در سایه سَرو
Ir al canal en Telegram
احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
312
Suscriptores
Sin datos24 horas
+117 días
+5730 días
Archivo de publicaciones
شاگردم برایم پیام فرستاده که یادش بخیر یک زمانی باهم صنف داشتیم بانو.
در جواب گفتم: انشالله زندگی باشد باز استاد شما میشوم.
در جوابم نوشت: نی ماره تیر.
اما در حد سه ثانیه بعد پاکش کرد و نوشت: انشالله.
وقتی بنده گفتم که «پنج انگشتم، ده چراغ است.» خودشیفتگی و ادعا نبود.
واقعاً از پنج انگشتم گاهی ده و گاهی پانزده چراغ میتابد.
بنده کتاب میخوانم، مینویسم، خوب زندگی میکنم، خوشتیپم، خوش سلیقهام، فیلمهای خوبی میبینم، دختر خوبیام، رقص هم بلدم.
فقط کمی جنگره و بدخلق و عصبی و بیکارهام.
من بلدم چطور در آشپزخانه موقع شستن ظرفها با صدای گوگوش یا مهستی برقصم. با صدای بلند وقتی بیلی و آریانا سویل میخوانند، بخوانم. میتوانم موقعی که حالم خوب باشد راه میان آشپزخانه و اتاق را با صدای زاز، فرانکی والی و باربارا پراوی برقصم. حتی این را هم بلدم چطور موقع رسامی کردن با شاهین نجفی، ساربان و احمد ظاهر با صدای بلند بخوانم. یاهم وقتی سریوس، هری را در محفل ققنوس در آغوشش میفشرد لبخند بزنم اما آنچه نیاز دارم حالِ خوش است که من ندارمش. در عوض در دهلیز دراز میکَشم و با همین باربارا، فرانکی والی و زاز به سقف خیره میشوم. وقتی مهستی میگوید «نرو» و گوگوش از داغ یک عشقِ قدیم میخواند از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و به فکر فرو میروم.
موقع رسامی کردن با صدای شاهین و احمد ظاهر گریه میکنم و موقع خواب با آریانا سویل و سوزان اکسو. موقعی که سریوس و هری در زندانی آزکابان به آسمان خیره میشوند، اشک میریزم. مسئله بودنِ حال خوش است که من پیداش نمیکنم. تنها چیزی که خوشحالم میکند کتاب خواندن است. تنها چیزی که باعث میشود فکرهایم از خودم به دیگری انتقال کند کتاب خواندن و بیدار شدن با صدای شاملو است که میگوید: «لبانت به ظرافت شعر…»
۴ نوامبر-۲۰۲۴
۱۱:۲۷
Repost from N/a
شهر کوچک ما با زیبایی خدا دادی که دارد به شهری اکسیژن معروف است. آب و هوای بهار امسال نیز به زیبایی هایش چند برابر افزوده است. اما به قول مشهور:«در کشوری که زندگی تلاشیست برای بقا، زیبایی وطن دردآور است.»
این تصویر را امروز از پلخشتی شهر کهنهی فیضآباد قاب کردم که میگویند بیشتر از سه صد سال قدامت تاریخی دارد.
+3
بعد از خواندنِ کتاب ابله، اسم این پشکم -که حالا دیگر نیست- را، به پاس شخصیت مورد علاقهام گذاشته بودم « میشکین ».
کتابهایم را گَردگیری میکنم.
میگوید: تو تمامِ این کتاب را خواندی؟
با سر جواب مثبت میدهم.
میگوید: آفرین به کلهت.
این کارِ مورد علاقهی کلهم (مغزم) است.
عمو ابراهیم چه بد بود! عمو ابراهیم که گلپر تا زانوانش میرسید و همینطور دایه دست گلپر را تو دستش گذاشته بود، با دندانهای زرد طلائیش میخندید. عروسی هیچ فایدهای نداشت. بجز آنکه بازی بچههارا بهم بزند و مرغهای دریایی را توی خور منتظر بگذارد و صورت گلپر را رنگ و روغنی کند و شب که همه رفتند جیغ گلپر را را درآورد.
شب بلند-منیرو روانیپور
زنی، در صف طولانیِ شفاخانه، کنارم نشسته است. دوامدار نگاهم میکند. به صورتم، لباسم، ورقی که دستم است و کفشهایم. معذب میشوم.
به صورتش میبینم. لبخند میزنم تا بلکه بتواند حرفش را برایم بزند اما چیزی نمیگوید.
روی ورقی که دستش گرفته است با خط بزرگ نوشته است: اسم: جهان بخت
ولایت: غزنی
سن: ۶۴
بلاخره سکوتش را میشکند و میپرسد: مریضت کجاست؟
چهره خندان و شادی دارد. جواب میدهم که مریض خودمم.
متعجب نگاهم میکند. از اینکه من بیمار باشم تعجب میکند. به چشمانم مینگرد. شاید برای دیدن ردی از نابینایی.
میگوید: خودت مریض استی؟ تو که هنوز طفل استی.
به سالن میبینم. دختران عینکهایی پوشیدهاند با شیشههای زخیمی که انسان را میترساند. زنان جوان با کودکان شیرخوارشان در صف ایستادهاند. زنانی که چشمانشان را عمل کرده اند. زنانی که نمیبینند…
با خودم فکر میکنم که چه باعث میشود که ما تا نابینا و کمبین نشویم به داکتر رو نیاوریم؟
فقر، فقر، فقر.
حوریای عزیزم..!
هرگز ترا ندیدهام، هرگز با تو سخن نگفتهام. هرگز باهم لحظهگکی چایی ننوشیدیم و نخندیدیم.
شاید تا چندین ماهِ قبل اصلن از حضورت خبر نداشتم و از حضورم باخبر نبودی.
تلگرام را دوست دارم چون برای من یکی دریچهگکی گرم و دلبازی برای آشنایی با دوستان خوب و دور و اندکی چون شما بوده.
حوریای زیبا، میخواهم برایت بنویسم که خیلی قوی هستی، خیلی خوب داری ادامه میدهی، خیلی زیبا مینویسی، خیلی مستحق زندگی هستی، خیلییی..
آه که این زندگی چقدر خوبی برای شما و دیگر دخترکان زیبا بدهکار است، آه که هربار که به این موضوع فکر میکنم قلبم میگیرد و چشمانم ابری میشود.
این روزها بیشتر از همیشه به یاد اسمهایی هستم که هرگز ندیدمشان.
اسم انسانهای که قوی اند، که مبارزه میکنند، که ادامه میدهند، که زیبایی میسازند و به زیبایی باور دارند.
بخشی از نامهی ح:
حوریای عزیزم، این کارهای بزرگی که تو کردی و میکنی، فولدر آزادیات، نوشتهی بی خاطرهگیات، ناراحتی هایت به خاطر دختران هرات و برچی، تمام اینها اثبات این است که کلمات، از مرزها و جغرافیا بلندتر است، خیلی بلندتر.
و دیوارِ محدویتهای امروزی، در برابر رویاهای قشنگ و پاک تو هیچ چیزی نیست. رویاهای تو هم روزنهای پیدا خواهد کرد و رها خواهد شد. شگوفا خواهد شد.
محدویتها و ممنوعیتها پایان خواهد یافت و تو و تمام این نسل ازاد خواهید شد. من امید دارم.
دست از رویا و آرزو نکش. بیشتر بنویس، محکم بنویس ، من به تو ایمان دارم.
مدتی میشود که پیامهایی در ناشناس و شناس دریافت میکنم که از نامههای که مینویسم خوشتان میآید، میخوانید و لذت میبرید. و دوست دارید برایم نامه بنویسید.
باید بگویم که من بسیار دوستدارِ نامه نوشتن و نامه خواندن هستم.
برایم نامه بنویسید و مطمئن باشید خواهم خواند و خواهم نوشت.
ناشناس:
t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
شناس:
@rasolvsky
مادرم امروز ظهر خاطرهِ «بیخاطرهگی»ام را در مجله گندمین خواند. در آشپزخانه بودم که آمد و طولانی نگاهم کرد. طولانی…
بعد نزدیکم شد، بغلم گرفت و گریه کرد. مادر بعد از خواندنِ آن خاطره بسیار گریه کرد و با کلمات بریده بریده میگفت و تکرار میکرد: بمیرم. بمیرم برای دخترم.
به مادرم برای دلداری دادن گفتم که اگر بیشتر از این باعث گریهشان شوم، ترجیح میدهم دیگر چیزی ننویسم. اما دروغ گفتم.
مینویسم. با این قلم ضعیف و سستم بسیار خواهم نوشت. برای مادرم خواهم نوشت. از بیخاطرهگیهایم، از خاطراتِ نداشتهی مکتبم، از خاطرات نداشتهی مادرم از پدرش و بسیار خواهم نوشت.
