه. با این حال من فکر می‌کنم نباید ناشناخته رو با غیرممکن یکی گرفت.. خیلی از چیزهایی که امروز برای ما بدیهی یا قابل اندازه‌گیری هستن، زمانی خارج از محدوده‌ی تصور انسان بودن. بنابراین احتمال اینکه هنوز بخش‌هایی از واقعیت وجود داشته باشه که ابزار شناختشون رو نداریم، منطقیه. اما از طرف دیگه همین کنجکاوی می‌تونه خطرناک هم بشه؛ چون ذهن انسان وقتی با خلأ مواجه میشه تمایل داره خودش جواب بسازه و بعد اون جواب رو با واقعیت اشتباه بگیره. شاید اگر روزی انسان واقعاً به چیزی فراتر از چارچوب فعلی ادراکش دست پیدا کنه، اولین نشونه‌‌اش نه یک تجربه‌ی عجیب یا یک اتفاق ماورایی، بلکه این باشه که بفهمه چه مقدار از چیزی که اسمش رو «واقعیت» گذاشته در حقیقت محصول محدودیت‌های خودش بوده. شاید رسیدن به ناشناخته بیشتر از اینکه عبور از جهان باشه، عبور از تصورات ما درباره‌ی جهان باشه.

انسان برا رسیدن به اون سطح از چیزي که در ذهن خود انسان نمیگنجه نمیتونه دیگه در اون کالبد بمونه

به قول کومان، دگم خودمون

همون چارچوب خودمون

اما نظر من اینه در علم بشریت تایید نشده.