es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

سرابْ

سرابْ

Ir al canal en Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
254
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
«از گریه های سینه‌ی پُر در آسمان گُل سبز می‌شود...» گل سبز می‌شود!

تصمیم گیری‌ام برای کمی اجتماعی بودن در مرحله‌ی عمل از سلام دادن جلو نمی‌رود.

همین کم و زیاد شدنِ مشتکرین کانال خودش یک درس زندگی است. صبر باید داشت، صبر و بسیار بی تفاوت باید بود!

انسان زاده‌ی نَوسان و دگرگونی‌ای دائمی است. طوری که نمی‌شود روی هیچ یک از مسائل مربوط به رفتار، باورها و ارزش های مدِ نظرش بصورت دائمی اعتماد کرد. آدمی که دائماً از تقصیر دیگران می‌گذشته و کمتر کسی عصبانیت و از کوره در رفتن‌اش را دیده است، باری می‌تواند بی رحمانه زخمِ زبان بزند و مخاطب‌اش را با خباثتِ تمام تخریب کند. و حتا ممکن است در همان هنگام با تمام حواس متوجه باشد که در حال ضربه زدن به کدام بخشِ از قربانی است. انسان می‌تواند در مدت زمان کوتاهی با یک دگرگونیَ سراسری از تمام جهات مواجه شود و یا این‌که در مواقع خاص حتا برای لحظه‌ای تبدیل به کسی شود که هرگز نبوده. این دگرگونی تنها متوجه جنبه‌ی بد یا بدتر شدنِ خصوصیات یک انسان نیست، بلکه گاهی ممکن است آدمی را از بد بسوی خوب و خوبتر بودن سوق دهد. من این اواخر آدم های مختلفی بوده ام.

گفتم؛ نباید حرفی می‌زدی که نمی‌فهمیدی چرا، وقتی می‌خواهی انتقاد کنی باید کلماتت را سنجیده انتخاب کنی و باید بفهمی که همین کلمات ارزشی دارند یا نه و این‌که چه واکنشی به دنبال دارد. اینجا دیگر هرکس حوصله‌ی انتقاد بیجا را ندارد... این ها را با لحنی تقریباً عصبانی می‌گفتم، درحالی که نگاهی سرزنش بار و حتا کمی تحقیر کننده به او انداخته بودم. در آخر هم باز گفتم؛ تا نفهمیدی حرفت ارزش گفتن دارد یا نه با من حرف نزن! هاج و واج نگاهم می‌کرد، مثل آنکه تعجب کرده بود عصبانیتم را به این تندی بروز داده‌ام و کمی هم بخاطر این حمله‌ی مستقیم آزرده شده بود.

نَوسان!

بخشی از یک نامه «این روزها حال خوشی ندارم، حواسم سر جایش نیست و به هیچ وجه نمیتوانم روی چیزی تمرکز کنم. گاهی صبح ها که خانه را پاک‌کاری می‌کنم، باری می‌بینم یک اطاق را دوبار پیٓ هم جارو زده ام. گاهی هم بعد از پختنِ غذای شب یادم می‌آید که دیشب هم همین غذا را پخته بودم... تمام اتفاقات این اواخر و به اضافه‌ی آنهایی که از قبل بودند مثل خوره به جانم افتاده اند و گمانم تا ازپا در ام نیاورده دست بر نمی‌دارند.»

تو فرق داشتی، تفاوت‌ات یکی هم همین بود که من کنار هیچ کس آن‌قدر که کنار تو، خودم نبودم. من بی پروا بودم، نگفتم خسته‌ات می‌کنم، نگفتم دلِ آدمی از محبت زیاد می‌گیرد، نگفتم وقتی ببینی تمامم ازتو مملوست دلت هوای رفتن می‌کند...

صبر..mp32.46 MB

photo content
+4

«بیاکه بریم به مزار، ملا ممد جان» به ملا مَمَد جان بگویید حرف معشوقه‌اش را گوش نکند، بازی نخورَد و به هیچ وجه به مزار جان نیاید. وگرنه هرچه دید از خود دیده است، و اگر هم بوی سوختگی شنید بفهمد که بوی خودش است.! ها برادرِ جانی °۴۳+

می‌گوید؛ هی بگیر یک عاشق شو، شاید یگذره از غمدرونی‌ات کم شد.!

مادر خانه نیست، دلم هوای آغوشش را کرده!

نشسته‌ است کلاغی به بام خانه‌ی من به سر رسیده اندوه جاودانه‌ی من اگر که عشق دلیل نمردنم بوده به مرگ چیست از این پس دگر بهانه‌ی من؟ منی که رودم، خوابِ کویر می‌بینم چه آمده‌ست سرِ روحِ بیکرانه‌ی من؟ به پیش آیینه در جنگ با کسی هستم... خراب‌تر شده‌است با "خودم" میانه‌ی من دریغ! سایه‌ام از فرطِ خستگی حتا گذاشته سرِ خود را بروی شانه‌ی من نه زلفِ یار، نه شیرینی شکر‌خندی... چقدر تلخ شده طبعِ شاعرانه‌ی من! سهراب سوشیان

اگر منتظر آنها بمانی که به تو احساس کافی بودن بدهند، مدت زیادی منتظر خواهی ماند. ـ‌یادداشتِ روی دیوارـ
اگر منتظر آنها بمانی که به تو احساس کافی بودن بدهند، مدت زیادی منتظر خواهی ماند. ـ‌یادداشتِ روی دیوارـ

نسل های قبل، پیری شان حیفِ این روزها شد، نسل های بعد کودکی‌شان، ولی وای برما که جوانی‌مان...

راستش را بخواهید تمام لحظه های روزگار در این روزها فقط به گریه و حالِ ناخوش نمی‌گذرد. گاهی هم می‌خندم، گلها را می‌بویم، صبح ها به صدای پرندگان گوش می‌دهم و کمی هم شعر می‌خوانم. درست است! من در این روزهای خاکستری هم گاهی خوشحالم. ولی بگذار برایتان بگویم چطور می‌شود که ناگهان به جهان واقعی پرت می‌شوم. مثلاً همان طور که گفتم در هنگام حرف زدن با دوست عزیزی که قصد دارد بخنداندم و میان خنده‌ای حتا بلند، یکباره خنده روی لبهایم یخ می‌زند و به خودم می‌آیم. مثل کسی که در وسط میدان جنگ بشیند و بخندد، از خودم خجالت می‌کشم. یا وقتی گل‌ها را بو می‌کشم و قلبم در آن لحظه مملو از لذت می‌شود، در آنی از ثانیه به یادِ گل‌خانه‌ای می‌افتم که شاید هرگز نسازمش، و درد در دلم می‌پیچد. با دخترِ کاکائم بازی می‌کنم، گفتن اسمم را یاد گرفته و مرا می‌خنداند. ولی فکر این‌که او هم درگیرِ سرنوشت شوم یک زن است استخوان های قفسه‌ام را به‌هم نزدیک می‌کند. لیستِ کتابهای باید بخوانم ام را چِک می‌کنم و یادم می‌آید که دیشب یکی گفته بود امرِ جدید می‌گوید دخترانی که زیر بیست سال هستند نباید از خانه بیرون بروند. به کتابخانه فکر می‌کنم... کسی می‌گوید ؛نگران نباش مه برایت کتاب میارم به خانه‌تان.! از این حرفش لبخند می‌زنم ولی چیزی که در ذهنم چرخ می‌زند و بلاخره به زبان می‌آورمش لبخندم را به بغضی در گلو خفه می‌کند. : «مثل یک زندانی!، که برایش غذا می‌برند تا نمیرد؟!»

با برادرم قهر بودم، امشب که سرِ دسترخوان تنها بودیم گفت ؛ با من قهری؟ گفتم ؛ نه، ولی حرف های که دیشب زدی برای اینکه فردایش امروز باشد زیادی سنگین و تند بودند...

دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید.

ترکیبی از صدای شاعرِ من «سایه»، و صدایی دیگر غمین تر. - تو چرا باز نگشتی دیگر.!