es
Feedback
دلباختهِ خانوم .

دلباختهِ خانوم .

Ir al canal en Telegram

[ اینجا، تکه‌ای از دنیایِ کوچک من است.. - وکُلُ‌ خَیرٍ في‌ بابُ‌ الْحُسین‌'ع🤍🇮🇶 • نویسنده نابلد از جنس دهه⁸⁰ .. - نقدی نظری باشه؟! @httKhanomh_128bot و‌تمام‌ماجرا‌همین‌اَست،‌من‌جزخداهیچ‌ندارم🪴 𓏲࣪ ۫

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
455
Suscriptores
-224 horas
+177 días
+14430 días
Archivo de publicaciones
دردا چگونه باورمان شد ك ما هنوز ، باشیم و جان ِ ما بشود ، جانفدای ما ..

گیج و منگم چو یتیمی ك پس از مرگ پدر ؛ باورش نیست ك اینگونه سرش آمده است.. 💔

وقتی از این داغ تا حالا نمردم؛ یعنی دیگه هیچ داغی منو از پا در نمیاره...

من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود :) .
من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود :) .

- زندگیمان‌ زخم‌ بود و حسین مرهم ما . .
- زندگیمان‌ زخم‌ بود و حسین مرهم ما . .

امروز از روزی می‌نویسم که هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود؛ روزی که انگار بخشی از وجودم همان‌جا جا ماند.
از نهم اسفند تا سیزدهم تیر... چهار ماهی که برای من و خیلی‌های دیگر، زمان دیگر معنای همیشگی‌اش را نداشت. روزها می‌آمدند و می‌رفتند، اما دل‌های ما همان‌جا مانده بود. هر صبح با خودمان می‌گفتیم شاید همه‌ی این‌ها یک خواب تلخ باشد؛ خوابی که بالاخره تمام می‌شود و دوباره همه‌چیز به جای خودش برمی‌گردد. اما بعضی خواب‌ها هیچ‌وقت تعبیر نمی‌شوند و بعضی بیداری‌ها، از هر کابوسی تلخ‌ترند. ثانیه‌ها بی‌رحمانه می‌گذشتند؛ انگار مأمور بودند ما را به لحظه‌ای برسانند که هیچ‌وقت برای دیدنش آماده نبودیم. لحظه‌ای که همیشه از تصورش فرار می‌کردم، اما زمان دستم را گرفت و بی‌آنکه اجازه‌ای بخواهد، مرا تا روبه‌روی حقیقت برد. وقتی از درِ ورودی مصلا وارد شدم، نفس کشیدن سخت شده بود. نه از شلوغی جمعیت، بلکه از سنگینی غمی که روی سینه‌ام نشسته بود. هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار دلم بیشتر فرو می‌ریخت. اطرافم را نگاه می‌کردم. هر کسی به شکلی دلتنگی‌اش را زندگی می‌کرد. یکی آرام با عکس آقایش حرف می‌زد، یکی اشک‌هایش را پشت دوربین پنهان کرده بود و لحظه‌ها را ثبت می‌کرد، یکی میان جمعیت آب پخش می‌کرد و دیگری تصویر آقا را به دست مردم می‌رساند. هر کسی کاری می‌کرد، اما همه فقط یک درد مشترک داشتند. بعد... انگار زمان ایستاد. دیگر نه صدای قدم‌ها شنیده می‌شد، نه همهمه‌ی جمعیت. فقط صدای گریه بود و بغض؛ بغضی که تمام فضای مصلا را پر کرده بود. آن روز فهمیدم دلتنگی هم می‌تواند صدا داشته باشد. همه دلتنگ بودند؛ دلتنگ مردی که سال‌ها خودش را وقف مردم و کشورش کرده بود. دلتنگ صدایی که آرامش می‌آورد، دلتنگ نگاهی که امید می‌بخشید و دلتنگ لبخندی که خستگی را از دل‌ها می‌برد. اما این بار... آقای ما آرام خوابیده بود. دیگر قرار نبود صدایش را بشنویم. دیگر قرار نبود با همان اقتدار همیشگی لبخند بزند و دل‌ها را قرص کند. بعد از سال‌ها جهاد، بعد از سال‌ها ایستادن، حالا آرام گرفته بود و ما مانده بودیم با هزار حرف نگفته و هزار بغض فروخورده. نمی‌دانم میان آن همه جمعیت، وقتی چشمم به تابوتت افتاد، چگونه روی پاهایم ایستادم. فقط می‌دانم همان لحظه، چیزی در وجودم تغییر کرد؛ تغییری که دیگر هیچ‌وقت به حالت قبل برنمی‌گردد. تو فقط نرفتی... با رفتنت انگار تکه‌ای از امید، آرامش و خاطره‌های خوب ما هم رفت. جای خالی بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با هیچ‌چیز پر کرد؛ هرچقدر زمان بگذرد، نبودنشان بیشتر خودش را نشان می‌دهد. شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام، روزهایی بود که تو را شناختم و سعی کردم، هرچند کوچک، در مسیری قدم بردارم که نشانمان دادی. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، بیشتر از هر چیزی شرمنده‌ام؛ شرمنده‌ی کوتاهی‌های خودم. احساس می‌کنم آن سربازی نبودم که فرمانده‌اش لایقش بود. اگر امروز اشکی از چشم‌هایم جاری می‌شود، فقط برای داغ رفتنت نیست؛ برای حسرتِ فرصت‌هایی است که از دست دادم، برای کارهایی که می‌توانستم بهتر انجام دهم و ندادم، برای روزهایی که قدر حضورت را آن‌طور که باید، ندانستم.
فی‌امان‌الله، آقاجان...
ـ اولین و آخرین دیدار🥀 ¹⁴⁰⁵۰⁴۰¹³ـ
#چندکلمه‌حرف‌دلی

آروم بخواب زهرای سید علی :) .
آروم بخواب زهرای سید علی :) .

«شیر مرد ابوفاضل..❤️‍🩹»

Mensaje de voz00:40

ولی یکی از کسایی که این زندگیو بُرد؛ شهید ذوالفقاری بود که جمع کرد رفت نجف شد همسایه ی مولاش..

- دلتنگمم دلتنگِ لبخند آقای شهیدم :)

الآن گرمیم ، نمي‌فهمیم ، روز مراسم تشییع که از شدت غصه ، نفس‌مون بند اومد ، تازه مي‌فهمیم چه کسی رو از دست دادیم :) .

مراسم وداع...؟ مراسم تشییع...؟ آخه چجوری باید باور کنم؟ چجوری قبول کنم که دیگه اون لبخند پدرانه، اون نگاه مهربون و اون صدای آروم و دلگرم‌کننده‌ت قرار نیست از قاب تلویزیون ببینم؟ چجوری خودمو قانع کنم که دیگه هیچ دیداری نیست، هیچ لحظه‌ای نیست که با ذوق بگیم شاید این بار قسمت‌مون بشه از نزدیک ببینیمت... هنوزم دلم قبول نمی‌کنه. انگار یه جای کار اشتباهه. کاش همه‌ی این روزا فقط یه خواب بود... یه خواب تلخ و دردناک که یه لحظه ازش بیدار می‌شدم و می‌دیدم همه‌چی مثل قبل شده، تو هستی، لبخندت هست، دلگرمیِ بودنت هست... دنیا داره با ما چیکار می‌کنه که امروز باید به جای فکر کردن به دیدارت، به مراسم تشییعت فکر کنیم؟ آخه مگه میشه؟ مگه دل آدم قبول می‌کنه؟ قربونت برم عزیز دل... هنوزم دلم منتظره یه نفر بیاد بگه همه‌ی اینا یه سوءتفاهم بوده. هنوزم نمی‌تونم باور کنم که باید با کسی خداحافظی کنیم که حضورش برای خیلیامون تکیه‌گاه و آرامش بود.:) • • دلم گرفته چنان، کز فراقِ رویِ تو باز نه خواب مانده به چشمم، نه طاقتِ آغاز #چندکلمه‌حرف‌دلی

- دلتنگم و دلتنگ نبودی که ِ بدانی چه ِ کشیدم . .
- دلتنگم و دلتنگ نبودی که ِ بدانی چه ِ کشیدم . .

- نگم چی کشیدم حسین جان بریدم ، بریدم ، بریدم ❤️‍🩹:) .

گاهی آدم آن‌قدر از همه‌چیز و همه‌کس خسته می‌شود که دیگر حتی توانِ گفتنِ حال دلش را هم ندارد. انگار هیچ واژه‌ای پیدا نمی‌شود ک
گاهی آدم آن‌قدر از همه‌چیز و همه‌کس خسته می‌شود که دیگر حتی توانِ گفتنِ حال دلش را هم ندارد. انگار هیچ واژه‌ای پیدا نمی‌شود که بتواند سنگینیِ بغضش را توصیف کند. در آن لحظه‌ها، نه حوصله‌ی توضیح دادن می‌ماند و نه اعتمادی برای باز کردن سفره‌ی دل. اما همیشه یک نفر هست... یک نفر که کنار او لازم نیست قوی باشی، لازم نیست لبخندهای الکی بزنی یا وانمود کنی حالت خوب است. کسی که فقط با شنیدن صدایت می‌فهمد پشت سکوتت چه طوفانی برپاست. کسی که می‌توانی بی‌هیچ ترسی، بی‌هیچ نقابی، خودِ واقعی‌ات باشی. شاید کیلومترها از من دور باشی، شاید دستم هیچ‌وقت به دستت نرسد، اما عجیب‌ترین حقیقت زندگی من این است که امن‌ترین جای دنیا، همیشه حوالی قلب توست. تو همان دورترین نقطه‌ی امنِ نزدیکِ قلب منی؛ جایی که هر بار دلم از تمام این دنیا می‌گیرد، بی‌اختیار راهش را بلد است و به سمت تو برمی‌گردد.
-السلام علیک یا اباعبدالله... 🤍 #چندکلمه‌حرف‌دلی

زود گذشت محرم زود میگذره همیشه محرم‌ها زود میگذره(: زمان با کسی که دوسش داری زود میگذره ..