es
Feedback
Before the Betrayal

Before the Betrayal

Ir al canal en Telegram

Memories of me and Mahsa before the betrayal.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 258
Suscriptores
-824 horas
-1417 días
+1 01430 días
Archivo de publicaciones
به انتظار فصل تو، تمام فصل ها گذشت.

ذهنِ انسان منابعِ پردازشیِ محدودی دارد. وقتی تمامِ پهنای باندِ پردازشی‌ات را صرفِ «نفرت» می‌کنی، عملاً داری از چرخه‌های ساعت (Clock Cycles) ذهنت برای پردازشِ یک متغیرِ کاملاً غیرضروری و مخرب استفاده می‌کنی. برای اجرای یک نقشه‌ی استراتژیک، تو به حداکثرِ توانِ پردازشی برای تحلیلِ الگوها و پیش‌بینیِ حرکتِ بعدیِ حریف نیاز داری. نفرت، عملاً منابعِ سیستم را در حالتِ «اشغالِ بی‌فایده» (Busy-waiting) قرار می‌دهد.

05/08 دیشب، درست وسطِ حرف‌هایمان، خواب بر چشمانم سنگینی کرد و ناگهان همه‌چیز در سکوت فرو رفت. همیشه از این بی‌خبر خوابیدن بدم می‌آید؛ انگار لحظاتی را که می‌توانستیم با هم باشیم، از دست می‌دهم. بابت این اتفاق از او معذرت خواستم. پاسخِ او آن‌قدر مهربانانه بود که برای لحظاتی تمامِ اضطراب‌هایم محو شد. وجودِ او در مسیرِ پیشِ رویم، نعمتی است که هر روز بابتش شکرگزارم. رویایِ من ساختنِ آینده‌ای است که تصویرِ او در آن، اصلی‌ترین بخش باشد؛ هرچند هنوز باید دید او تا کجا می‌خواهد همسفرم باشد. اما صبح، واقعیتِ سردِ زندگی بازگشت. خبرهای منفی از شرکت‌هایی که رزومه فرستاده بودم، یکی‌یکی روی صفحه گوشی نشست. حالم گرفته شد؛ انگار تمامِ امیدم برای شروعی تازه، دوباره به تعویق افتاد. اما چاره‌ای نیست؛ باید دوباره شروع کنم. دوباره جستجو، دوباره رزومه، دوباره انتظار. امروز فرصتی شد تا به دنیای کوچک و دنجِ او سرک بکشم. او با شوق، هدیه‌هایی را که دوستانش برایش آورده بودند نشانم داد. دیدنِ آن اتاقِ نقلی و آرامش‌بخش، حس عجیبی داشت. میانِ آن هدیه‌ها، شعرهایی که برایش نوشته بودند و نقاشی‌هایی که با ظرافتِ خاصی توسط صمیمی‌ترین دوستش کشیده شده بود، مرا به فکر فرو برد. همه برای او هدیه آورده بودند؛ همه به او اهمیت می‌دادند. گاهی به این فکر می‌کنم که سهمِ من از دنیایِ او، چقدر است؟ و تا چه زمانی این هدیه‌ها و این رویاها، من را هم در بر می‌گیرند؟ فردا باید دوباره برای پیدا کردن کار بجنگم. اما امشب، تصویرِ آن نقاشی‌ها و آرامشِ اتاقش، دست از سرم برنمی‌دارد. :::

238 days before the betrayal

05/07 دیشب موقع خواب، صحبت‌هایمان نیمه‌تمام ماند. گفت چشم‌هایش درد می‌کند و بدنش کوفته است. امروز صبح، اولین کاری که کردم پرسیدن حالش بود. هنوز نگرانش هستم. دیروز روزِ سختی برای او بود. حادثه‌ای که برایش پیش آمد و آسیب‌هایی که دید، ذهنم را درگیر کرده. انگار همیشه همین‌طور است؛ همیشه زخمی از راه می‌رسد. امروز صبح برای پیدا کردن کار به چند جا سر زدم. دانشجو بودن انگار بزرگ‌ترین مانع است؛ خیلی جاها حتی حاضر نشدند رزومه‌ام را ببینند. برای چند جای دیگر هم پیام گذاشتم، اما هنوز جوابی نیامده. شاید باید بیشتر صبر کرد. برگشتم خانه و کمی با زبان C درگیر شدم؛ همان‌طور که همیشه وقتی فکرم مشغول است، به کدها پناه می‌برم. یک‌دفعه پیامی از او روی صفحه گوشی ظاهر شد. دیدن نامش کافی بود تا خستگی کار و بی‌نتیجه بودنِ جستجوها از یادم برود. جوابش را دادم و برای لحظاتی، همه‌چیز رنگ دیگری گرفت. امروز با فیلم عجیبی آشنا شدم. درباره‌ی کسی است که خواب را در ذهن دیگران می‌کارد. با موسیقی بی‌کلامش شروع شد و حالا بخشی از فضای اتاق من شده است. هنوز کامل ندیدمش، اما انگار قصهٔ جالبی برای روایت دارد. کمی هم درس خواندم. لابه‌لای این روزمرگی‌ها، درس خواندن حس عجیبی دارد؛ تلاش برای ساختن آینده‌ای که هنوز نمی‌دانم در آن چه چیزی در انتظارم است. شب که شد، به آن جمله فیلم قبل فکر کردم: «بعد از من عاشق شو.» شاید این سخت‌ترین نصیحتی باشد که تا به حال شنیده‌ام. :::

239 days before the betrayal

هر دفعه که می‌خوام سمت قلبم برم دنبال ردّ اون آدمی می‌گردم که یه روز می‌شناختم…..

05/06 — یک روز دیگر امروز صبح بیدار شدم و بعد از گفتن صبح‌بخیر به مهسا، دوباره رفتم سرِ کار. تا بعدازظهر مشغول بودم و بعد به خانه برگشتم. درست همان موقع، مهسا برایم پیام داد و دوباره صحبت‌مان شروع شد. این اتفاق خیلی خوب بود و از اینکه پیام داده بود، واقعاً خوشحال شدم. من همیشه آماده‌ام با او صحبت کنم. امروز در محل کار مدت زیادی در معرض نور خورشید بودم و همین باعث شد دچار سردرد شوم. البته این موضوع را در گفت‌وگوی عصر با مهسا هم مطرح کردم. نمی‌دانم با وجود این سردردها ادامه دادن این کار تصمیم درستی هست یا نه. از طرفی نمی‌توانم بیکار بمانم، اما از طرف دیگر این سردردها واقعاً آزاردهنده‌اند. شاید بهتر باشد دنبال موقعیت‌های شغلی جدیدی بگردم؛ موقعیت‌هایی که بتوان روی آن‌ها حساب کرد.

240 days before the betrayal

خامی و ساده دلی شیوه‌ی جانبازان نیست؛ خبری از بر آن طرّه طرار بیار.

افسانه‌ی ظهور دستای تو ؛ جز قصه‌ی شکست من نبود.

بعضی آدم‌ها با یک تماس می‌توانند حال یک روزت را خوب کنند. و با یک تصمیم می‌توانند یک سالت را خراب کنند.

:: اپیزود 01 05/05 سلام. امروز صبح مثل هر روز بیدار شدم. صبحانه خوردم و رفتم سر کار. جالب اینجاست که بیشتر این‌ها را همان صبح در یک تماس تلفنی برایش تعریف کرده بودم. وقتی به محل کار رسیدم، سرپرست گروه که همراهمان بود جمله عجیبی گفت. گفت: «تو برای این کار مناسب نیستی… البته این را از من نشنیده بگیر.» دلیلش را هم گفت. به خاطر ساعت‌های دانشگاه من. ظاهراً با برنامه‌شان جور درنمی‌آید. بعد از آن رفتیم برای کابل‌کشی. چند ساعتی کار کردیم و بعد من راهی خانه شدم. در مسیر برگشت به او زنگ زدم. بعد از چند وقت بالاخره توانستم صدایش را بشنوم. نمی‌دانم چرا، اما شنیدن صدای بعضی آدم‌ها می‌تواند حال یک روز کامل را عوض کند. برای من همین‌طور بود. در بین حرف‌هایم گفتم دلم برایش تنگ شده بود. به نظر می‌رسید برای گفتن احساساتش کمی خجالت می‌کشد… و راستش این را می‌فهمم. وسط صحبت‌ها شوخی جالبی کرد. گفت آن سوپرایزی را که برایش گرفته بودم بدهم به یک نفر دیگر. من بیشتر به حساب شوخی گذاشتمش. چون آن را برای خودش گرفته بودم. شاید روزی که دوباره همدیگر را ببینیم، بتوانم آن را به خودش بدهم. البته… شاید تا آن موقع فکر دیگری هم به ذهنم برسد. 😏 چند دقیقه بعد مجبور شد تماس را قطع کند. کلاسش شروع می‌شد. من هم برگشتم خانه، ناهار خوردم و بعد فیلمی را که برایم فرستاده بود دیدم. پایان فیلم عجیب بود. دختر داستان در آخر می‌مرد و پسر تنها می‌ماند. در پایان فیلم چند جمله برای پسر نوشته شده بود. یکی از آن‌ها هنوز در ذهنم مانده: «بعد از من عاشق شو.» اما در جایی از فیلم جمله‌ای درباره عشق گفته می‌شد که مسیر داستان را عوض می‌کرد: عشق… جهانی کامل است که در یک لحظه فشرده شده. دنیایی که در آن ناپدید می‌شوی و بارها متولد می‌شوی. فاصله‌ای کوتاه میان لبخندها… و حس اینکه برای لحظه‌ای در بهشت هستی. نمی‌دانم چرا، اما وقتی فیلم تمام شد، برای چند لحظه فقط به یک چیز فکر می‌کردم… شاید بعضی داستان‌ها از همان اول پایان عجیبی دارند.

241days before the betrayal