𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Ir al canal en Telegram
332
Suscriptores
+224 horas
+197 días
+8130 días
Archivo de publicaciones
روی تخت نشست. ایلسو متوجه سطحی بودن زخمها بود اما پنبه رو برداشت. روی زخم فشار داد.
آلپرن: تا استخوونم تیر کشید.
ایلسو: اغراق نکن.
آلپرن: بد دعوا میکنیا.
ایلسو: بدتر از تو که نیستم.
الپرن: ناراحت شم؟
ایلسو: نه. اینجا هر روز چند تا دیوونه داریم. زیاد دعوا میبینم.
آلپرن: یعنی به دعوا عادت داری؟
ایلسو: یعنی دیوونهای.
آلپرن: دیوونههای اینجا اذیتت میکنن؟
ایلسو: بعضی وقتا.
آلپرن: پس شمارمو بزن.
ایلسو عقب رفت و صاف ایستاد.
ایلسو: تو اول خودتو سالم نگه دار بعد مراقب بقیه باش.
آلپرن: باشه.
ایلسو ابرو بالا انداخت.
آلپرن: ولی فرض کن یه روز دوباره با اولاش دعوام شد.
ایلسو: خواهش میکنم نشه.
آلپرن: یا فرض کن یه نفر تو بیمارستان اذیتتون کرد.
ایلسو: حراست هست.
آلپرن: اصلا فرض کن دنیز حالش بد شده و اولاش از استرس یادش رفته چطور با گوشی کار کنه و فقط من پیششونم.
ایلسو نفسش رو بیرون داد.
آلپرن: میبینی؟ کلی سناریو وجود داره.
ایلسو پنبه رو داخل ظرف انداخت. گوشی رو از جیب روپوشش بیرون آورد. آلپرن گرفت و شماره رو وارد کرد. گوشی رو به ایلسو برگردوند.
ایلسو: حالا راضی شدی؟
آلپرن: فعلا.
ایلسو: فعلا؟
آلپرن: آدم باید هدفهای بلندمدت داشته باشه.
از تخت پایین اومد.
ایلسو: کجا؟ چسب نزدم.
آلپرن یه بسته چسب زخم از جیبش بیرون آورد.
آلپرن: شب بخیر.
—خونه اولاش
آوا در رو باز کرد.
اوا: پیدا شد؟
بوراک کیسه رو بالا گرفت. اولاش جلو اومد و کیسه رو از بوراک گرفت. نگاهی به اوا انداخت.
اولاش: بیا تو داداش.
بوراک سر تکون داد و در رو پشت سرش بست.
دنیز: اولاش.. اولاش.. کجا..
اولاش با پلاستیک دارو داخل اتاق دوید. آوا خواست کیسه دیگهای رو برداره. بوراک زودتر دستش رو دراز کرد.
آوا: ممنون.
بوراک: خواهش میکنم آوا جون.
اوا سمت آشپزخونه رفت و غذا رو هم زد. بوراک کتش رو درآورد و روی پشتی مبل انداخت.
بوراک: آوا؟
سکوت.
بوراک: چیزی شده؟
اوا: نه.
بوراک: وقتی واقعا حالت خوب باشه حداقل بوراک جون صدام میکنی.
لبخند خیلی کوچیکی گوشه لب اوا نشست. بوراک وارد آشپزخونه شد.
بوراک: پس هنوز ازم متنفر نشدی.
اوا: نگفتم متنفرم.
بوراک به کابینت تکیه داد.
بوراک: ولی یه چیزی هست.
اوا قاشق رو داخل ظرفشویی گذاشت.
اوا: دیروز درباره ایرم آیدین تحقیق کردم.
لبخند از صورت بوراک محو شد.
اوا: امروز خواهرم جلوی دادگستری یه حلقه پیدا کرد که نوشته بود «نمیخواید به نیمکتتون برگردین»
بوراک چیزی در ذهنش جفت شد. حلقه. کان.
اوا: تنها نیمکتی که به ذهنم رسید همون نیمکتی بود که بعد از دزدیدن ماشینت روش نشستیم و به نظرم سبک طراحی اون حلقه خیلی شبیه بعضی از کارهایی بود که از ایرم پیدا کردم.
بوراک چشماش رو بست.
اوا: تو بهم گفتی از ایرم دور بمونم پس خودت بگو چرا برای ما حلقه فرستاده؟
بوراک ناگهان چشمش رو باز کرد.
بوراک: برای ما؟
اوا ابرو بالا انداخت.
اوا: آره.
بوراک: الان از من عصبیای چون به نظرت زنی که دیروز دیدیمش برای ما حلقه فرستاده؟
اولاش: دیدی؟
هر دو برگشتن.
اولاش: گفتم من اینجام.
به آشپزخونه اشاره کرد.
اولاش: بچهها هم اینجان.
دنیز نگاهش بین اوا و بوراک چرخید. اوا چند ثانیه به بوراک نگاه کرد.
اوا: بشینین غذا بخوریم.
بوراک: من میارم.
اوا خیلی آروم کنار رفت. بوراک قابلمه رو روی میز گذاشت. اوا کاسهها رو آورد و جلوی همه گذاشت. اولاش نگاهی به دنیز انداخت.
اولاش: دردت کمتر شده؟
دنیز: یکم.
اولاش: یعنی هنوز درد داری.
بوراک: داداش زخمه. طبیعیه.
اولاش: خوشم نمیاد.
اوا: خوشش نمیاد.
چند دقیقه تو سکوت غذا خوردن. بوراک قاشقش رو پایین گذاشت. اوا سر بلند کرد.
بوراک: غذا خیلی خوب شده.
اوا: ممنون.
لبخند کوتاهی زد و دوباره مشغول غذا خوردن شد.
—
نیم ساعت آوا کنار سینک ایستاده بود. اولاش هم چند بشقاب دستش بود.
اوا: دستکش کجاست؟
اولاش: کدوم دستکش؟
اوا: دستکش ظرفشویی.
اولاش: فکر کنم ندارم.
بوراک از کنارشون رد شد.
بوراک: چطور دستکش ظرفشویی نداری؟
اوا: مرسی بوراک جون.
بوراک نگاهش کرد. نفس عمیقی کشید. ظرفها رو از دستش گرفت.
بوراک: ولش کن. دستت اذیت میشه. من میذارم ماشین ظرفشویی بشوره.
اولاش: ماشین ظرفشویی داریم؟
بوراک و اوا همزمان سمتش برگشتن.
اولاش: داریم. شوخی کردم.
دنیز: داشتم نگران میشدم.
اولاش خندید. بوراک ظرفها رو داخل ماشین گذاشت. اوا خمیازه کشید. بوراک نگاهش کرد.
بوراک: خستهای.
اوا: یکم.
بوراک: یکم؟
اوا: خیلی.
اولاش: برو اتاق مهمون رو نشون خانوم وکیل بده.
بوراک نگاهی به آوا کرد.
دنیز: موفق باشین.
اوا: ساکت.
—
ایرم پا روی پای دیگه انداخته بود و به اونور تکیه داده بود.
راننده: همینجا آقا؟
ایرم سر تکون داد.
اونور: نزدیکتر برو.
ماشین آروم جلو رفت. ایرم اسلحهاش رو محکمتر گرفت.
ایرم: فکر میکنی قبول کنه؟
اونور: همه قبول میکنن.
ایرم: اگه نکنه؟
اونور: پس شماره هفت شروع شد.
اوا این بار قاشق رو داخل ظرفشویی گذاشت.
اوا: باشه.
بوراک ابرو بالا انداخت.
اوا: من دیروز درباره ایرم آیدین تحقیق کردم.
لبخند از صورت بوراک محو شد.
اوا: و امروز خواهرم جلوی دادگستری یه حلقه پیدا کرد که کنارش نوشته بود «نمیخواید به نیمکتتون برگردین؟»
بوراک چیزی در ذهنش جفت شد. حلقه. کان. اوا متوجه تغییر حالتش شد.
اوا: اولش فکر کردم منظورش چیه بعد تنها نیمکتی که به ذهنم رسید همون نیمکتی بود که بعد از دزدیدن ماشینت روش نشستیم.
نفسش رو بیرون داد.
اوا: بعد دوباره رفتم سراغ ایرم و به نظرم سبک طراحی اون حلقه خیلی شبیه بعضی از کارهایی بود که از ایرم پیدا کردم.
بوراک بهش نگاه کرد.
اوا: اما زینپ و ایلسو گفتن خیالاتی شدم ولی بهشون نگفته بودم تو بهم گفتی از ایرم دور بمونم.
چشمهاش روی صورت بوراک موند.
اوا: ایرم کیه؟ چرا برای ما حلقه فرستاده؟
بوراک ناگهان سرش رو بلند کرد.
بوراک: برای ما؟
اوا ابرو بالا انداخت.
اوا: آره.
بوراک: الان از من عصبیای چون به نظرت زنی که دیروز دیدیش برای ما حلقه فرستاده؟
اولاش: دیدی؟
هر دو برگشتن. اولاش دنیز کنارش بود و هنوز خسته به نظر میرسید.
اولاش: گفتم من اینجام.
به آشپزخونه اشاره کرد.
اولاش: بچهها هم اینجان.
دنیز نگاهش بین اوا و بوراک چرخید. اوا چند ثانیه به بوراک نگاه کرد بعد سمت اولاش و دنیز رفت.
اوا: بشینین غذا بخوریم.
خواست قابلمه رو برداره که بوراک زودتر جلو رفت.
بوراک: من میارم.
اوا خیلی آروم کنار رفت. بوراک قابلمه رو روی میز گذاشت. اوا هم کاسهها رو آورد و جلوی همه گذاشت. اولاش نگاهی به دنیز انداخت.
اولاش: دردت کمتر شده؟
دنیز: یکم.
اولاش: یعنی هنوز درد داری.
بوراک: داداش زخمه. طبیعیه.
اولاش: خوشم نمیاد.
اوا چشمهاش رو چرخوند.
اوا: خوشش نمیاد.
بوراک خندش گرفت. دنیز هم لبخند زد. چند دقیقه تو سکوت غذا خوردن. بوراک قاشقش رو پایین گذاشت. اوا سر بلند کرد.
بوراک: غذا خیلی خوب شده.
اوا: ممنون.
—
نیم ساعت بعد غذا تمام شده بود. اوا کنار سینک ایستاده بود و ظرفها رو جمع میکرد. اولاش هم چند بشقاب دستش بود.
اوا: دستکش کجاست؟
اولاش: کدوم دستکش؟
اوا: دستکش ظرفشویی.
اولاش: فکر کنم ندارم.
اوا با ناباوری نگاهش کرد. بوراک از کنارشون رد شد.
بوراک: یه آدم چطور دستکش ظرفشویی نداره؟
اوا: مرسی بوراک جون.
بوراک نگاهش کرد. نفس عمیقی کشید. ظرفها رو از دستش گرفت.
بوراک: ولش کن. دستت اذیت میشه. من میذارم ماشین ظرفشویی بشوره.
اولاش: ماشین ظرفشویی داریم؟
بوراک و اوا همزمان سمتش برگشتن.
اولاش: داریم.
دنیز: داشتم نگران میشدم.
بوراک ظرفها رو داخل ماشین گذاشت. اوا خمیازه کشید. بوراک نگاهش کرد.
بوراک: خستهای.
اوا: یکم.
بوراک: یکم؟
اوا: خیلی.
دنیز دستش رو بالا آورد.
دنیز: بیا با من رو تخت بخواب.
اولاش: نه.
دنیز: چرا؟
اولاش: اون تخت مال منه.
دنیز: پس؟
بوراک: پس بقیه مهمونها اتاق مهمون میخوابن.
دنیز به اولاش نگاه کنه.
دنیز: تو اتاق مهمون داری؟
اولاش شونه بالا بندازه.
اوا: من که هنوز تصمیم نگرفتم بخوابم.
بوراک در ظرفشویی رو بست.
بوراک: از صبح سرپا بودی.
اولاش: برو اتاق مهمون رو نشون خانوم وکیل بده.
بوراک نگاهی به آوا کرد.
بوراک: حداقل اتاق رو ببین بعد اگه خواستی نخواب.
اوا چند ثانیه مکث کرد بالاخره سر تکون داد.
اوا: باشه.
دنیز: موفق باشین.
اوا: ساکت.
—
بارون ریزی روی شیشههای ماشین مینشست. ایرم روی صندلی عقب نشسته بود. پاش رو روی پای دیگه انداخته بود و اونور تکیه داده بود. دست اونور دور شونههاش بود و بیرون رو تماشا میکردن. راننده نگاهی از آینه انداخت.
راننده: همینجا آقا؟
ایرم سرش رو کمی کج کرد. چشمهاش روی ساختمون ثابت موند و سر تکون داد.
اونور: نزدیکتر برو.
ماشین آروم جلو رفت. ایرم کیف کوچیکی رو باز کرد. اسلحه رو از داخلش بیرون آورد.
ایرم: فکر میکنی قبول کنه؟
اونور لبخند کمرنگی زد.
اونور: همه قبول میکنن.
ایرم: اگه نکنه؟
اونور: انتخاب دیگهای جز اسلحهات براش میمونه؟
ایرم: خوبه.
گونه اونور رو بوسید.
ایرم: پس شماره هفت..
چشمهاش برق عجیبی پیدا کرد.
ایرم: شروع شد.
