پرنده مردنی است.
Ir al canal en Telegram
240
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
+5
امروز فیلم "آدمفروش" محمود کلاری رو دیدم. پر از حال خوب و زندگی و گرما و نور؛ کوچههای قدیمی، خانواده و زندگیِ معمولی و واقعی آدمها. گرچه آخرش حالم گرفته شد و توی سرم "زمان میگیره یکی یکی قهرماناتُ" از "او و دوستانش" پخش میشد. داستان جالبی داشت؛وسط زندگی روزمره، یه اتفاق که نمیشه گفت یه فاجعه بزرگ بود، مسیر زندگی چندتا آدم رو برای همیشه تغییر داد. تغییراتی که هم دلم باهاشون خنک شد، هم سوخت.
[از جنگ_یک*]
در شبی که وعده داده بودند زیرساختهای این سرزمین را نشانه میگیرند و ما را به عصر حجر بازمیگردانند، مادربزرگ اما مشغول فوت کردن شمع شصتونهمین کیک تولدش بود. در اتاقی روشن از نور شمعها، نفس عمیق پیرزنی که چیزهای زیادی دیده، و لبخندی که انگار هیچ تهدیدی را باور ندارد. او آرام از دههی ششم بیرون زد، وارد هفتاد سالگی شد، و آن روزها فکر میکردم زندگی یعنی همین که در تاریکترین پیشبینیها، برای یک کیک شمع روشن کنی!
اخیراً هر بار که سراغ کتاب رستم و سهرابم میروم یا ویسهای استادمان را گوش میدهم، هربار که بحث فردوسی و شاهنامه میشود، یاد آوین میافتم. پدرش میگفت در دفترش از فردوسی نوشته بود، از خدمتی که به ادبیات ایران کرده، بیتی از او را هم در دفترش نوشته بود؛ با همان خط زیبا. آوین دفتر خاطراتی هم داشته، حتی روزهای جنگ، حس و حالش بعد شهادت آقا، همه را نوشته و حالا بعد از خودش، برای بیداری ما به یادگار گذاشته. روز شانزدهم اسفند، قبل از خروج از خانه، عروسکش را جای خودش در رختخواب میخواباند و میگوید: «زود بر میگردم». آوین هرگز برنمیگردد و حالا پدر و مادرش هنوز اتاق را به همان حالت حفظ کردهاند. هنوز عروسک آنجا منتظر است تا آوین کنارش بخوابد، مادر، پدر و امیرعلی نیز. مادرش میگفت که به امیرعلی هم گفته و باور دارد که روزی آوین برمیگردد؛ با امامزمان. هرگز مراسم تشییع دخترش را ندیده چون آن روزها خودش در بیمارستان بوده و گمان میکرده آوین درحال مداواست. پای مادر قطع شده. اما هرگز حسش نکرده، فقط تصویر لحظۀ جان دادن آوین را به یاد داشته و فریاد میزده تا کسی نجاتش دهد، احیایش کند. از پسر کوچکش امیرعلی میشنود که: «مامان پات کجاست؟». مادر است دیگر، برای پارۀ تن و جگرگوشهاش، قطعۀ جدا شده از جسمش را هم از یاد میبرد. مادر میگفت همیشه موقع خوابیدن هم جوری دخترش را بغل میکرده که پاهایشان کنار هم باشد و وصل به هم. میگفت مطمئنم بدون پای من روح از تن آوین جدا نمیشد، حالا با همان پا در بهشت قدم میزند. آوین، یا بهتر است بگویم آوینها، این روزها خیلی من را شرمنده میکنند. هربار که مشغول کار و زندگی عادیام هستم، یکهو یادشان میافتم و خجالت میکشم. از خیلی کوتاهیهایی که کردم، از اینکه بچهای هشت ساله مدتهای زیادی بوده که از من جلوتر بوده، بار خودش را بسته و چنین عاقبت بخیر میشود و من هجده ساله را جنگ و خونهای ریخته شده باید از خواب عمیقم بیدار کنند. تازه آن هم شاید! جسته و گریخته. شاید بعدها بیشتر دربارۀ این خواب و عمقش برایتان نوشتم. میدانم که«ما زندهایم به امید»، زندگی در جریان است ولی شرمندگیام را چه کنم؟ وسط دغدغۀ انتخاب کتاب برای باشگاه کتابخوانیمان، وسط غر زدن از اینکه چرا غذایی که گارسون آورد سرد است، وسط فکر کردنهای مسخرهای که «یعنی این حرفی که دوستم گفت تیکه بود به من یا نه؟»، وسط عطش لایک شدن و دیده شدن، وسط همۀ اینها تصویر مادر آوین جلوی چشمم میآید، و آدمها و قصههای دیگر، به همۀ آنهایی که شاید هرگز نتوانند عادی زندگی کنند، دغدغههای معمولی آرزویشان باشد و تا ابد جایی خالی در قلبشان تیر بکشد. و وسطِ همۀ اینها شرمندۀ وسطبودنم هستم در روزهایی که نباید. دربارۀ این هم شاید روزی نوشتم؛ نوشتم که وسط ایستادن با همۀ خوبیها و امنیتی پوشالیاش گاهی چنان غلط است که عذاب وجدان بعدش آدم را خفه میکند.
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه ی خود را
در تیرگی رها کردند
"فروغ"
این عکس رو راستی خودم گرفتما.
خیلی جالب و خاص بود؛ جا خوش کرده بر دیوارهای خانه دکتر حسابی.
“Fyodor dostoevsky once wrote 'i want to talk about everything with at least one person the way I talk about things with myself.”
