مـدفـنِ سـرخ
Ir al canal en Telegram
˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot 𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot
Mostrar másIrán138 416La categoría no está especificada
343
Suscriptores
+324 horas
+117 días
+5330 días
Archivo de publicaciones
344
Repost from N/a
پایان؛ چیزی که همیشه آغاز چیز دیگریست. از پایان تنفر دارم. من دوست داشتم تو مراقب قلب و روحم باشی، نه اینکه مرا به خدا بسپاری و بروی. دلتنگی تو چیزی نیست که بتوانم به آن عادت کنم. من میخواستم حال دلم را از تو جویا شوم ، نه غمت را در دلم .. تنها چیزی که هنوز اندکی مرا تسکین میبخشد، این است که تو، روزی مرا دوست داشتی. آهوهای دیوانهای که تنها به شوق وزیدن باد در جنگل میدوند، شباهت بسیاری به من دارند. من به زمان و آینده ، همانقدر امید داشتم که تو به ادامه ، باور نداشتی. آری، میگویند زمان همهچیز را درمان میکند؛ اما زمان، گاهی فقط به قطرههای آب فرصت میدهد که آنقدر کنار هم بمانند، تا روزی دریا شوند. اکنون من نیز میترسم، میترسم که قطرههای غمت در دلم آنقدر زیاد شوند که دریایی بسازند و مرا چنان در خود غرق کنند ، که دیگر هیچ دستی توان بیرون کشیدنم را نداشته باشد. نمیتوانم از تو متنفر باشم؛ تو آنقدر زیبا در دل من خانه کرده بودی، که حالا دلم، بیش از من، به دنبال تو میگردد. هنوز هم تو را در میان خاطرههایم جستوجو میکنم. آخر نمیتوانم باور کنم که آفتابگردان من، روزی از خورشیدش، روی برگردانده. پشیمانی؛ چیزی که از همان ابتدا دلنگرانش بودیم. و سرانجام .. پشیمان شدیم. نه از عشق و نه از اینکه روزی آرزوی هم بودیم. پشیمان شدیم از اینکه نتوانستیم همانقدر که عاشق بودیم، عاشق بمانیم. میدانم که من تنها غم تو نبودم؛ اما تو، تنها غم من شدی. در آغوشم بگیر و مرا بار دیگر شیدا کن. زحل را میخواستم تا حلقه اش هدیه من باشد به انگشتانی که به زیبایی روی نوت های پیانو میرقصید!. اما اکنون، کاش فقط یک بار دیگر، همانند آخرین بار، در دلم امیدی روشن کنی و بعد باز هم رهایم کنی.. تو را برای ماندن میخواستم، اما کنار من نماندی. گفتی انسان ها فقط بخشی از مسیر همدیگر اند ، اما کاش تو هم مسیر همیشگیه من بودی. دوستت داشتم؛ دوستت داشتم... و مگر چیز دیگری هم بلد بودم؟. اما عشق، گاهی کافی نیست. البته حالا دیگر اصلا بحث، بحث عشق نیست؛ که اگر بود، من هنوز هم عاشقم. اما حالا دیگر نه عاشق تو .. بلکه عاشق کسی که روزی بودی. عاشق همان چشمهای زیبا و غمگینی که به من لبخند میزد. عاشق خیال تو .. و عاشق نامی که با آن صدایم میزدی. اکنون کجایی؟ هنوز هم اگر دست هایم را داشتی، آنها را میگرفتی؟ تو نفس من بودی.. اما آیا حالا، نفسهایت را آسوده میکشی؟ لبخندت! همان لبخندی که روزی سهم من بود، هنوز هم بر لبانت مینشیند؟ میدانم، میدانم که خسته شده بودی، اما از چه؟ از عشق؟.
344
Repost from N/a
+1
𓂃 27 March 1991 دزیــــره
یــــادمه قبــــلاً یــــه جملــــهای شنــــیده بــــودم کــــه میگــــفت:
بــــزرگتــــرین حــــقیقتهــــای جهــــان،
در ابتــــدا بــــه عنــــوان توهــــین بــــه مقــــدسات شمــــرده میشــــدن.
راســــتش الان بهــــتر میفهمــــمش...
چــــون عشــــق واقعــــی همــــون چیــــزی بــــود کــــه قــــرار بــــود تمــــام بــــاورهای قبلــــی مــــن رو زیــــر ســــؤال ببــــره.
