𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Ir al canal en Telegram
329
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
+7730 días
Archivo de publicaciones
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 25
دنیز خواست چیزی بگه اما اول نگاهش کرد. از چشمهای اولاش به دستش که روی دسته مبل ضرب گرفته بود رفت و دوباره برگشت. لبخند ریزی روی صورتش نشست. لنز رو تنظیم کرد.
دنیز:لبخند.
اولاش دست به سینه شد.
دنیز:متاسفانه سوژه لجبازی دارم.
شاتر رو زد. اولاش سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
اولاش:اینو قراره به بقیه سوژه هاتم بگی؟
دنیز:فقط به اونایی که همکاری نمیکنن.
اولاش:آره من همکاری نمیکنم.
دنیز:متوجه شدم.
صدای شاتر دوباره بلند شد. اولاش چشمهاش رو ریز کرد.
اولاش:الان از چی عکس گرفتی؟
دنیز:از اخمت.
اولاش:دنیز.
دنیز:بله؟
اولاش:اخم کرده بودم.
دنیز:میدونم.
اولاش:پس چرا عکس گرفتی؟
دنیز:چون ببین چقدر بامزه شدی.
دوربین رو جلوش گرفت.
اولاش:دنیز.
دنیز:بله؟
اولاش:پاکش کن.
دنیز ابرو بالا انداخت.
دنیز:هرگز.
چند ثانیه به هم خیره موندن.
اولاش:به عنوان سردبیرت درخواست میکنم پاکش کنی.
دنیز:فعلا که اینجا رئیس نیستی.
اولاش ابرویی بالا انداخت.
اولاش:نکنه تو رئیسی؟
دنیز: با توجه به اینکه تو روی مبل افتادی و من دارم عکس میگیرم پس آره.
صدای شاتر. اولاش دستی روی صورتش کشید و سرش رو تکان داد.
دنیز:هنوز شروع نکردم.
دوربین رو بالا آورد و این بار از پشت میز رد شد. آروم دور مبل چرخید. اولاش نگاهش میکرد.
دنیز:خب یکم سرت رو بچرخون.
اولاش با اخم ساختگی نگاهش کرد.
دنیز:آره. همین اخم.
صدای شاتر.
اولاش:واقعا داری از اخم کردن من لذت میبری؟
دنیز: خیلی.
شاتر.
دنیز:فوقالعادهست.
اولاش پوزخندی زد. دنیز خندید. یه قدم دیگه جلو اومد. لنز رو بالا آورد.
دنیز:تکون نخور.
اولاش چشمهاش رو ریز کرد. دستش رو دراز کرد و بند دوربین رو کشید. دنیز تعادلش به هم خورد. سریع دستش رو روی دسته مبل گذاشت. اولاش هم ناخودآگاه بازوی دیگش رو گرفت. دنیز نیمه خم شده کنار مبل مونده بود. خنده هنوز روی لبهاش بود.
دنیز:چقدر..
اولاش میتونست موهای تیره اصلیش رو بین موهای روشنش ببینه. دنیز دستی لای موهاش کشید و دوربین رو چک کرد که سالم باشه. سرش رو که از دوربین بلند کرد و متوجه نگاه اولاش شد. خندهاش کمرنگتر شد. اولاش آب دهنش رو قورت داد. نبوسش. اجازه داد برای اولین بار تو کل روز نگاهش از چشم های دنیز پایین بیاد. نبوسش. این همه سال صبر کردی. بذار خودش انتخاب کنه. بذار از سمت خودش باشه. گرمای دست اولاش از لای پارچه تیشرت تا پوست دنیز نفوذ کرده بود. دنیز آروم دستش رو از زیر دست اولاش بیرون کشید و یه قدم عقب رفت. دوربین رو پایین آورد و به صفحهاش نگاه کرد. تظاهر کرد چیزی رو چک میکنه اما فقط داشت به خودش زمان میداد تا نفس بکشه.
8 سال قبل، یک ماه قبل از حادثه
ماشین سفید ارکان کنار خیابون پارک بود. بارون روی شیشه میبارید. دریا کنارش نشسته بود. دستهاش روی کیفش بود. آرکان طوری داد زد که کل ماشین لرزید.
ارکان:دریا چی گفتی؟
دریا بلندتر داد زد: گفتم کاری کردم آلپرن سیستم اونور رو هک کنه.
سکوت.
آرکان روی فرمون کوبید.
آرکان:دریا چه غلطی کردی؟
دریا برگشت و به چشمهای ارکان نگاه کرد: خودم رو، تو رو و دخترم رو از دست یه روانی نجات دادم. به جای اطلاعات سیستم تو اطلاعات سیستم اونور که از اتاقت برداشته بودم رو بهش دادم و نگران نباش حتی نمیدونه داره وارد سیستم کی میشه.
ارکان داد زد: دریا وقتی بهت قول دادم برای نجات دادن خودمون بزارم هر کاری میخوای بکنی و هر کسی رو میخوای فدا کنی منظورم آلپرن نبود!
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.
دریا:ارکان!
دریا در ماشین رو باز کرد و دنبالش رفت. داد زد:کجا میری؟ الان دختر من خونه تنهاست!
ارکان ایستاد ولی برنگشت.
دریا با صدایی که میلرزید ادامه داد:چون پدرش انتخاب کرد به جای اینکه سرش تو کار خودش باشه، یه مشت خبر چرت و پرت منتشر کنه! که البته عرضهش رو هم نداشت!
ارکان برگشت. صورتش خیس از باران بود یا اشک؟معلوم نبود.
دریا:کسی که فکر میکرد رفیقشه جوری با تهدیداش گیرش انداخت که همین الان..
ارکان چند قدم به سمت دریا برداشت.
ارکان:تو فکر میکنی من نمیدونم؟ تو فکر میکنی من نمیدونم که دنیز خونه تنهاست؟ که تو هر شب با ترس میخوابی؟ که من همهچیز رو خراب کردم؟ همهچی رو میدونم دریا! ولی تو..
دریا:خوبه که میدونی و وضعمون..
آرکان دستش رو بالا آورد. صدای سیلی. دریا چند قدم به عقب رفت. دستش رو روی گوشش گذاشت. نگاهش به ارکان بود. ارکان چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد با دست لرزون دست دریا رو گرفت. دریا دستش رو بیرون کشید.
دریا:وقتی بهم گفتی کسی که داره تهدیدم میکنه اونوره باور نکردم..شما رفیقای خوبی بودین ولی..
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 24
اولاش آروم روی تخت نشست. دنیز نگاهش کرد. پیرهنش نیمهباز بود. باند سفید از زیر پیرهن دیده میشد و استخوون ترقوهاش مشخص بود. چنگ دنیز روی لبه تیشرت تنش محکم تر شد. به سمتش رفت. کنار تخت ایستاد. اولاش نگاهش رو بالا آورد. دنیز دستش رو دراز کرد و آروم لبه تیشرت رو از روی شونه سالم اولاش رد کرد. با دقت تیشرت رو از روی شونه زخمی اولاش رد کرد. پارچه به آرومی روی پوست خستهاش کشیده شد. انگشتهاش هر بار که به پوست اولاش میخورد یک لرزش خفیف توی دستش میافتاد. اولاش متوجه لرزش دستش شد. دنیز پیرهن رو صاف کرد و عقب رفت.
دنیز: تموم شد.
اولاش بعد مکث کوتاهی از روی تخت بلند شد و سمت قفسه دوربینهاش رفت. یه جعبه چرمی قدیمی از پشت دوربینها برداشت و دوربینی که دنیز چند دقیقه پیش برداشته بود رو داخلش گذاشت.
اولاش:از حالا مال توئه.
جعبه رو به سمت دنیز گرفت. دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد.
دنیز:وای..وای نه..واقعا؟ برای من؟
اولاش لبخندی زد.
اولاش:آره.
دنیز:من نمیدونم چی بگم.
اولاش:چیزی نگو.
و جعبه رو داخل دستش گذاشت. دنیز لحظهای به جعبه دستش نگاه کرد بعد نفس عمیقی کشید و جعبه رو کنار گذاشت و بدون اینکه کلمهای بگه دست هاش رو دور گردن اولاش حلقه کرد. زمین زیر پای اولاش تکون خورد. دستش تو هوا موند. دنیز با صدایی که تو شونهی اولاش گم شد با ذوق «ممنون». گفت. اولاش نفس کشیدنش رو فراموش کرده بود. میخواست چیزی بگه اما کلمات از دهنش خارج نمیشدن. دست سالمش که بیشتر از همیشه میلرزید رو بلند کرد اما انگشتهاش روی پارچه تیشرت مکث کردن برای اینکه دنیز معذب نشه آروم انگشتاش رو جمع کرد و بالاخره مشتش روی کمر دنیز جا خوش کرد.
اولاش:من..هم..
دنیز بعد چند ثانیه آروم عقب کشید. لبخندی زد و دوربین رو دوباره برداشت.
خونه کان
زینپ:گفتی بیام.
کان:بشین.
زینپ روی صندلی نشست. نگاهش به برگههای روی میز افتاد.
زینپ:چیزی شده؟
کان چند ثانیه بهش نگاه کرد.
کان:اونور ازت خبر داره.
زینپ یخ کرد. کان از جا بلند شد. آب رو سر کشید و لیوان رو محکم روی میز کوبید.
کان:میشه فکر کنی چیکار کردی که ممکنه کسی فهمیده باشه کی هستی؟
زینپ:من هیچکاری نکردم.
کان:پس چطور میدونه؟
زینپ:از کی تا حالا ما تعجب میکنیم که اونور همه چیزو بفهمه؟
کان چند ثانیه بهش نگاه کرد. دستش رو روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید.
کان:زینپ.. حداقل بگو چرا باید از طریق اونور بفهمم که داری اردمو میبینی؟
زینپ هوفی کشید.
کان:امروز به آلپرن گفت که ازت خبر داره یعنی..
زینپ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
زینپ:میدونم. اشتباه کردم.
سکوت. کان چند ثانیه بهش نگاه کرد.
کان:زینپ. تو به اردم اهمیت میدی؟ باشه. من مشکلی ندارم که به حرف من گوش ندادی ولی الان اون علاوه بر بوراک، به خاطر تو هم توی خطر افتاده.
زینپ:میدونم.
کان:پس چی کار میکنی؟
زینپ سرش رو بین دستاش گرفت.
کان:آیدین زنش رو فرستاده تا دوباره طراحیهای جواهراتش رو برای مغازه اردم ببره.
زینپ نفس عمیقی کشید:یعنی به خاطر منه؟
زینپ چند ثانیه بهش نگاه کرد. کان برگهها رو جمع کرد و به سمتش داد.
کان:اینارو ببر خونه.
زینپ برگهها رو گرفت.
کان:از دخترها چهخبر؟
زینپ:دنیز میخواد از ساواش دمیر عکس بگیره تا پینار و آوا با اکانتهای ناشناس توییت کنن.
کان سری تکون داد.
کان:خبر جدیدتر؟
زینپ:چیزی نیست.
کان چشماش رو بست.
کان:به نظرت پینار اگه بفهمه من دارم یه پروندهی دیگه هم که روش کار کرده رو میبندم..
زینپ فقط بهش نگاه کرد.
خونه اولاش
اولاش پیرهنش رو مرتب مرتب کرد و لبخندی زد.
اولاش: من..میرم زنگ بزنم یه چیزی بیارن بخوریم.
دنیز سرش رو بلند کرد.
دنیز:خب من آماده..
اولاش:مگه اومدی اینجا غذا آماده کنی؟ تو با دوربینت کار کن.
اولاش به سمت سالن رفت و دنیز دنبالش رفت. اولاش تلفن روی میز رو برداشت.
دنیز:چی میخوریم؟
اولاش برگشت.
اولاش:هر چی تو بخوری من هم همون رو میخورم.
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد.
دنیز:مانتی.
اولاش:مانتی؟
دنیز:دوست نداری؟
اولاش خندهای کرد. گوشی رو برداشت و شماره رستوران رو گرفت. دنیز دوربین رو بالا آورد. صدای شاتر. اولاش برگشت.
اولاش:ممنون،خسته نباشید.
قطع کرد و با تعجب به دنیز نگاه کرد.
اولاش:چی کار میکنی؟
دنیز:دارم سوژه ام رو برای اولین مجموعه عکس دوربینم شکار میکنم.
اولاش خندهای توی چشمهاش نشست.
اولاش:مجموعه؟
دنیز:آره. مجموعه عکس هایی که از تو میگیرم.
اولاش لحظهای نگاهش کرد. دستی روی ته ریشش کشید و سعی کرد لبخندش رو پنهون کنه. روی مبل نشست.
اولاش:چرا از من؟
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد. صداش رو صاف کرد.
دنیز:چون فعلا سوژه دیگهای اینجا ندارم.
اولاش:آها. پس من تنها سوژهاتم؟
دنیز:فعلا آره.
اولاش چند ثانیه ساکت موند. انگشتش آروم روی دستهی مبل ضرب گرفت. تکیهاش رو از مبل گرفت و صافتر نشست.
اولاش:این «فعلا» رو دوست نداشتم.
شاید باورتون نشه ولی اینقدر همه چیز این رمان رو دقیق چیدم که اندازه ۲۳۴۶۷۵۳۲ پارت جزئیات براش نوشتم ولی دستم نمیره خود پارتا رو بنویسم
Repost from 𝖲𝖺𝗀𝚤𝘴̧ 𝖾𝖽𝗂𝗍
بـهـار میاد دوباره بازم تـو رو میارم
مثل گـل زینتی تو گـلـخـونـه میکارم ؛
@SagharEdiit
اونور ۱۹۵
اولاش ۱۹۳
بوراک ۱۹۲
آلپرن ۱۸۴
کان ۱۸۳
اردم ۱۸۰
نردبون ها رو جمع کردم
