𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
Ir al canal en Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
223
Suscriptores
-124 horas
+47 días
+430 días
Archivo de publicaciones
222
«متاسفم... دارم خودم رو ازت میگیرم تا تو رو ازم نگیرن... زورم نرسید... زورم نرسید وایسم نگاه کنم چطور ازم میگیرنت.»
222
و من برای تو چای دارچینی سردی بودم که هیچ لب نمیزدی. گاهی فکر میکردم شاید دارچین دوست نداری. شاید دوست داشتی چایت را داغ بنوشی. آنقدر داغ که لبانت ورم کند و زبانت گزگز کند. یا شاید به دستان سردی که برایت چای میریخت علاقهای نداشتی. نمیدانم. فقط میدانم او برایت چای نداشت. او تشنهلب رهایت کرده بود. و تو فنجان خالی را با چشمانی براق بر لب میبردی و بعد از نوشیدنِ هیچ، لبخند میزدی و من خیال میکردم او برایت رنجانگیزترین چای هستی را دم آورده است. نه، او برایت چیزی نداشت. تنها فرق من با او این بود که تو او را دوست داشتی.
222
Yes, all I could say is yes Promise me you won't regret me like the tattoos on my skin Like the wrong pill Promise me when they all love you that you'll remember me When you fuck them, you'll see my face My body is yours Every Thursday
