es
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Ir al canal en Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
332
Suscriptores
+224 horas
+197 días
+8130 días
Archivo de publicaciones
Kağıt Geceler #P_a_r_t 48 اولاش دوید و چاقو رو روی زمین جلوی پای بوراک پرت کرد. اولاش: منتظر چی‌ای داداش؟ سمت در دنیز رفت. مشتش روی شیشه فرود اومد. اولاش: دنیز! دنیز از جا پرید اما دوباره نگاهش کرد و به جلو خم شد. اولاش دستگیره رو کشید. قفل بود. دستش رو توی موهاش کشید و دوباره محکم به شیشه کوبید. اولاش: دریا! در رو باز کن! چشمش پایین رفت و شال خونی دور دست دنیز رو دید. بوراک هم چشمش پایین رفت. کارتش رو بیرون کشید و بالا گرفت. بوراک: دریا آرکان. دریا به روبه‌رو خیره بود. بوراک: پلیس. در رو باز کنین. اولاش: دنیز، خوبی؟ بوراک: خانم آرکان. در رو باز کنین. اولاش مشتش رو روی سقف ماشین کوبید. اولاش: ببین دستش چه وضعیه! اشکی از چشم دنیز پایین افتاد. اولاش نگاهش کرد. اولاش: نه. چیزی نیست قربونت برم. دوباره به دریا نگاه کرد. اولاش: در رو باز کن دریا. ببین.. این منم. دستش رو روی شیشه گذاشت. اولاش: من دارم التماست می‌کنم. می‌فهمی؟ بوراک: آخرین اخطاره. دریا فرمون رو محکم چسبید. بوراک: خودرو به‌صورت قانونی باز می‌شه. سمت مامورها برگشت. بوراک: آماده باشید. اولاش دوباره به شیشه کوبید که آلپرن‌ بازوش رو گرفت. آلپرن: اولاش. اولاش شونه‌اش رو عقب کشید. اولاش: ول کن منو! آلپرن: الان شیشه رو بشکنین دنیز وسطشه! اولاش ساکت شد. صدای باز شدن قفل پیچید. اولاش در رو باز کرد. ماشین بعدی توقف کرد. کان بیرون اومد. پشت سرش پینار در رو کوبید و پیاده شد. پینار: شما چهارتا یه روز هم نمی‌تونین بدون فاجعه زندگی کنین؟ چشمش به شال خونی که از ماشین آویزون بود افتاد. چشماش رو ریز کرد. پینار: دنیزه؟ بوراک آهی کشید و در راننده رو باز کرد. بازوی دریا رو گرفت. بوراک: پیاده شین. دریا: من پیش دخترم می‌مونم. بوراک محکم‌تر دستش رو گرفت و از ماشین بیرون کشید. بوراک: دخترتون به خاطر شما کمک پزشکی نیاز داره. دریا: تو نمی‌فهمی. بوراک: اتفاقا کاملا می‌فهمم. شما به اتهام تهدید با سلاح سرد، ایجاد جراحت و آسیب جسمی و به خطر انداختن سلامت فرزندتون تحت بازداشت هستین. دستبند رو از جیبش بیرون آورد. دریا خندید و زیر لب گفت. دریا: چقدر طول کشید تا نوچه‌های اونور برسن. بوراک ابرو بالا انداخت و دستش رو گرفت. کمی خم شد. بوراک: اونور اگه بفهمه امروز چی کاری کردی زنده نمی‌ذارتت. دریا نگاهش لرزید. بوراک: پس بهتره فعلا ساکت باشی دریا.. آرکان. صاف ایستاد. بوراک: ببرینش. مامورها دریا رو از دو طرف گرفتن. پینار: کان. کان با تعجب سمتش برگشت. پینار: برو. کان: چی؟ پینار: کاری کن.. بابت تک‌تک کارهایی.. که امروز کرده جواب پس بده.. قول می‌دم.. کان نگاهش کرد. پینار: برو کان. کان نفس عمیقی کشید. سر تکون داد و به سمت ماشین پلیس دوید. آلپرن‌ جلو رفت. آلپرن: پینار چرا اومدی.. پینار آلپرن رو کنار زد. پینار: تو حرف نزن. سمت اولاش و دنیز دوید. اولاش خم شد. دست سالم دنیز رو دور گردن خودش انداخت. یه دستش پشت کمرش رفت. دست دیگه زیر پاهاش نشست. بلندش کرد. دنیز سرش رو روی شونه‌اش گذاشت. اولاش نفس عمیقی کشید. اولاش: گرفتمت... صداش می‌لرزید. اولاش: خوبی. خوبی.. پینار: آلپرن! صدای دادش توی خیابون پیچید. پینار: ماشینت. آلپرن بدون معطلی دوید. بوراک: چقدر خون رفته؟ پینار با عصبانیت بهش نگاه کرد. پینار: الان وقتشه؟ آلپرن در رو باز کرد. پینار: اولاش! اولاش مستقیم سمت ماشین رفت. با احتیاط دنیز رو روی صندلی نشوند. اولاش: چشماتو نبند. دست خون‌آلودش رو بین دست‌های خودش گرفت. آلپرن پشت فرمون نشست. پینار هم سوار شد. — درهای اورژانس باز شد. پرستار جلو اومد. پرستار: بذارینش روی تخت. اولاش آروم دنیز رو روی تخت گذاشت. دنیز صورتش رو جمع کرد. پرستارها تخت رو به حرکت درآوردن. اولاش هم دوید که پرستا دستش رو گرفت. - شما اینجا صبر کنین. اولاش دستش رو بیرون کشید. اولاش: من.. - اجازه ندارین. تخت دور شد. اولاش جلو رفت. پرستار دوباره جلوی راهش رو گرفت. - آقا لطفا. اولاش به راهروی خالی نگاه کرد. آروم روی نزدیک‌ترین صندلی نشست. دست‌هاش می‌لرزیدن. نگاهش روی خون خشک‌شده موند. آلپرن و پینار با عجله وارد شدن. پینار: اولاش؟ روی صندلی کناری نشست. اولاش هنوز به دست‌هاش خیره بود. پینار: خوب می‌شه. اولاش: قرار نبود یه خراش هم برداره. سرش رو تکون داد. اولاش: باید به من می‌خورد.. پینار: دختره خودشو انداخت جلو که به تو نخوره احمق. اولاش: وقتی هنوز دستش دور چاقو بود انگار درد رو حس نمی‌کرد. به خاطر من این‌طور شد پینار؟ پینار نفسش رو آروم بیرون داد. اولاش: پس لعنت به من. — بوراک کمی عقب‌تر ایستاده بود. بازپرس چند برگه رو ورق زد. - خانوم دریا آرکان می‌دونین چرا اینجایین؟ خودکارش رو روی میز گذاشت. - امروز با چاقو وارد منزل آقای اولاش کوروغلو شدین. دخترتون مجروح شده. توضیحی دارین؟ چرا چاقو همراهتون بود؟ دریا: برای محافظت. - از خودتون؟ دریا: از دخترم.

Repost from N/a
Challenge☕️⋆˚꩜。 این عکس+یه عکس ازبازیگرموردعلاقه‌تون که حس می‌کنید به وایبتون می‌خوره روبفرستید؛ منم با توجه به وایب خودتون و چنلتون، یه مودبورد اختصاصی براتون می‌سازم☝️🏽

بچه ها این لیست بهش چند تا اضافه شده چک کنین اگه چنل فیک یا رمان از سریالم دارین ناشناس بفرستین باز

مخصوصا اولاش هستم

من خودم همه کاراکتر ها هستم می‌تونی با من حرف بزنی🙏🏻

من واقعا روند داستان رو دوست دارم 😭 حس میکنم دارم یه فیلم میبینم انگار واقعا وسط سکانس‌ ها حضور دارم و بعضی وقتا وسطش دلم میخواد با کاراکترا حرف بزنم 🤣😭 الان که بمب ترکیده واقعا خوشحالم چون حس میکنم داریم وارد قسمت‌ های خیلی خفن میشیم 😭💘🤏بی‌ صبرانه منتظرم ببینم قراره چه بلایی سر اینا بیاد😔

فکر کنم سر یه چیزی بسته بودم

راستی ببخشید من نمیدونم‌چرا دیسلایک بسته بود

یا بمونیم ساعت رند شه

به حدا بیرون بودم

سلام خوشگل ترین حالم خیلی بهتره امیدوارم حال همگی خوب باشه بچه ها این خانوم ناز و بامزه همیشه حالمو میپرسه خیلی دوسش دارم

هنوز با من آشنا نشدین بعد این همه مدت؟💔

اخ جون بخون خودمم یه بار بعد تموم شدن خوندمش