es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

سرابْ

سرابْ

Ir al canal en Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
254
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
- من شکست عشقی خوردم!، پشکم مُرد. بطورِ غیر قابل وصفی نا امیدی بر من چیره شده.

ذوق اگر داری در این دریا درآ عاشقانه خوش بیا، با ما برآ جمله‌ی درها به تو بگشوده‌اند تو ز هر بابی که می خواهی درآ جنت و حوری از آنِ زاهدان جام دُرد و دَرد عشق تو مرا
شاه نعمت‌الله ولی

یک عتیقه. 📷
یک عتیقه. 📷

اختراعاتِ دیگرتان از خودتان
برادرانِ جانی یگان رنگ‌ناخن جور کنید که ازش آب عبور کنه برسه به صدف، جانمان برامد در هر وقت نماز این‌را پاک کرده و دوباره زده.!

من گاهی آدمِ خوش‌باوری می‌شوم. مثلاً وقتی با کسی در مورد این‌که حالم خوب نیست و دلیل‌آن حرف می‌زنم و چند لحظه بعد او در کانالش چیز خنده داری پست می‌کند، به این فکر می‌کنم که این کارش برای خنداندنِ من بوده. فکر کنم در موقعیت‌های تراژدیک مغذِ عزیزم دنبال بهانه‌های خوب می‌گردد.

پارسال برای یک نمایشگاه کشیده بودم. تصویری از کودکان غزه.
پارسال برای یک نمایشگاه کشیده بودم. تصویری از کودکان غزه.

می‌گوید؛ به عنوان کسی که یک مقدارک نقاش استی دست‌خط‌ات افتضاح است داداش.! آه راست می‌گوید، راست می‌گوید.

sticker.webp0.07 KB

بیهقی!

شر آدم‌های سمی را از زندگی‌تان کم کنید، وگرنه اشتباهاتی که مرتکب می‌شوند جدِ افکار و باورهای‌تان را در می‌آورد. در مورد همه شکاک می‌شوید، به نشانه ها و احساسات خودتان بی اعتماد می‌شوید و هر روز بیشتر در لاک خودتان فرو می روید. قبل از این‌که وجودِ نحسشان این بلاها را سرتان بیاورد از پاچه‌شان گرفته و دور بیندازید‌شان. دوستی و فلان بسمان‌شان هم به درک.!

یک نیلوفر.!
+1
یک نیلوفر.!

حدود ده یا یازده ساله که بودم، گلستان و بوستان سعدی را از کتابخانهٔ مکتب‌مان گرفته و خواندم. یک زمانی هم از کتابدار خواسته بودم یکی از دو جلدِ قطور کیمیای سعادت را که در قفسه های بالا بالایی گذاشته شده بود برایم پایین کند، و کتابدار به زحمت متقاعدم کرده بود که نمی‌توانم مطالب و جملات آنرا بفهمم و پایین‌اش نکرد. حالا که یادم می‌آید واقعیت‌اش از گلستان و بوستان هم چیزی نمی‌فهمیدم و گاهی هم که یکی دو بیت را خوانده و درک می‌توانستم از خوشحالی بال می‌کشیدم. در کل از تک‌و توک عکس و نقاشی هایی که در آن کتاب‌ها بود خوشم می‌آمد. و وقتی هم درسِ مضمون دری مان به معرفی آن آثار می‌رسید می‌خواستم پز بدهم و بگویم که من این‌هارا خوانده‌م. حتا دیروز به یکی زور گفتم و پز دادم که وقتی تو تشله بازی میکردی من در ده ساله‌گی گلستان و بوستان می‌خواندم. خیرست که نفهمیده بودم، ولی در هر صورت خوانده بودم دیگه هی!

جنگ همیشه برای من وحشتناک بوده، و این وحشت فقط به اخبار و شایعه ها در مورد درگیری های اطراف هم بر نمی‌گردد. بلکه حتا خواندن و دیدن فیلم و کتاب‌هایی که در آن صحنه‌های جنگ به تصویر درآمده هم مرا به وحشت می‌اندازد. من بعد از دیدنِ ۷۸قسمت از «اتک ان تایتان» ، یعنی بعد از آنکه کشتار در آن به اوج خود نزدیک می‌شد دیگر ادامه‌اش ندادم و برای همیشه از دیدنِ آن منصرف شدم. چندین بار هم با دیدنِ صحنه های کشتار در فیلم ها و کتاب‌هایی، از آنها دست کشیده و از خیرشان گذشته‌ام. آخرین باری که خواستم یک فیلم جنگی را برای خوب بودن موضوعش صرف نظر از صحنه های جنگ تا آخر تماشا کنم، تا دو روز خوابِ اردوگاه و سنگر های جنگ را می‌دیدم و حال روحی‌ام را بد تحت تأثیر قرار داده بود. جنگ و کشتار برای من فقط یک معنا دارد و آن‌هم حیوانیت است. جنگ هیچ‌وقت نمی‌تواند برنده داشته باشد، و هیچ وقت هم نتوانسته‌ام طرفی از جنگ را حق بشمارم. چند ماه قبل وقتی درگیری های دولت ایران با مردم‌اش آغاز شده بود. از کشتار جمعی معترضان تا کشته شدنِ رهبر خامنه‌ای و ادامه یافتن جنگ، هیچ‌گاه به خودم حق ندادم در مورد یک سمت‌و طرف جبهه گیری کنم و بخواهم یکی از آن‌ها را درست و دیگری را باطل بشمارم. در آن روز‌ها همان‌قدر که از شنیدن و دیدن کشتار وحشیانه‌ی مردم عام سرخورده و افسرده بودم، برای مرگِ خامنه‌ای هم گریستم. از نظر من هرگاه و هرجا که آدمی در پیِ گرفتن جان دیگریست حیوانیت در جریان است و این حیوانیت حالم را به‌هم می‌زند. هرچه زمان می‌گذرد و انسان به تکنولوژی بیشتری برای همدگر کشی دست پیدا می‌کند میزانِ حیوانیت‌اش رو به افزایش می‌رود. و این به‌این معنی‌ست که جهان هر روز در حالِ نابود شدن توسط حیواناتی است، که قبلاً انسان بودند.

تا زمانی که شعور و پول کافی ندارید، پدر و مادر نشوید. این تنها خدمتی است که می‌توانید برای جهان و نسل های آینده بکنید.

گُل در مزار.!
گُل در مزار.!

آه من خیال بافم! هرچه می‌خواهم از این آدم‌ها چیز خوبی ببافم، نمی‌شود.!

در یک قسمت از فیلم «زنانِ کوچک» است، دشوود ویراستار به جو مارچ در مورد پایان رومانش چنین چیزی میگه ؛ اگر شخصیت اصلی داستان دختر است مطمئن شوید تا آخر داستان ازدواج کنه یا این‌که بمیرد، هر کدام شد. من وقتی این صحنه فیلم را می‌دیدم یک چیز در ذهنم می چرخید، این‌که جامعه‌ی ما هم برای یک دختر فقط دو راه باقی گذاشته‌اند؛ ازدواج یا مرگ. این فقط به این معنا نیست که اگر ازدواج نکردی کشته خواهی شد، بلکه جامعه و خانواده ها به قدری آرزوها و آرمان های یک دختر را تقلیل می‌کنند و به ته می‌کشانند که حتا از نظر خود او هم هیچ راه دیگری جز ازدواج، خوب و عاقلانه به نظر نمی‌رسد.

photo content

دستش را به گلویش می‌زند و می‌گوید «اینجاست، رد نمی‌شود!...» - منظورش غذاست، می‌خواهد که برایش آب ببرم.

- با وجود همه‌یشان، من هرگز هیچ دوستی نداشتم.