6 879
Suscriptores
+1 76324 horas
+2 7797 días
+2 84030 días
Archivo de publicaciones
6 853
Repost from N/a
بابام وقتی مرد
من سرخاکش گریه نکردم همه فکردن خیلی قوی ام
اما شب که برگشتم خونه رفتم توی اتاقش هنوز پیرهنش رو میز اتو بود بوی عطرش هنوز مونده بود روش نشستم روی زمین پیرهنش بغل کردم گریه کزدم
اونجا فهمیدم که دیگه نیستش و خیلی حرفا تو دلم موند که هیچ وقت دیگه نمیتونم بهش بگم و هیچ وقت قزار نیست فرصتش پیش بیاد و حسرت یه دفعه دیگه رو میخورم که باز بهش بگم بابایی خسته نباشی
وکاش میدونستم اخرین باری که در پشت سرش بست واقعا اخرین بار بود…
