کانون همخوانی شریف📖✨
Ir al canal en Telegram
«یه روزی یه کتابی میاد که مسیر زندگیت رو تغییر میده!✨📖» اینجا پناهگاهی برای جانهاییست که در هیاهوی روزگار، به دنبال سکوتی برای خویشتناند. به امید گسترش فرهنگ کتابخوانی و کتاب دوستی..🌱 گپ: @sutreading_gap
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
896
Suscriptores
-324 horas
+47 días
+10530 días
Archivo de publicaciones
بیت بیت غزلم شوق پریدن دارد
وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد
چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده
سعی بین حرم و میکده دیدن دارد
توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
صحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکن
ناز عاشق کشت ای دوست خریدن دارد
عجب این نیست که آهوی دلم صید تو شد
طعم شهد لب صیاد چشیدن دارد
آن زمانی که آب و گلت را بسرشت
زیر لب گفت که این روح دمیدن دارد
قصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشق
شکر وصل رخ تو جامه دریدن دارد
دیدن روی تو راه دگری می خواهد
شرح دیدار تو از شعر بریدن دارد
#محمود_زارع
#شبپنجاهوپنجم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
کتاب «سمک عیار» به گردآوری فرامرز بن خداداد ارجانی، از اون دست کتابهاییه که در نگاه اول فکر میکنی یک متن خیلی قلمبهسلمبه داره و قراره حسابی موقع خواندنش گیج بشی؛ اما اصلا اینطور نیست! متن کتاب با تصحیح استاد پرویز ناتل خانلری، در عین حفظ حالوهوای ادبیات کلاسیک ایرانی، روان و خواندنی است.
وقتی کتاب رو شروع میکنی، ذهنت به این سمت میره که قراره با یک داستان صرفا عاشقانه و رمانتیک طرف بشی؛ اما داستان یهو غافلگیرت میکنه. با ورود «سمک» به قصه، تفکرت کاملا از این رو به اون رو میشه و احساس میکنی داری یکی از کمیکهای دیسی یا مارول رو میخونی.
بعد از تمام کردن این کتاب، شما صرفاً یک سری متن با داستانی نسبتا افسانهای رو نخوندید. درسته که نویسنده از تخیلش استفاده کرده، اما یک معرفی بینظیر از مفهوم «عیاران» و مردم عادی اون مناطق (که جغرافیای وسیعی از سوریه تا چین رو شامل میشه) بهمون ارائه میده.
یک نکته فوقالعاده جالب هم اینه که راوی از محدودیت و ناتوانیش در توصیف دقیق جوامعی که از محل زندگیش دور بودن، به نفع جذابیت قصه استفاده کرده؛ او افسانهها رو طوری قاطی داستان کرده که وقتی میخواد «چین» رو معرفی کنه، آدم فکر میکنه داره در مورد یکی از قلمرو های ارباب حلقه ها رو میخونه.
از کتاب یک سریال قدیمی به همین اسم هم ساخته شده.
کتاب به نشر آگاه و تصحیح استاد پرویز ناتل خانلری ۵ جلد هستش.
✍🏻@zotirenard
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
یک سوالی دارم و یک تکه های از جواب
این سوالم شایدی او را کند این چون خطاب
ای که خود را ناز و معشوقی چنان ها کرده ای
وز برای دلبران گاهی تو اسبی نه رکاب
ای که در دروازه دولت نشستی با غرور
تو گمان ما نوکرانیم و تویی عالیجناب
بایدی گویم اگر معشوق یارانی چنین
ما هزاران نظم ها گوییم برایت چون شراب
شاعرت گشته ، شده باشد ز تو طرحی زنیم
طرح هایی نظم آغشته شده با خون ناب
تو فقط یک پرسشم را گر دهی یک پاسخی
می فشانم خون این قلبم چو لب هایت لعاب
آن سوالم این چنین بوده که داری معرفت؟
یا مرامی چون مریدانی به دور آن خشاب؟
این بگو با من ببینم گشته ای تو امروُزی؟
غالمان نگذاری و یک دفع شوی تو چون سراب
یک بله و نه بگو بینم که معشوقم شدی؟
یا به سخره ما گرفتی و زدی تو آن نقاب؟
این بدان با یک تبسم دل ببردی با بدی
لااقل راحت بذارامان در این خالیِ خواب
من که دانم تو برفتی و ز کس با ما کسی
تو درون قلب آن وز نغمه ات با ما عذاب
من نمی گویم بیا برگرد یا با من بمان
لااقل ایلگار شو با عهد خود این چون طناب
#شعرشما_ایلگار_
#شبپنجاهوچهارم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
این رمان در سال ۱۸۴۷ منتشر شد. داستان در دشتهای بادخیز یورکشایر انگلستان اتفاق میافتد و فضایی تیره، طوفانی و احساسی دارد.
محور داستان رابطه پیچیده و ویرانگر بین هیثکلیف و کاترین ارنشاو است.
هیثکلیف کودکی یتیم است که توسط خانواده ارنشاو بزرگ میشود. او و کاترین به هم وابستگی شدیدی پیدا میکنند، اما تفاوتهای اجتماعی باعث میشود کاترین با فرد دیگری ازدواج کند. همین تصمیم زنجیرهای از عشق، نفرت، انتقام و رنج
نسلها را به راه میاندازد.
✨کتاب بلندی های بادگیر اثر امیلی برونته
ترجمه ی رضا رضایی
#ادبیات_کلاسیک
✍🏻@mahaksjd
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»
#جامی
#شبپنجاهوسوم
#شبشعر
💫📖@sut_reading
💫📖@sutreading_gap
