مـدفـنِ سـرخ
Ir al canal en Telegram
جایـی کـه طوفـانهـا دفــن شـدهانـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـدهانـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
Mostrar másIrán123 397La categoría no está especificada
514
Suscriptores
+424 horas
+137 días
+6630 días
Archivo de publicaciones
516
Repost from N/a
همیشه برایم سوال بود که چرا؟
چرا اینگونه شد؟
اما میدانی؟
من حتی تا مدتها امیدوار بودم که دستکم دوستم داشته باشی.
نه آنقدر که بمانی؛ فقط آنقدر که رفتنت، تمام آن لحظهها را برایم بیمعنا نکند.مدتها با خودم فکر میکردم شاید هنوز چیزی میان ما باقی مانده باشد؛چیزی پشت آن همه حرف، پشت آن وعدهها، پشت نگاههایی که من بیش از اندازه جدیشان گرفته بودم.
اما شاید امید، گاهی فقط راهیست که قلب برای فرار از حقیقت پیدا میکند.قلبم نمیخواست باور کند که تمام این مدت، تنها خودش برای ماندنت قدم برداشته بود و تو، آرام و بیصدا، قدمبهقدم از من فاصله میگرفتی. آنقدر آرام رفتی که حتی نفهمیدم آخرین باری که نزدیک بودی، آخرین بار بود. شاید بعضی آدمها همینطور از زندگی آدم میروند؛ نه با یک خداحافظی، نه با یک پایان روشن، بلکه آنقدر آهسته که تا به خودت میآیی، میبینی دیگر چیزی از حضورشان جز چند خاطرهی دور باقی نمانده است. چگونه قلبی که تمام وجودش را به بودن تو گره زده بود، میتوانست باور کند که قرار نیست بمانی؟ چگونه میتوانست بفهمد بعضی «میمانم»ها فقط حرفهایی هستند که زمان، معنای واقعیشان را دیرتر آشکار میکند؟
حتی مغز پر از منطقم هم تو را باور کرده بود. برای مدتی، منطق هم ترجیح داد حرفهای قلبم را باور کند.اما حالا که به گذشته نگاه میکنم، میتوانم بگویم: تقصیر تو نیست. شاید تو فقط همانقدر که میتوانستی، بودی و این من بودم که از چند کلمه، چیزی بزرگتر ساختم. من از حرفهایت خانهای ساختم و وقتی فرو ریخت، مدتها میان آوارش دنبال دلیل میگشتم. شاید دلیلش سادهتر از چیزی بود که میخواستم باور کنم.
من بیشتر خواسته بودم.من بودم که آن حرفهای قشنگ را درست کنار لبهی پرتگاهی باور کردم که آن روزها حتی وجودش را نمیدیدم. و سقوط کردم. نه یکباره؛ آرام، درست مثل فاصلهای که میان ما افتاد. به سختی خودم را بالا کشیدم، اما وقتی برگشتم، دیدم بخشی از آن آدمی که پیش از تو بودم همان پایین جا مانده است. قلبم هنوز ترک داشت، ذهنم هنوز از بعضی سکوتها میترسید، و اعتماد کردن دیگر برایم به سادگی گذشته نبود. تو رفته بودی، اما چیزی از رفتنت مدتی در من باقی مانده بود. نه خودت، نه خاطرهات، بلکه اثری که از خودت روی بعضی قسمتهای من گذاشته بودی. حالا دیگر دلتنگ نیستم. اگر نامت جایی بیاید، قلبم دیگر به گذشته برنمیگردد. نه منتظرت هستم، نه آرزوی برگشتنت را دارم، و نه چیزی میان من و تو ناتمام مانده است.
فقط گاهی، وقتی به آن روزها فکر میکنم، برای خودم دلم میگیرد. برای آن آدمی که با تمام سادگیاش باور کرد، با تمام وجودش ماند، و فکر میکرد اگر چیزی را صادقانه دوست داشته باشد، حتماً دلیلی برای ماندنش وجود خواهد داشت.اما حالا میدانم همهی چیزهایی که دوستشان داریم، قرار نیست بمانند.
بعضیها فقط میآیند، چیزی را در ما تغییر میدهند، و میروند.و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه من تو را از دست ندادم... من فقط دیر فهمیدم که خیلی وقت پیش، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده بود.
516
Repost from 𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆ 🆕🆕
🐶 🤩 بین تمام صداهای دنیا، من فقط روی فرکانس چشمات تنظیم شدم...🫶🌟🌟
انقدر دوستت دارم که این تکرار، هیچوقت برام تکراری نمیشه. 🖤✨
516
Repost from N/a
𝖡𝗎𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝗄︎𝗇︎𝗈𝗐 𝗍𝗁︎𝖾 𝗍𝗋𝗎𝗍𝗁︎, 𝖨︎’𝖽 𝗋𝖺𝗍𝗁︎𝖾𝗋 𝗁︎𝗈𝗅︎𝖽 𝗒𝗈𝗎. 𝖳︎𝗁︎𝖺𝗇︎ 𝗍𝗋𝗒 𝗍𝗈 𝖼︎𝖺𝗍𝖼︎𝗁︎ 𝗍𝗁︎𝗂𝗌 𝖿︎𝗅︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍.
516
Repost from N/a
شاید مجازات واقعی همین باشه؛ اینکه کسی هنوز تو قلبت زنده باشه، اما دیگه حق نداشته باشی صداش کنی. به اقیانوس خیره شد. بیانتها بود؛ درست مثل "کاش" های ذهنش. با خودش فکر کرد شاید آدم نباید از همهچیز جون سالم به در ببره. شاید بعضی زخمها قرار نیست خوب بشن؛ قراره هر روز به تو یادآوری کنن چه چیزی رو با دستهای خودت از دست دادی. و تلختر از همه این بود که اینبار نمیتونست جز خودش، کسی رو مقصر کنه. فقط خودش مونده بود و یه اقیانوس، یه مشت خاطره؛ و انسانی که هنوز دوسش داشت؛ اما دیگه برای برگشتنش دیر شده بود. واقعا، باز دیر کرده بود؟ فرمانده آروم زیر لب زمزمه کرد. "بعضی آدمها رو وقتی از دست میدی، تازه میفهمی چقدر زنده بودی کنارشون... و من؟ من ظاهرا تموم عمرم رو صرف زنده موندن کردم، تا درست وقتی کسی برای زنده موندنم پیدا شد، خودم خفهش کردم."
