es
Feedback
Before the Betrayal

Before the Betrayal

Ir al canal en Telegram

Memories of me and Mahsa before the betrayal.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 265
Suscriptores
-2924 horas
-1647 días
+1 02230 días
Archivo de publicaciones
231 days before the betrayal

روزی که موفق شوید از فلسفه به شعر، از شعر به فلسفه و حتی به حقوق و به اخلاق برسید آن روز صاحب فرهنگ خواهید بود. در این فاصله در فکر باشید که راه‌های درست را انتخاب کنید، حتی اگر گاه به نظرتان کاری بسیار مشکل بیاید. این نصیحت مرا به کار ببندید، بعد از خواندن متن یک کمدی مولیر به متن یکی از آثار کانت رجوع کنید. در معنویت یگانگی وجود دارد. راه را پیدا کنید، راهی هست، منتها نشانی ثابتی ندارد، هرکس باید خودش آن را به تنهایی بیابد.
هانری برگسون (در دیدار با شاپور بختیار گفته شده و در کتاب «یکرنگی» که بختیار به فرانسه نوشته و مهشید امیرشاهی به فارسی برگردونده اومده.)

به غیر از دوستت دارم، به لب حرفی نشد جاری؛ ولی غافل که تو خنجر در آستین داری.
من با سکوتِ خویش دوستت داشتم؛ با نگاه‌هایی که پیش از آنکه دیده شوند، در ازدحامِ تردید گم می‌شدند و با دل‌بستگی‌ای که بی‌هیچ چشم‌داشتی در جانم ریشه دوانده بود. هر چه بود، ساده بود و پاک؛ چنان که گویی قلبم همه‌ی دارایی خود را بی‌محابا پیش پای تو نهاده است.

Dariush - Nafas.wav124.88 MB

هر بار که دستت را می‌گیرم تا فاصله‌ی میان دل‌هایمان را کوتاه کنم، دستم در خلأیی سرد رها می‌شود. تو آرام و بی‌هیاهو، حضورت را از من پس می‌گیری؛ چنان که گویی میان من و تو هرگز پیوندی وجود نداشته است. و من می‌مانم با دستی که هنوز گرمای تو را به خاطر دارد و دلی که به رفتنت رضایت نمی‌دهد.

-طوفان
+1
-طوفان

05/14 امروز هم گذشت؛ روز دیگری با جای خالی کسی که این روزها بیشتر از همیشه دلتنگش می‌شوم. فکر می‌کردم به این سکوت عادت کنم، اما هرچه زمان می‌گذرد، دوری سنگین‌تر به نظر می‌رسد. بعضی وقت‌ها برای کم کردن این دلتنگی، به چیزهایی که از او دارم سر می‌زنم. لبخندش، نگاهش و آن لحظه‌های کوتاه ثبت‌شده، برای چند دقیقه حالم را بهتر می‌کنند. البته فقط برای چند دقیقه؛ چون بعدش بیشتر از قبل متوجه نبودنش می‌شوم. واقعاً بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با چند جمله توصیف کرد. فقط می‌توانی نگاهشان کنی و لبخند بزنی. امروز مثل بیشتر روزها، زمانی را صرف بررسی فرصت‌های کاری کردم. بعد کمی کتاب خواندم و در ادامه هم اتاقم را مرتب کردم. از آن کارهایی که شاید ساده باشند، اما بعد از تمام شدنشان حس خوبی به آدم می‌دهند. روز آرامی بود؛ نه اتفاق خاصی افتاد و نه ماجرای بزرگی شکل گرفت. فقط دلتنگی آرامی بود که در تمام ساعت‌های روز، گوشه‌ای از ذهنم نشسته بود و خودش را یادآوری می‌کرد. شاید بعضی فاصله‌ها کوتاه باشند، اما وقتی پای آدم درستی وسط باشد، همان فاصله‌های کوتاه هم طولانی به نظر می‌رسند.

232 days before the betrayal

«اگر نمی‌توانی سعادت را در آرامش بیابی، آن‌ را در دویدن بیاب!» ولی اگر خسته‌تر از آنی شوم که بدوم؟ «از درهم‌شکستن سخن مگو پیش از آنکه درهم شکسته باشی.» مثل یک دوچرخه‌سوار حال باید پیوسته پا بزنم، پیوسته حرکت کنم تا زمین نخورم.
ویتگنشتاین / میراث. ۹ آوریل ۱۹۹۴

Repost from N/a
گل چنل شما: هیلیوتروپ چنلت شبیه هیلیوتروپه؛ گلی که همیشه به سمت نور برمی‌گرده. حال‌وهوای چنلت پر از عشق‌های آروم و امیدهای کو
+1
گل چنل شما: هیلیوتروپ چنلت شبیه هیلیوتروپه؛ گلی که همیشه به سمت نور برمی‌گرده. حال‌وهوای چنلت پر از عشق‌های آروم و امیدهای کوچیکه؛ از اون حس‌هایی که شاید ساده به نظر بیان، ولی دقیقا همونا قشنگ‌ترین بخش زندگی‌ان. چنلت یادآوریه اینکه حتی لحظه‌های کوتاه هم می‌تونن پر از معنا باشن. ✨ https://t.me/BeforetheBetrayal

05/13 امروز اومین روزی بود که از یکی از آدم‌های مهم زندگی‌ام دور بودم و راستش دلتنگی کم‌کم بیشتر خودش را نشان می‌دهد. بعضی وقت‌ها که خیلی دلم تنگ می‌شود، سراغ پیام‌های قدیمی می‌روم و دوباره آن‌ها را می‌خوانم. کمی آرامم می‌کند، هرچند هیچ چیزی جای حرف زدن با خودش را نمی‌گیرد. شب‌هایی که فرصت صحبت داریم، حال و هوای خاصی دارند. از آن گفتگوهایی که آدم را از شلوغی روز جدا می‌کنند و باعث می‌شوند چند ساعت همه چیز ساده‌تر به نظر برسد. امروز روز بدی نبود، اما کمی از شرایط کاری و مسیر پیش رو کلافه بودم. گاهی احساس می‌کنم برای رسیدن به بعضی موقعیت‌ها، همیشه مانعی وجود دارد؛ یک روز محدودیت زمانی، روز دیگر قوانین، شرایط تحصیلی یا چیزهای دیگر. انگار هر بار که بخشی از مسیر هموار می‌شود، چالش تازه‌ای خودش را نشان می‌دهد. با این حال سعی کردم روزم را بگذرانم. حتی برای خودم غذا درست کردم و موقع خوردنش ناخودآگاه به این فکر افتادم که بعضی چیزها وقتی با یک نفر دیگر تقسیم شوند، لذت بیشتری دارند. امیدوارم روزهای آینده زودتر از راه برسند و فاصله‌ها کمتر شوند. پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش.

233 days before the betrayal

سلام به همگی...... خوشحالم به چنل من پیوستید؛ این چنل بخشی از سرگذشت دردناک بین و ایشونه سرگذشتی که به صورت روزانه سعی میکنم قسمتی از اون رو براتون بذارم اگر خواستید صحبت کنید.

05/12 دیشب فرصتی شد که با یکی از آدم‌های مهم زندگی‌ام وقت بگذرانم و واقعاً از این دیدار خوشحال شدم. بعد از چند روز دلتنگی، صحبت کردن و گذراندن وقت کنار او باعث شد انرژی بگیرم و حالم بهتر شود. در طول صحبت‌ها از روزش تعریف کرد و از کارها و مشغله‌هایی که داشته گفت. یکی از چیزهایی که ذهنم را درگیر کرد این بود که ظاهراً بخشی از مسیرش را در شرایط نامناسبی طی کرده بود و کمی احساس ناخوشی داشت. هرچند خودش گفت که بعداً استراحت کرده و حالش بهتر شده، اما باز هم نگرانش شدم. وقتی می‌بینم کسی که برایم مهم است به خودش فشار می‌آورد یا حال خوبی ندارد، ناخودآگاه ذهنم درگیر می‌شود. مدتی است که گاهی با بعضی مشکلات جسمی دست‌وپنجه نرم می‌کند و شنیدن این موضوعات ناراحتم می‌کند. امیدوارم هر تصمیمی که برای بهبود وضعیتش مناسب‌تر است، به نتیجه خوبی برسد و کمتر درگیر ناراحتی و درد باشد. البته در نهایت مهم‌ترین چیز این است که خودش چه چیزی را برای زندگی و سلامتش ترجیح می‌دهد. بعد از آن درباره جمع دوستانه‌ای صحبت کرد که گاهی در آن حضور دارد. از گفتگوها و اتفاقات مختلفی گفت و بعضی از ماجراها هم باعث خنده‌ام شد. مثل همیشه شنیدن تعریف‌هایش از اتفاقات روزمره جذاب بود. بخش زیادی از شب را به صحبت کردن گذراندیم؛ از آن گفتگوهایی که آدم متوجه گذشت زمان نمی‌شود. حتی کارهای ساده هم در کنار او تبدیل به خاطره‌ای خوشایند می‌شوند. امروز هم نسبت به چند روز گذشته انرژی بیشتری داشتم و فکر می‌کنم دلیلش مشخص است؛ ارتباط دوباره و زمانی که با او گذراندم. انگار بخشی از خستگی و دلگیری روزهای قبل از بین رفت. فقط از ظهر کمی سردرد داشتم و برای استراحت دراز کشیدم، اما خوابم بیشتر از چیزی شد که انتظار داشتم. هنوز دست تو تنها خودِ سازِ مگه نه؟ با تو جمعه‌ی دلگیر چه دلبازه مگه نه؟ صدای تو بی‌پایان سرآغازه مگه نه؟

234 days before the betrayal

ای روحِ بلندمرتبه و دست‌نیافتنی، سال‌هاست که در پس پرده‌های حضورت سرگردانم. دلِ من از این حجابِ میان ما به تنگ آمده است. نمی‌دانم آن سوی این پرده، کدام حقیقتِ ناب ایستاده است؛ حقیقتی که هرگز چهره‌ی بی‌نقابِ خویش را بر من آشکار نکرده و مرا در عطشِ شناخت خویش رها ساخته است. هر بار که این کالبدِ فرسوده و خاکی را به قربانگاهِ آگاهی می‌برم، درمی‌یابم که بزرگ‌ترین دشمنِ من نه جهانِ بیرون، که همین پیکرِ سنگین و تمنامند است. از تو می‌خواهم مغلوبِ تپش‌های سرکشِ قلبم نشوی؛ با این تنِ اسیرِ خواهش‌ها بستیز و مرا از زندانِ خویش رهایی بخش. نامم را از من بگیر؛ زیرا آنچه به آن شناخته می‌شوم، چیزی جز پوسته‌ای گذرا نیست. من تشنه‌ی معنایی فراتر از نام‌ها و نشانه‌هایم. بارِ این جسم بر شانه‌های روحم سنگینی می‌کند و سال‌هاست زیر فشارِ این امانتِ خاکی، آرام‌آرام در حال شکستن هستم؛ شکستی خاموش که صدای آن تنها در ژرفای جانم شنیده می‌شود. تمام فصل‌های عمر را در انتظارِ فصلِ موعودِ تو گذراندم؛ فصلی که هرگز از راه نرسید. روزگار در رفت‌وآمدِ فصل‌ها سپری شد و سهمِ من از این انتظار، تنها یأسی بی‌انتها بود که همچون همدمی وفادار در کنارم ماند. زمستان‌های خاکستری یکی پس از دیگری آمدند و رفتند؛ تسلیم، خاموش و بی‌هیاهو. و من تازه فهمیدم که دلِ خویش را در قلمرویی بنا کرده بودم که از بخشندگی و روشنایی تهی بود. اکنون دژخیمِ بی‌رحمِ تن، در اندیشه‌ی تاراجِ آخرین دارایی‌های روح من است. اما درست در همین لحظه، هنگامی که مرزهای فرسودگی به نهایت خود رسیده‌اند، زمانِ عروج فرا می‌رسد. لحظه‌ای که روح می‌تواند از ویرانه‌های جسم برخیزد و خویشتنِ حقیقی خود را بازیابد. دیگر در اندیشه‌ی نجاتِ من نباش. اگر قرار است پایانی رقم بخورد، بگذار مرگم به ترانه بدل شود. بگذار هر واژه‌ای که از من باقی می‌ماند، ضربه‌ای باشد بر پیکرِ غفلت و هر شعر، تازیانه‌ای بر این جسمِ سنگین که سال‌ها میان من و حقیقت فاصله افکند. من در آستانه‌ی رهایی ایستاده‌ام؛ جایی که تن فرومی‌ریزد و معنا آغاز می‌شود. جایی که نام‌ها محو می‌شوند و حقیقت، بی‌هیچ پرده و حجابی، رخ می‌نماید. و در آن لحظه، دیگر شکستن، پایان نیست؛ آغازِ تولدی دیگر است.
برگردانده شده از ترانهٔ «خاکستری» با سرودهٔ ایرج جنتی عطایی.

خستگی‌تان را درک می‌کنم. همین لحظه احساسش می‌کنم. یا مردم دیوانه‌اند، یا ما. کدام یک قابل تحمل است؟ در نهایت، روح‌مان سوخته، ما مقابل یک دیوار زندگی می‌کنیم.
از نامه‌ی آلبر کامو به رنه شار ترجمه‌ی عظیم جابری

Shabzade CD 1 TRACK 7 (FLAC) (1).flac42.04 MB

کجاست آن تنِ آشنا که روزگاری می‌توانست پناهگاه هراس‌های ناگفته باشد؟ کجاست آن حضورِ صمیمی که اگرچه هرگز مأمنِ جانِ من نشد، اما غیبتش اکنون تمامی جهان را از معنا تهی کرده است؟ من در جست‌وجوی عطوفتِ آن کالبدِ رنج‌کشیده‌ام؛ همان که هرگز تکیه‌گاهِ روزهای فروریخته‌ام نبود، اما نبودنش ستون‌های آخرین امید را نیز در من فرو ریخت. گل‌های تازه‌ای که می‌توانستند بر شاخه‌های تمنای من شکوفا شوند، هرگز سهم باغِ دست‌های من نشدند. آنچه از تو به یادگار ماند، نه روایتِ وصال، که افسانه‌ای ممتد از شکست بود؛ قصه‌ای که هر برگش با حسرتی کهنه ورق می‌خورد و هر فصلش به اندوهی تازه ختم می‌شد. اکنون صندوقچه‌ی خاطرات، آن گنجینه‌ی خاموشِ روزهای دور، زیر هجوم موریانه‌های زمان فرو ریخته است. صداهای تو، همان کبوتران سپیدِ آسمانِ دل، سال‌هاست کوچ کرده‌اند و باد، آخرین گل‌های رازقیِ خاطره را از باغِ ذهنم ربوده است. من درختی هستم که خود را به دست بادهای بی‌رحم سپرده؛ درختی که به جای شکوفه، جوانه‌های شکست بر شاخه‌هایش روییده‌اند. ایستاده‌ام بر آستانه‌ی فروپاشی؛ سوگوار، سرد و بی‌رمق، چنان که گویی تمام فصل‌های زندگی‌ام در عزای نبودنِ تو به زمستانی ابدی بدل شده‌اند. رفتنِ تو تنها یک جدایی نبود؛ غروبِ خاکستریِ ستاره‌ای بود که با نورش به دلبستن دل بسته بودم. نام تو در سرگذشت من هرگز غزلِ آرامِ عاشقی نشد؛ حماسه‌ای بود از شکستن، از فروریختنِ باورها و از خاموش شدنِ چراغ‌هایی که روزی راهِ مرا روشن می‌کردند. ای مفسرِ محبت و رسولِ رازهای عشق، بگو معبدِ حضورت کجاست؟ ای مهاجرِ جاودانه‌ی جاده‌ها، بگو مقصدِ این همه کوچ و بی‌قراری کدام سرزمین است؟ چرا شبانه از مرز خاطره‌ها عبور می‌کنی و چرا این‌چنین غمگنانه از جهانِ دلبستگی‌ها رخت برمی‌بندی؟ دلم از این سفرِ بی‌بازگشت گرفته است؛ از راه‌هایی که به نبودن ختم می‌شوند و از افق‌هایی که هرگز نویدِ بازگشت نمی‌دهند. و هنوز، در سکوتی ممتد و بی‌انتها، تنها یک پرسش در جانم تکرار می‌شود: کجاست آن تنِ صمیمی؟ کجاست آن حضورِ گمشده که هرگز پناهِ من نبود، اما اکنون تمامی ویرانیِ من از نبودنِ او آغاز می‌شود؟
برگردانده شده از آهنگ «سبد» با سرودهٔ ایرج جنتی عطایی.

چنین چیزی وحشتناک بود. ساعات بی‌شمار، چه‌بسا بیشتر از ساعات عمر آدمی، در ذهنم حی‌وحاضر است، ساعاتی که زمان تنهایی تصورشان می‌کردم، چه بسیار غروب‌ها در اتاق یک هتل با سروصدای خیابانی ناآشنا یا چشم‌انداز حیاط پشتی، چه بسیار شب‌ها در ایستگاه قطار، در بین راه، روزهای بهاری در پارکی عمومی پر از کالسکه‌ی بچه و پر از زبان بیگانه، بعد دوباره بعدازظهرهایی در میخانه‌های کثیف، پیاده‌روی در زیر باران، در جنگل، با این اطمینان که دیگر هیچ‌وقت با آدمی که اشتیاق دیدنش را داری همکلام نخواهی شد. وداع‌های گوناگون، وداع‌های شسته‌رفته و سریع، وداع‌های صادقانه، و البته وداع‌های رقت‌انگیز، پرسوزوگداز، پرطول‌وتفصیل، وداع‌های بزدلانه، بله، ساعات بی‌شمار، و با این‌همه هرگز تنها نبودم، به معنی دقیق کلمه، حتی یک ساعت هم. هربار راه گریزی درونی پیدا می‌کردم، خاطره‌ای شیرین یا ناخوشایند، گفت‌وگویی پرشور با آدمی نامرئی، کسی که اغلب وجود خارجی نداشت، ولی من او را در عالم خیال شکل می‌دادم تا تنها نباشم، یا امید به دیداری بسیار خوشایند در نبش خیابان بعدی یا یکی دورتر. اسم این تنهایی است؟
اشتیلر ماکس فریش علی‌اصغر حداد