در سایه سَرو
Ir al canal en Telegram
احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
312
Suscriptores
+224 horas
+137 días
+5630 días
Archivo de publicaciones
اشک میریزم و به «ح» توضیح میدهم که من مورسو را برای خودم نمیخواهم. او همانقدر آزاد است که من، و شاید حتی بیشتر از من. من مورسو را دوست دارم، با او زندگی کردم و کلی از او خاطره دارم، مطمئناً دلم برایش تنگ میشود اما این باعث نمیشود که از مورسو استفاده ابزاری کنم. من فقط امیدوارم خودش بیرون رفته باشد و جایی پنهان نشده باشد، فقط امیدوارم که از تشنگی و گرسنگی چیزیش نشود. او بسیار مظلوم است و میترسم در بیرون دوام نیاورد.
مورسو برای من یکی از همان نخهای محکمی بود که مرا به زندگی وصل میکرد، اما این باعث نمیشود که اگر او خواست برود و به طبیعت خود برگردد مانعش شوم. من از مورسو استفاده ابزاری نمیکنم.
درست مثل این میماند که عاشق انسانی باشیم و بعد چون ما عاشقش هستیم و برای او عشق خرج کردیم، او را از آزاد بودن و مستقل بودن منع کنیم.
فقط امیدوارم خودش به انتخاب خود رفته باشد و دوباره اگر خواست برگردد.
به روان درمانی اگزیستانسیال فکر میکنم. به بخش تنهایی که روزهای قبل میخواندم. به اینکه انسان ذاتاً موجود تنهاست و نباید موجود دیگری را صرفاً برای پُر کردن این تنهایی به بند بکشیم و از او استفاده کنیم.
دیروز با خواهرم نشستیم روی سبزهها و او از من فال گرفت. فال حافظ. فال حافظ همیشه درست است. همیشه حقیقت دارد و همیشه میفهمد چه نیتی کردیم.
فالم این بود:
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود.
Repost from سپیدار
از حوریا میخوانم و نگرانش هستم. دو روز است که مورسو گم شده است. او دلشوره دارد، مضطرب است و همهجا دنبالش میگردد. میدانم که آرام و قرار ندارد.
آدمی وقتی به چیزی یا کسی دل میبندد، محال است نبودنش را به آسانی و به این زودی تاب بیاورد و فراموش کند؛ حتی اگر آن رفتن، از سرِ قصد و به اختیار باشد.
فکر میکنم وقتی نبودِ یک حیوان، که حتی سخنی نمیگفت، اینقدر دردآور است، نبودِ آدمیانی که هستند، اما نیستند، چقدر سختتر است. همان آدمهایی که از جان، بیشتر برایشان مایه گذاشتی و نگذاشتی آب در دلشان تکان بخورد؛ اما وقتی کشتیشان به ساحل نشست، نهتنها دستت را نگرفتند، بلکه تو را به میان گرداب پرتاب کردند و خود به تماشا نشستند.
گاهی همانهایی که برایشان چون پیله، پروانه شدیم، سرانجام پرهایمان را میسوزانند و میروند...
Repost from سایهای رَوشن
این چند روز که آنلاین میشوم، اولین کارم این است بیبینم مورسو پیدا شده و یا خیر، چون میفهمم چقدر نبودن این موجود کوچک دردناک است. امیدوارم مورسو دوباره راه خانهای خودرا پیدا کند. و دلم میگوید که حتمن پیدا میکند.
پنجتا دختر کوچک پشت دروازه آمدهاند.
از خانه بیرون میشوم. میگویند: یکی زیر موتر طلایی است خاله.
میگویم نه آن را دیدهام، پشک من نیست.
عکس مورسو را برایشان نشان میدهم و میگویم اگر پیدایش کنند به آنها پول بیشتر میدهم.
یکی با موهای فرفری شرمگینانه میخندد و میگوید: ما که به پول کار نمیکنیم خاله.
دیگری ها هم تایید میکنند.
از خانه بیرون میشوم. منزل سه، منزل دو، منزل اول، حویلیها، بلاک و باغچههای شهرک را میگردم.
پسران و دختران کوچک دور و برم جمع میشوند. میپرسند: چیره میپالی خاله؟
میگویم که دو روز است پشکم گم شده است.
میپرسند: سیاه بود؟ سفید؟ میگویم پلنگی، خاکستری.
پاهایش سفید بود؟
نه
شکمش سفید بود؟
نه، خاکستری خالص. فقط زیر گردنش سفید بود.
چشمایش خُرد بود؟
نه، خیلی بزرگ.
یکی زیر موتر بود دیشب. یکی از شهرک بیرون شده بود رفته بود روی سرک.
میگویم نه آنها نیست.
برایشان آدرس خانه را میدهم و میگویم که اگر پیدایش کردند برایم خبر بدهند، برایشان مژدگانی میدهم.
چند خاله؟ چند میتی؟ صد رپه؟
میخندم و میگویم نه. (به پسرهای بزرگتر وعده پول بیشتری را دادهام.)
میگویند: خی پنجاه رپه بتی پیدایش میکنیم.
و از روی شواهد که بررسی میکنم، به این نتیجه میرسم که مورسو را شاید کسی با خودش برده باشد.
تمام دیروز منتظر بودم عصر شود و صنف ادبیاتمان شروع. در صنف هم بدون وقفه حرف زدم. فکر میکنم با این کارم ناخودآگاه اندوهم را قابل تحملتر کردم.
از دیشب مورسو نیست. گم شده یا خودش رفته است را نمیدانم.
ساعت ده شب با برادرم رفتیم و تمام سوراخ سمبههای شهرک را گشتیم اما نبود. تمام شب اشک ریختم و پدر تکرار میکرد که زیباترش را برایم میخرد. امشب اصلاً درست نخوابیدم. سه بار با خوابهای بد از خواب پریدم. خواب دیدم مورسو را با پای شکسته پیدا میکنیم، مورسو را پیدا نمیکنیم، مورسو را مُرده پیدا میکنیم.
از دیشب به این طرف سرم سنگین است و درد میکند. با خودم غصه میخورم که کاش ناخنهایش را نمیگرفتم تا اگر پشکی به او صدمه زد بتواند از خودش دفاع کند.
او از هر پشک و انسان دیگری میترسد.
تمام امشب گریه کردم ولی امیدوار بودم که صبح شاید بیاید پشت در. امروز صبح باز گشتیم و نبود.
نمیدانم این حس را هرگز تجربه کردهاید که آن نخ محکم که شما را به زندگی وصل میکند، پاره شود؟
مورسو برای من همان نخ است. امیدوارم این نخ پاره نشود.
مدتی قبل کتاب «زن در ریگ روان» را صوتی گوش دادم و تا روزها و هفتهها بعد، همچنان به آن فکر میکردم.
امروز نشستم و یک دَم فیلمش را دیدم. راستش را بخواهید فیلمش را به اندازهی کتاب دوست نداشتم اما نمیتوانم از سکوت و افکار عمیقم بعد از دیدن فیلم چشمپوشی کنم.
به آزادی فکر میکنم. به اینکه چطور اسارت باعث کمرنگ و کمرنگتر شدنِ اندیشه و رویای آزادی میشود.
دیشب دو ساعت تمام با مامایم حرف زدم و در میان حرفهایم به او، اضافه کردم که اسارت پدیدهای بسیار زشتی است و من فکر میکنم که اسارت صرفاً به معنای به بند کشیدنِ جسممان نیست، شاید اسارت در اصل همان کمرنگ کردن آزادی در ذهنمان باشد.
چهار روز است که هر روز بدون وقفه یک فیلم میبینم و به خواهرم میگویم که: من یک دوران شکوفایی دارم. چند هفتهی که بدون وقفه فیلم میبینم و زندگی میکنم.
این اندیشههای پراکنده باعث میشود فقط به این چیز فکر کنم. و آن اینکه چقدر برای تار نشدن اندیشه آزادی جنگیدهام. چقدر برای کمرنگ نشدن باورهایم کتاب خواندهام، شعر خواندهام، فیلم دیدهام و چقدر در پس کوچهی که در آن میتوانم ماسک نزنم قدم زدهام.
مادر و پدرِ من بعد از چندین ماه اسمم را از «سونا» به «حوریا» تبدیل کردند و دلیلش هم این بوده که در فرهنگ دیدند که سونا به معنای: مرغابی زیبا.
بله دوستان میبینید که بخت با من از همان اول یار نبوده است، وگرنه من و مرغابی بودن؟
احتمالاً دلیل اینکه افراسیاب را به سهراب، سیاوش، منوچهر، طهمورث، رستم و… ترجیح داده این بوده است که ما از این اسمهای خوب تاحدی داریم ولی افراسیاب کمی خاصتر مینماید.
یکی از بدیهای زمانی که ما در آن زندگی میکنیم اینست که بیشتر والدین اسم فرزندشان را طبق معیارهای چون: زیبایی، باکلاسی، شیک بودن، خاص بودن و… انتخاب میکنند و بیشترشان حتا به معنای آن اسم دقت نمیکنند.
یکی از دوستان ما اسم پسرش «علی افراسیاب» است.
افراسیاب! افراسیاب؟
