آنـدراسـته
Ir al canal en Telegram
481
Suscriptores
+124 horas
+237 días
-3530 días
Archivo de publicaciones
477
֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ۫ ˑ ֗
تمام چهرهاش به سنگ میماند، بیجان و بیانعطاف؛ اما نگاهش او را لو میدهد و راز زخمی کهنه را با صدایی خاموش، با نجواهایی بیواژه برملا میکند. چنان مینماید که روحی در حصار عروسکی چوبین محبوس شده باشد، روحی که حق دیدن دارد، اما از کوچکترین حرکت، محروم است.#The_Blood_Clan #Spoil
477
در انتهای این خانه اتاقی است که هیچکس حق ندارد واردش شود. نه به خاطر اینکه چیزی در آن پنهان کردهام، به خاطر اینکه چیزی در آن منتظر است.
هر شب ساعت سه، سه ضربهی آرام از پشت در شنیده میشود.
همیشه سه ضربه. همیشه با همان فاصله، آنقدر منظم که گویی خودِ زمان با بند انگشتانش بر چوب میکوبد.
من هیچوقت در را باز نمیکنم.
سالها پیش فقط یکبار از سوراخ کلید به داخل نگاه کردم. کسی آن طرف ایستاده بود. درست شبیه من، همان چهره، همان لباس، همان زخم کوچک روی دست چپ. تنها تفاوتش این بود که بیوقفه لبخند میزد، لبخندی بیجان و کشیده که هیچ شباهتی به لبخند آدمهای زنده نداشت.
از آن روز به بعد، هر چیزی را که گم میکردم، چند ساعت بعد پشت همان در پیدا میکردم، انگار کسی از آن سوی اتاق زندگی مرا دنبال میکرد و هر از گاهی، بیآنکه دیده شود، چیزی را به من پس میفرستاد.
اما یک هفته پیش اتفاقی افتاد که از همهچیز ترسناکتر بود.
ضربهها قطع شدند.
شب اول فکر کردم بالاخره همهچیز تمام شده است. شب دوم هم سکوت بود. شب سوم دیگر مطمئن شدم هر چه پشت آن در بوده، ناپدید شده است.
صبح روز چهارم با سرمایی عجیب از خواب پریدم.
بوی نم و خاک در هوا پیچیده بود. دستم را روی زمین کشیدم، چوب کهنه و مرطوب بود، انگار سالها زیر تاریکی مانده باشد.
چشم که باز کردم، خودم را داخل همان اتاق دیدم.
پشت همان درِ قفلشده.
با وحشت خودم را به در کوبیدم و فریاد زدم، اما هیچ صدایی از گلویم بیرون نمیآمد. از سوراخ کلید به بیرون نگاه کردم.
کسی آن سوی در ایستاده بود.
خودم.
آرام سرش را خم کرد و لبخندی زد، لبخندی آنقدر کشیده که گوشههای دهانش تا نزدیکی گوشهایش شکافته بود و دندانهایش بیش از آنکه انسانی باشند، شبیه تکههایی از استخوان به نظر میرسیدند. چشمانش بیحرکت و خالی بودند، اما در همان خلا سرد، حسی بود که انگار سالها برای رسیدن این لحظه صبر کرده باشد.
بعد دستش را روی در گذاشت، درست جای دست من.
لبهایش بیصدا تکان خوردند و با صدایی که بیشتر به زمزمهای برخاسته از اعماق چاهی تاریک شباهت داشت، گفت:
- بالاخره نوبت من شد که بیرون زندگی کنم.
چراغ اتاق خاموش شد.
از پشت در، صدای قدمهای او را شنیدم که آرام دور میشد، قدمهایی که در راهروهای خانه میپیچیدند و با هر گام، بیشتر مرا به این حقیقت وحشتناک نزدیک میکردند که دیگر متعلق به من نبودند.
#چرندیات_نیمهشب
#تمرین
477
لطفا بابت ایراداتش من رو ببخشید.
سعی کردم یک تمرین در چند دقیقه انجام بدم، به خودم قول دادم که ویرایشش نکنم و فقط یک تمرین باقی بمونه.
477
با آنکه وقت ندارم، اما باز هم کارها را روی هم تلمبار میکنم، گویی در این جمجمه جز پوچی چیزی نیست و ذهنم به هیچ چیز جز گرفتار کردن خود در بدبختی نمیاندیشد.
نمیدانم با خود چه گمان کردهام که اینگونه بیوقفه بار بر دوش خویش میگذارم. هر بار که به لحظهای آرامش میرسم، همان سکوتی که تمام عمر آرزویش را داشتم، ناگهان از خود میپرسم: «خیالِ راحت برای چه؟» و بیدرنگ باری تازه بر شانههایم میگذارم تا سنگینتر از پیش شوم.
انگار اگر لحظهای آسوده بمانم، ذهنم دوباره به سراغ آنها میرود؛ عزیزانم، آن فقدانها، آن مرگهایی که در این سن به چشم دیدم و اشکهایی که زودتر از موعد بر گونههایم نشستند.
شاید تمام این شتاب، جنگی خاموش با چیزی باشد که نامش را نمیدانم.
تنها میدانم هرچه بیشتر میگریزم، بیشتر به خودم بازمیگردم، به همان زخمی که هرگز فرصت التیام نیافته است.
#چرندیات_نیمهشب
#تمرین
